(۱۱) حكايت آن مرد كه صرّۀ در ميان درمنه يافت

۳۷ بازديد


براي درمنه برخاست آن پاك
درمنه چون برون مي‌كرد از خاك
برون افتاد حالي صرّهٔ زر
ازان غم دست مي‌زد سخت بر سر
بحق گفتا كه كردي تيره روزم
چه خواهم از تو؟ چيزي تا بسوزم
چرا چيزي دهي از پيشگاهم
كه در حالم بسوزد، مي‌نخواهم
من از تو عدل مي‌خواهم ستم نه
درمنه بايدم امّا درم نه
اگر تو همّتي داري چو مردان
بهمّت خويشتن را مرد گردان
ز شاهت گر اميد زرّ و سيمست
دل و جان ترا پيوسته بيمست
چرا بايد طلب كردن زر و سيم
چو آخر جانت بايد كرد تسليم
بترك سيم و زر گو، جان نگه دار
كه جان بهتر بسي از سيمِ بسيار
چنين آوازهٔ محمود ازان يافت
كه جان او ز درويشي نشان يافت
كه گر در ملك كردي كِبر پيشه
نكردي خلق ذكر او هميشه
چو سلطان مي‌شود از فقر مذكور
تواني شد تو هم در فقر مشهور
كه شاهاني كه سِرّ فقر ديدند
پناه از سايهٔ زالي گزيدند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد