چنين دادست صاحب شرع فتوي
كه هر كو يك سخن گويد ز دنيي
به پانصد سال ره كانرا شمارست
ز جنّت دور افتد، اين چه كارست
ز دنيا يك سخن، خود چون بوَد آن
كه گر افزون بود افزون بود آن
كسي كو عمر در دنيي بسر برد
قوي مردي بوَد، در دين اگر مُرد
چو كُشتي در ره دنيا تو خود را
خري باشي كه باشي گول و خود را
ز دنيي جزپشيماني چه خيزد
نميداني ز ناداني چه خيزد؟
مگر يحيي معاذ آن مردِ محرم
براهي بر دهي بگذشت خرّم
يكي گفتش كه هست اين ده دهي خوش
زبان بگشاد يحيي همچو آتش
كزين خوشتر دل مرديست بالغ
كه هست او از ده خوش سخت فارغ
چنين كردند اصحاب ولايت
ز لفظ جعفر صادق روايت
كه ويرانيست اين دنياي مردار
وزو ويران ترست آن دل بصد بار
كه او ويرانهٔ دنيا گزيند
كه تا در مسند دنيا نشيند
وليكن هست عُقبي جاي معمور
وزو معمورتر آن دل كه از نور
نخواهد جز بعُقبي در عمارت
شود قانع دهد دنيا بغارت
نوشته در قصص اينم عيان بود
كه ابرهيمِ پيغامبر چنان بود
كه بودي چل هزارش از غلامان
سگي آن هر غلامي را بفرمان
قلاده جمله را زرّين وليكن
شمار گوسفندش نيست ممكن
ملايك چشم بر كارش گشادند
ز كارش در گماني اوفتادند
كه او مشغول چندين گوسفندست
خدا ميگويد او پاك و بلندست
گر او مستغرق ربّ جليلست
بنگذارد خليلي چون خليلست
بجبريل امين حق گفت برخيز
به پيش او زبان ز آواز كن تيز
كه تا چون بيني او را در ره ما
چه زو بيني به پيش درگه ما
چو مردي گشت روح القدس محسوس
بآوازي خوش الحان گفت قدّوس
خليل الله چون بشنيدش آواز
ز پاي افتاد گفتي آن سرافراز
بدو بخشيد ثُلثي گوسفندان
بدو گفت اي دواي دردمندان
بگو يكبار ديگر نام يارم
كه اين نامست دايم غم گسارم
دگر ره گفت روح القدس آنگاه
دگر ره اوفتاد از شوق در راه
بدو بخشيد آن تاج بلندان
دوم ثلثي كه بود از گوسفندان
دگر ره گفت نام حق دگر بار
بگو چون بِه ازين نبوَد دگر كار
دگر ره گفت قدّوسي بآواز
دگر ره بيخودش افتاد آغاز
بدو بخشيد يكسر گوسفندان
كم از ميشي، همي نگذاشت چندان
درآمد جبرئيل و گفت اي پاك
منم روح القُدُس در عالم خاك
مرا اين گوسفندان نيست در خور
تراست اين جمله اي پاك مطهّر
كه جبريل امين در هيچ بابي
نبودست آرزومند كبابي
خليلش گفت آگاهي ازين راز
كه چيزي داده نستانم ز كس باز؟
بدو جبريل گفت از من شباني
نيايد، من كنون رفتم تو داني
خليلش گفت من نيز اين همه پاك
رهاكردم رها كردي تو بي باك
خطاب آمد ز حق سوي ملايك
كه هان چون بود ابرهيم مالك
كه چون جبريل نام ما ندا كرد
بنام ما همه نقدي فدا كرد
يقين تان شد كه او جز بنده نبوَد
بما زنده بمالي زنده نبوَد
ملايك باز گفتند اي خداوند
مگر دل زندگي دارد بفرزند
پس آنگه كرد حق از راهِ خوابش
بتسليم پسر كُشتن خطابش
پسر را چون براي كُشتن آورد
زمين را چون فلك در گشتن آورد
برآمد از ملايك بانگ و فرياد
كه او از مال و فرزندست آزاد
وليكن ايمني او بخويشست
بسي آن زندگي از جمله بيشست
چنان تقدير رفت از غيبِ دانش
كه در آتش كنند از امتحانش
بآخر چون بآتش شد گرفتار
درآمد جبرئيل از اوجِ اسرار
كه هان در خواه هر حاجت كه داري
بتو، گفتا، ندارم چون نه ياري
اگر از غير حاجت خواه باشم
پس از اغيارِ اين درگاه باشم
من از غم فارغم بشنو سخن راست
خدا داند كند آنچش بوَد خواست
ملايك چون مقام او بديدند
ز صدق او خروشي بركشيدند
كالهي، پاك جسم و پاك جانست
بهر چش آزمودي بيش ازانست
چنان در حكم تو ديديم نرمش
كه آتش سرد شد از عشق گرمش
بهشتي گشت دوزخ از دل او
زهي خِلّت كه آمد حاصل او
گرش خواني خليل خويش شايد
گرش جلوه دهي زين بيش شايد
گر از دين خليلت رهبري نيست
ترا پس جز طريق آزري نيست
گرت بي سيميَست و بي زري هم
ترا نمروديسَت و آزري هم
عجب داري كه نمرودي چنان شد
كه بهر حرب حق بر آسمان شد
كه گر كاريت ناگه كوژ گردد
دلت نمرودِ ره آن روز گردد
چنان در چشم آيد خشم و كينهت
كه بر گردون رسد صندوقِ سينهت
ترا چون كر گس و صندوق هم هست
بنمروديت در عالم علم هست
چو هر دم ميرسد صد تيرِ انكار
چو نمرودت بدين گردنده پرگار
تو پس در كارِ خود نمرودِ خويشي
بنيك و بد زيان و سودِ خويشي
توئي در بندِ افزوني بمانده
ملايك غرقِ بيچوني بمانده
چوعمرت رفت آخر چون كني تو
كه بنشستي كه زر افزون كني تو
همه عمرت زيان بودست اي دوست
كه تا يك جَو زرت سودست اي دوست
چو همت جاي مردي يك قراضهست
بسي كم از زنان مستحاضهست
توانگر را پيمبر مُرده خواندهست
كسي كو سيم دارد مرده ماندهست
چو سگ از پس مكن چندين جهاني
كه اين سگ را تمامست استخواني
ترا اين نفس همچون گبرِ زردشت
بزير پاي ناگه خواهدت كُشت
بكاري گر نميداريش مشغول
شوي از دست او از كار معزول
يكي شه زادهٔ خورشيد فر بود
كه بينائي دو چشم پدر بود
مگر آن شاه بهرِ شاه زاده
عروسي خواست داد حُسن داده
بخوبي در همه عالم مَثَل بود
سر خوبان نقّاش ازل بود
سرائي را مزّين كرد آن شاه
سرائي نه، بهشتي بهرِ آن ماه
سرائي پاي تا سر حور در حور
ز بس مهر و ز بس مه نور در نور
ز بس شمع معنبر روي در روي
معيّن گشته آن شب موي در موي
ز بحر شعر وصَوت رود هر دم
خروش بحر و رود افتاده در هم
ز سوق سبع الوانش اتّفاقا
خَجِل سَبعَ سمواتٍ طِباقا
عروسي اين چنين جشني چنين خوش
چنين جمعي همه زيبا و دلكش
نشسته منتظر يك خلدِ پر حور
كه تا شه زاده كي آيد بدان سور
مگر از شادئي آن شاه زاده
نشسته بود با جمعي بباده
ز بس كان شب بشادي كرد مينوش
وجودش بر دل او شد فراموش
بجست از جاي سرافكنده در بر
خيال آن عروس افتاده در سر
دران غوغا ز مستي شد سواره
براند او از در دروازه باره
نه پيدا بود در پيشش طريقي
نه همبر در ركاب او رفيقي
مگر از دور دَيري ديد عالي
منوّر از چراغ او را حوالي
چنان پنداشت آن سرمستِ مهجور
كه آن قصر عروس اوست از دور
ولي آن دخمه گبران كرده بودند
كه از هر سوي خيلي مرده بودند
دران دخمه چراغي چند ميسوخت
دل آتش پرستان مي بر افروخت
نهاده بود پيش دخمه تختي
بدان تخت اوفتاده شوربختي
يكي زن بود پوشيده كفن را
چو شه زاده بديد از دور زن را
چنان پنداشت از مستيِ باده
كه اينست آن عروس شاه زاده
ز مستي پاي از سر ميندانست
ره بام از ره در ميندانست
كفن از روي آن نو مرده برداشت
محلّ شهوتش را پرده برداشت
چو زير آهنگ را در پرده افكند
زبان را در دهان مرده افكند
شبي در صحبتش بگذاشت تا روز
خوشي لب بر لبش ميداشت تا روز
همه شب منتظر صد ماه پيكر
نشسته تا كي آيد شاه از در
چو ناپيدا شد آن شه زادِ عالي
پدر را زو خبر دادند حالي
پدر بر خاست با خيلي سواران
بصحرا رفت همچون بيقراران
همه اركانِ دولت در رسيدند
ز دور آن اسپ شهزاده بديدند
پدر چون ديد اسپ شاه زاده
نهاد آنجا رخ آنگه شد پياده
پسر را ديد با آن مرده بر تخت
بدلداري كشيده در برش سخت
چو خسرو با سپاه او را چنان ديد
تو گفتي آتشي در قعرِ جان ديد
پسر چون پارهٔ با خويش آمد
شهش با لشكري در پيش آمد
گشاد از خوابِ مستي چشم حالي
بديد آن خلوت و آن جاي خالي
گرفته مردهٔ راتنگ در بر
ستاده بر سر او شاه و لشكر
بجاي آورد آنچ افتاده بودش
همي بايست مرگ خويش زودش
چو الحق قصّهٔ ناكامش افتاد
ز خجلت لرزه بر اندامش افتاد
همه آن بود ميَلش از دل پاك
كه بشكافد زمين او را كند خاك
وليكن كار چون افتاده بودش
نبود از خجلت و تشوير سودش
مرا هم هست صبر اي مرد غم خور
كه تا آيد ببالين تو لشكر
دران ساعت بداني و به بيني
كه با كه كردهٔ اين هم نشيني
چو ابرهيم در دين بت شكن باش
بتان آزري را راه زن باش
كه ابرهيم چون آهنگِ آن كرد
خداوند جهانش امتحان كرد
ترا گر امتحان خواهند كردن
نگونسار جهان خواهند كردن
يكي پرسيد ازان داناي فتوي
كه چه بهتر بوَد از مالِ دنيي
چنين گفت او كه مالي كان نباشد
كه گر باشد بجز تاوان نباشد
كه گر مالي ز دنيا افتد آغاز
ترا آن مال دارد از خدا باز
ولي كي ارزد آن مال جهاني
كه از حق باز ماني تو زماني
چو از حق باز ميدارد ترا مال
پس آن بهتر كه نبود در همه حال
ترا چون عيش دنيا راه زن شد
كجا در دين تواني بُت شكن شد
همه عمرت شبست اي خفتهٔ راه
نه از روزي نه از بيداري آگاه
چو روزت صبح گرداند بزودي
كه تو در عشق بازي با كه بودي
هر آن ساعت كه نه در عشقِ ديني
حريف اژدهاي آتشيني
چنين نقلست در توراة كان كس
كه او غيبت كند، آنگاه ازان پس
ازان توبه كند، آخر كسي اوست
كه در صحن بهشتش ره دهد دوست
وگر خود توبه نكند اوّلين كس
كه در دوزخ رود او باشد و بس
اگر تيغ زبانش چون زبانه
شود چون رمحِ خطّي راست خانه
نشان راستي دل بوَد آن
كه دل را اوّلين منزل بوَد آن
درين مجلس بزرگان جهان را
چو خاموشي شرابي نيست جان را
پسر را گفت حلّاج نكوكار
بچيزي نفس را مشغول ميدار
وگرنه او ترا معزول دارد
بصد ناكردني مشغول دارد
كه تو در ره نهٔ مرد قوي ذات
كه تنها دم تواني زد بميقات
ترا تا نفس ميماند خيالي
بوَد در مولشش دايم كمالي
اگر اين سگ زماني سير گردد
عجب اينست كاينجا شير گردد
شكم چون سير گردد يك زمانش
به غيبت گرسنه گردد زبانش
چو تيغي تيز بگشايد زباني
بغيبت ميكُشد خلق جهاني
بسي گرچه فرو گوئي بگوشش
نياري كرد يك ساعت خموشش
پدر گفتش كه چون زر سايه افكند
ترا از گوهر و از پايه افكند
نيايد دُنيي و دين راست هر دو
ز حق ميدان كه نتوان خواست هر دو
پسر گفتش كه درويشي بسيار
بسي باشد كه آرد كافري بار
بزر چون دين و دنيا ميشود راست
ز حق هم كيميا هم زر توان خواست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد