(۴) حكايت پادشاه كه از درويش در خشم شد

۳۴ بازديد


شهي در خشم رفت از مردِ درويش
براندش با دلي پُر درد از پيش
بدو گفتا ترا ندهم اماني
چو اندر ملكِ من باشي زماني
برفت از پيشِ او مرد تهي دست
بگورستان شد و آزاد بنشست
چو شه بشنود حالي داد پيغام
كه نه فرمودم اي شوريده ايام
كه بيرون شو ز ملكم؟ مي‌ستيزي؟
مگر خواهي كه خود را خون بريزي؟
جوابش داد كين پذرفته‌ام من
كه از ملك تو بيرون رفته‌ام من
قيامت را كه راهي مشكل آمد
نه گورستان نخستين منزل آمد؟
نخستين منزل محشر نه آنست؟
نه ملك تست، ملك آن جهانست
چو افتد زن بدرد زه از آغاز
چنين گويند خلق از حالِ او باز
كه اين زن در ميان دو جهانست
كه يك پايش درين، ديگر درآنست
تو هم اي بي‌خبر تا درجهاني
ميان دو دمت دايم چناني
گر اين دم شد دگر دم بَرنيايد
نشان تو ز عالم برنيايد
مزن بانگ و مكن نوحه بيارام
كه نايد باز مرغ رفته در دام
چو تن شد مرغِ جان را دامگاهي
چرا زين دام كرد آرامگاهي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد