دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۵ ۳۴ بازديد
جواني را زني دادند چون ماه
كه عقل كس نبود از وصفش آگاه
جمالش آية دلخستگان بود
لبش جان داروي لب بستگان بود
قضا را آن عروس همچو مَه مُرد
نبودش علّتي در درد زه مُرد
چو القصّه بخاكش كرد شويش
بگِل بنهفت آن خورشيد رويش
يكي شيشه گلابش بود آنگاه
كه شسته بود روزي پاي آن ماه
بدان شيشه سر آن گورگل كرد
ولي با اشك خونين معتدل كرد
چرا شد پاي بند آن دلارام
كه بايد شست دست از وي بناكام
چرا اندر عروسي شست پايش
چو دست از وي بشستن بود رايش
چگويم از تو و از خود، دريغا
دريغا از شد و آمد دريغا
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد