(۳) حكايت سليمان و طلب كردن كوزه

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۳) حكايت سليمان و طلب كردن كوزه

۳۳ بازديد


سليمان كوزهٔ مي‌خواست روزي
كه تا آبي خورد بي هيچ سوزي
كه آن كوزه نبوده باشد آنگاه
ز خاك مردگان افتاده در راه
چنين خاكي طلب كردند بسيار
نديدند اي عجب از يك طلب كار
يكي ديوي درآمد گفت اين خاك
بيارم من ز خاك مردگان پاك
بدريائي فرو شد سرنگون سار
هزاران گز فرو برد او بيكبار
ز قعر آن همه خاكي برانداخت
ازان گِل كرد و آخر كوزهٔ ساخت
سليمان كوزه را چون آب در كرد
ز حال خويشش آن كوزه خبر كرد
كه من هستم فلان بن فلاني
بخور آبي چه مي‌پرسي نشاني
كز اينجا تا به پُشت گاو و ماهي
تن خلقست چنداني كه خواهي
ازان خاكي كه شخص آن واين نيست
اگر تو كوزه خواهي در زمين نيست
ترا گر كوزهٔ وگر تنوريست
يقين مي‌دان كه آن از خاك گوريست
خُنُك آن گِل كه گرچه يافت تابي
وليكن كوزه شد از بهرِ آبي
بتر آن گل كه سازندش تنوري
كه هر ساعت بتابندش بزوري
بگورستان نگر تا درد بيني
جهاني زن جهاني مرد بيني
همه در خاك و در خون باز مانده
درون ره ني ز بيرون باز مانده
اگر بينائيت ازجان پاكست
ببين تا خاك گورستان چه خاكست
كه هر ذرّه ز خاكش گر بجوئي
ز خسرة صد جهان يابي تو گوئي
چو گورستان نخستين منزل آمد
ببين تا آخرين چه مشكل آمد
اگر خواهي صفاي آن جهاني
بگورستان گذر تا مي‌تواني
كه دل زنده شود از مرده ديدن
شود نقدت بدان عالم رسيدن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد