دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۵ ۳۷ بازديد
چنين گفت آن امير دردمندان
كه نيست اين بس عجب از گوسفندان
كه ميآرند ايشان را بخواري
كه تا بُرّند سرهاشان بزاري
كه بي عقلند و ايشان ميندانند
ازان سوي مقابر چون روانند
ازان قصّاب ميبايد عجب داشت
كه او هم علم دارد هم طلب داشت
چو ميداند كه او را نيز ناگاه
بخواهندش بريدن سر درين راه
چگونه فارغ و ايمن نشستست
نميجنبد خوشي ساكن نشستست
نگه كن تا بآدم پُشت بر پشت
كه چندين طفل عالم در شكم كُشت
بسي ميرند جسم مور داده
بسي شيرند تن در گور داده
جهان را ذرّهٔ در مغز هُش نيست
كه او جز رستمي سُهراب كُش نيست
چه ميگويم خطا گفتم چو مستان
كه او زاليست سر تا پاي دستان
ترا ميپرورد از بهر خوردن
بِنِه اين تيغ را ناكام گردن
مكش گردن، فلك سيلي زن تست
كه گر سيلي خوري در گردن تست
بسيلي كردنت پرورده گردي
كه تا فربه شوي وخورده گردي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد