من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۴) سخن گفتن آن مرد در غيبت

۳۵ بازديد


بزرگي بود مي‌گفت و شنود او
بسي گرد جهان گرديده بود او
يكي گفتش كه اي داناي دمساز
كرا ديدي كزو گوئي سخن باز
چنين گفت او كه گشتم هفت اقليم
نديدم در جهان جز يك كس و نيم
يكي آن بود مانده در پسي او
كه نه نيك و نه بد گفت از كسي او
ولكين نيمهٔ آن بود كز عز
بجز نيكو نگفت از خلق هرگز
ترا تانيك و بد همراه باشد
نه دل بينا نه جان آگاه باشد
وليكن چون نه اين ماند نه آنت
بسرّ قدس مشغولست جانت


(۳) حكايت مرد صوفي كه بر زبيده عاشق شد

۳۶ بازديد


زُبَيده بود در هودج نشسته
بحج مي‌رفت بر فالي خجسته
ز بادي آن سر هودج برافتاد
يكي صوفي بديدش بر سر افتاد
چنان فرياد و شوري در جهان بست
كه نتوانست او را كس دهان بست
ازان صوفي زُبَيده گشت آگاه
نهفته خادمي را گفت آنگاه
مرا از نعرهٔ او باز خر زود
وگر خرجت شود بسيار زر زود
يكي هميان زر خادم بدو داد
ستد چون بدره شد تن را فرو داد
زُبَيده گفت هان او را بدانيد
بسي سيلي بروي او برانيد
فغان مي‌كرد كآخر من چه كردم
كه چندين زخم بي اندازه خوردم
زُبَيده گفت اي عاشق تو برخويش
چه خواهي كرد اي كذّاب ازين بيش
تو كردي دعوي عشق چو من كس
چو زر ديدي بسي بودت ز من بس
ز سر تا پا همه دعويت ديدم
كه در دعويت بي معنيت ديدم
مرا بايست جُست و چون نجُستي
يقينم شد كه اندر كار سُستي
مرا گر جُستتي اسباب و املاك
زر و سيمم ترا بودي همه پاك
وليكن چون مرا بفروختي باز
سزاي همّت تو كردم آغاز
مرا بايست جُست اي بي خبر يار
كه تا جمله ترا بودي بيكبار
تو درحق بند دل تا رسته گردي
چو دل در خلق بندي خسته گردي
همه درها بگل بر خود فرو بند
در او گير و كلّي دل در او بند
كه تا از ميغِ تاريك جدائي
بتابد نور صبح آشنائي
اگر آن روشنائي بازيابي
طريق آشنائي بازيابي
بزرگاني كه سر بر ماه بردند
بنور آشنائي راه بردند


(۲) گفتار بزرگي در شناختن حق

۳۳ بازديد


بزرگي گفت از پيرانِ اين راه
كه تا بشناختم حق را، از آنگاه
مرا نه امن و نه ناايمني هست
نه با كس دوستي نه دشمني هست
كنون من گفتم اسراري كه شايد
تو هم زين پس بكن كاري كه بايد


(۱) حكايت شيخ با ترسا

۳۶ بازديد


يكي شيخي نكو دل صاحب اسرار
شبانگاهي برون آمد ببازار
كه لختي ترّه برچيند ز راهي
كه گُر سنگيش مي بُد گاه گاهي
يكي ترسا كُمَيتي بر نشسته
بر او زيني مرصّع تنگ بسته
غلامان پيش و پس بسيار با او
دو چاري خورد در بازار با او
چو شيخ آن ديد حالي گرم دل شد
ز درويشي خويش الحق خجل شد
خطابي كرد سوي حق كالهي
چنين خواهي مرا او را نخواهي
منم از دوستان وز دشمنان او
چنين خواهي كه من باشم چنان او
يكي ترساست در ناز و زر و عز
مسلماني چنين بي برگ و عاجز
محبت را نصيب از تو گُدازش
عدو را هم نواو هم نوازِش
ز تو نه نان نه جامه خواندهٔ را
ولي اسپ و عمامه راندهٔ را
چو گفت آن پيرِ در خون مانده اين راز
شنود از هاتفي در سينه آواز
كه اي مؤمن اگر خواهي، همه چيز
بَدَل كن تا كند ترسا بَدَل نيز
تو زان خود بده چون تنگدستي
وزان او همه بستان و رَستي
مسلماني بترسائي بَدَل كن
بده فقر و غنا گير و عمل كن
اگر او را دِرَم داديم و دينار
ترا اي مرد دين داديم وديدار
ز دين بيزار شو دينار بستان
بيفكن خرقه و زنّار بستان
چو اين سر در دل آن پاك افتاد
ز خود بيخود شد و در خاك افتاد
چو با خويش آمد آن از خويش رفته
وجود از پس خرد از پيش رفته
فغان در بست و گفتا اي الهم
نخواهم اين بَدَل هرگز نخواهم
نخواهم اين بَدَل من توبه كردم
دگر هرگز بگرد اين نگردم
بصد صنعت نكو كردست دمساز
ميفكن آن نكوئي را ز خود باز
بخودرايي تو خودراي و مستي
برآي از خود خدا را باش و رستي
اگر يك مويت از ايشان نشان هست
بيابي هرچه در هر دو جهان هست


(۵) حكايت اياز و درد چشم او

۳۴ بازديد


مگر از چشم زخم چشم اغيار
بدرد چشم اياز آمد گرفتار
ز درد چشم چشمش همچو خون شد
دو نرگسدانِ چشمش لاله گون شد
علي الجمله چو روزي ده برآمد
ز درد چشم چشمش در سر آمد
چنان از دردِ چشمي ممتحن گشت
كه صفرا كردش و بي خويشتن گشت
كسي محمود را از وي خبر كرد
سواره گشت محمود و گذر كرد
ببالين اياز آمد نهان او
نهاد انگشت بر لب در زمان او
بدان بيمارداران گفت زنهار
مگردانيد از شاهش خبردار
چو بنشست آن زمان محمود غازي
بجَست از جا اياز از دلنوازي
زهم بگشاد چشم و شاد بنشست
زهي بنده كه چون آزاد بنشست
بدو گفتند اي از خويش رفته
تن از پس مانده جان از پيش رفته
ز درد چشم سرگردان بمانده
ميان جان و تن حيران بمانده
چو شه بنشست بر بالينت از پاي
تو صفرا كرده چون برجستي ازجاي؟
نگفتت كس نبودت چشم بر راه
چگونه گشتي ازمحمود آگاه؟
چنين گفت او كه چه حاجت شنيدن
ندارم احتياجي هم بديدن
ز گوش و چشم آزادست جانم
كه من از جان ببويش باز دانم
چو بوي او ز جان خود شنودم
شدم زنده اگرچه مرده بودم
نديدي آنكه يعقوب پيمبر
ببويش گشت روشن چشم در سر
تو مي‌بايد كه چشم از درد سازي
ز درد چشم تو خود مي‌گدازي
چو بوي آشنائي يافتي تو
بر آفاق دو عالم تافتي تو
كه آن يك ذرّه نور آشنائي
چو صد خورشيد دارد روشنائي
چو دايم دوستي حق چنانست
كه يك ذرّه بِه از هر دو جهانست
خدائي آنچنان ميداردت دوست
ازان شادي توان گنجيد در پوست؟
بزرگاني كه اين پرگار ديدند
بصد جان نقطهٔ دردش گُزيدند
هزاران جان براي يك خطابش
برافشاندند دل پر اضطرابش


(۴) حكايت اردشير و موبد و پسر شاپور

۳۵ بازديد


شنيدم پادشاهي يك زني داشت
كه آن زن شاه را چون دشمني داشت
مگر يك روز آن زن از سر قهر
طعامي بُرد شه را كرده پر زهر
چو در راهش نظر بر شاه افتاد
ز دستش كاسه بر درگاه افتاد
بلرزيد و برفت آن رنگ رويش
ازان زن درگمان افتاد شويش
طعام او به مرغي داد آن شاه
بمرد آن مرغ، حيران ماند آنگاه
بموبد داد زن را شاه حالي
كه قالب كن ز قلبش زود خالي
بريزش خون و در خاكش بينداز
دل من زين سگ بي دين بپرداز
زن آبستن بد از شاه خردمند
نبود آن شاه را هم هيچ فرزند
بينديشيد موبد كين شهنشاه
اگر افتد بدام مرگ ناگاه
چو نبوَد هيچ فرزندي بجايش
بوَد طوفان و غوغا در سرايش
همان بهتر كه اين زن را نهان من
بدارم تا چه بينم از جهان من
ولي ترسيد كز راه مُحالي
كسي را بعد ازان افتد خيالي
ز راه تهمت بدخواه برخاست
چنان كان تهمتش از راه برخاست
چو شاه او را بدان كشتن وصي كرد
برفت آن موبد و خود را خصي كرد
نهاد آن عضوِ خود درحُقّهٔ راست
به پيش شاه برد و مُهر او خواست
بمُهر شاه شد آن حقّه سر بست
شهش گفتا چه دارد موبد از دست
جوابش داد موبد كاي جهاندار
چو وقت آيد شود بر تو پديدار
سر حقّه بنام شاهِ پيروز
فرو بستم بدين تاريخ امروز
چو گفت اين حرف آن مرد يگانه
فرستادش همي سوي خزانه
چو ماهي چند بگذشت آن زن شاه
يكي زيبا پسر آورد چون ماه
تو گفتي آفتابي بود رويش
كه در شب مي برآمد ميغ مويش
همه فرهنگ و فرّ و نيكوئي بود
كه الحق زان ضعيفه بس قوي بود
چو موبد ديد روي طفل از دور
نهادش بر سعادت نام شاپور
بصد نازش درون پردهٔ راز
همي پرورد روز و شب باعزاز
چو القصّه رسيد آنجا كه بايد
نشاندش اوستاد آنجا كه شايد
دلش از علم چون آتش برافروخت
بزودي كيش زردشتش درآموخت
چو از تعليم و تدبيرش بپرداخت
بچوگان و بگوي و تير انداخت
بتيغ و نيزه استاد جهان شد
بهر وصفش كه گويم بيش ازان شد
كشيده قدّ چون سرو روان گشت
رخش بر سرو ماهي دلستان گشت
چو عنبر در ركاب موي او بود
بحكم جادوئي هندوي او بود
لب او داشت جام لعل پُر مَي
كه بودش شادئي سرسبز در پَي
فشاندي آستيني هر زماني
كه در زير عَلَم بودش جهاني
مگر شاه جهان يك روز غمگين
نشسته بود ابرو كرده پُر چين
ازو پرسيد موبد كاي جهاندار
شه ما را چه غم آمد پديدار
كه شادانت نمي‌بينم چو هر روز
دلم ندهد كه بنشيني درين سوز
شهش گفتا نيم از سنگِ خاره
ز رفتن هيچكس را نيست چاره
غمم آنست كز جَور زمانه
ندارم هيچ فرزند يگانه
كه چون مرگ افكند در حلق دامم
بوَد بعد من او قايم مقامم
چو بشنود اين سخن مرد يگانه
ز چشمش گشت سَيل خون روانه
بشه گفتا مرا رازي نهانست
كه آن هم از شگفت اين جهانست
اگر پيمان رسد از شهريارم
بگويم ور نه هم در پرده دارم
چو پيمان كرد شه القصّه با او
بگفت اندر زمان آن غصّه با او
بفرمود آنگه آن مرد يگانه
كه تا آن حقّه آرند ازخزانه
چو شاه عالم از بيم خيانت
ز موبد ديد آن دين و ديانت
دگر آوازهٔ فرزند بشنود
خروش مهر آن پيوند بشنود
نمي‌دانست كز شادي چه گويد
وزان موبد هم آزادي چه جويد
بموبد گفت صد كودك بياراي
همه مانندِ شاپورم بيك جاي
همه هم جامه و هم زاد و همبر
همه هم مركب و هم ترك و هم سر
كه تاجانم ز زير پردهٔ راز
تواند يافت آن خويشتن باز
كه مردم را بنور آشنائي
توان ديدن ز يكديگر جدائي
بشد آن موبد دانا دگر روز
بميدان برد صد كودك دلفروز
همه هم جامه و همرنگ و هم سر
چنان كش گفته بود آن شاهِ سرور
چو در نظّاره آمد شاهِ آفاق
پسر را ديد حالي در ميان طاق
بيك ديدن كه او را ديد بشناخت
برخود خواندش و بگرفت و بنواخت
بدو بخشيد حالي مادرش را
بسي غم خورد پير غم خورش را
ازين قصّه بدان كز آشنائيست
كزو هر ذرّهٔ در روشنائيست
اگر ذرّه نيابد روي خورشيد
شود محجوب چون بيگانه جاويد
وگر يك ذرّه يابد آشنائي
ز خورشيدش بود صد روشنائي


(۸) حكايت ابرهيم ادهم در باديه

۳۰ بازديد


چنين گفتست ابرهيم ادهم
كه مي‌رفتم بحج دلشاد و خرّم
چو چشم من بذات العرق افتاد
مرقّع پوش ديدم مُرده هفتاد
همه ازگوش و بيني خون گشاده
ميان رنج و خواري جان بداده
چو لختي گرد ايشان در دويدم
يكي را نيم مرده زنده ديدم
برفته جان و پيوندش بمانده
شده عمر و دمي چندش بمانده
شدم آهسته پيش او خبرجوي
كه حالت چيست آخر حال برگوي
زبان بگشاد وگفتا اي براهيم
بترس از دوستي كز تيغ تعظيم
بزاري جان ما راكشت بي باك
بسان كافران روم در خاك
غزاي او همه با حاجيانست
كه با او جان اينها در ميانست
بدان شيخا كه ما بوديم هفتاد
كه ما را سوي كعبه عزم افتاد
همه پيش از سفر با هم نشسته
بخاموشي گزيدن عهد بسته
دگر گفتيم يك ساعت درين راه
نينديشيم چيزي جز كه الله
بغيري ننگريم و جمع باشيم
چو پروانه غريق شمع باشيم
چو روي اندر بيابان در نهاديم
بذات العرق با خضر اوفتاديم
سلامي كرد خضر پاك ما را
جوابي گشت ازما آشكارا
چو ما از خضر استقبال ديديم
ازين نيكو سفر اقبال ديديم
بجان ما چون اين خاطر درآمد
ز پس در هاتفي آخر درآمد
كه هان اي كژ روان بي خور و خواب
همه هم مدّعي هم جمله كذّاب
شما را نيست عهد و قول مقبول
كه غير ما شما را كرد مشغول
چو از ميثاقِ ما يك ذرّه گشتيد
ز بد عهدي بغيري غرّه گشتيد
شما را تا نريزم خون بزاري
نخواهد بود روي صلح و ياري
كنون اين جمله را خون ريخت بر خاك
نمي‌دارد ز خون عاشقان باك
ازو پرسيد ابرهيم ادهم
كه تو از مرگ چون ماندي مسلّم
چنين گفت او كه مي‌گفتند خامي
نه بيني تيغِ ما چون ناتمامي
چو پخته گردي اي بي روي بي راه
بايشان در رسانيمت هم آنگاه
بگفت اين و برآمد جانِ او نيز
نشان گم گشت چون ايشان ازو نيز
چه وزن آرد در اين ره خون مردان
كه اينجا آسيا از خونست گردان
گروهي در ره او ديده بازند
گروهي جان محنت ديده بازند
چو تو نه ديده در بازي ونه جان
كه باشي تو؟ نه اين باشي ونه آن


(۷) حكايت يوسف با زليخا عليه السلام

۳۵ بازديد


مگر يك روز مي‌شد يوسف پاك
زليخا را نشسته ديد بر خاك
شده پوشيده از چشمش جهاني
ولي پوشيده چشم خاكداني
به بيماري و درويشي گرفتار
ز صد گونه به بي خويشي گرفتار
بهردم صد تأسّف بيش خورده
غم يوسف ز يوسف بيش خورده
بره بنشسته چون امّيد واري
كه از خاك رهش يابد غباري
كه تا بو كز غبار راهِ آن شاه
غباري گر بود برخيزد از راه
چو يوسف ديد او را گفت الهي
ازين فرتوتِ نابينا چه خواهي
چرا او را نگرداني كم و كاست
كه او بدنامي پيغمبري خواست
درآمد جبرئيل و گفت آنگاه
كه او را بر نمي‌گيريم از راه
كه او آنرا كه ما را دوست دارد
جهاني دوستي در پوست دارد
چو او را دوستي تست پيوست
مرا بهر تو با اودوستي هست
كِه گفتت مرگِ گل در بوستان خواه
هلاك دوستان دوستان خواه؟
كه گر عمري بجان گردانمش من
براي تو جوان گردانمش من
چو او جان عزيز خود ترا داد
دليلش چون كنم؟ بايد ترا داد!
چو او بر يوسف ما مهربانست
كرا در كينهٔ او قصد جانست؟
گرش در عشق تو ديده تباهست
دو چشم آب ريزش دو گواهست
چو اين عاشق گوا با خويش دارد
بنو هر روز رونق بيش دارد
اگر واقف شوي از جان فشاني
زسرّ عاشقان يابي نشاني
وگر از جان فشاندن نيست بويت
ندارد هيچ سودي گفت و گويت
وگر جان برفشاند بر تو حالي
ستاند از تو تيغ لااُبالي


(۶) حكايت جرجيس عليه السلام

۳۳ بازديد


سه بار آن كافر اندر آتش و خون
بگردانيد بر جرجيس گردون
تنش شد ذرّه ذرّه چون غُباري
ز خاك او برآمد لاله زاري
ميان اين همه رنج و عذابش
رسيد از هاتف عزّت خطابش
كه هرگز دوستي ما زند لاف
نخواهد خورد بي دُردي مي صاف
سزاي دوستان اينست ما دام
كه گردونشان رود بر هفت اندام
بدوگفتند اي جرجيس و اي پاك
تراهيچ آرزوئي هست در خاك؟
مرا گفت آرزو آنست اكنون
كه يك بار دگر در زيرِ گردون
كنندم پاره پاره در عذابي
كه تا آيد دگر بارم خطابي
كه چندين رنج در جانم رقم زد
كه او در دوستي ما قدم زد
تو قدر دوستان او نداني
كه مردي غافلي در زندگاني
كسي كز دوستي دم زد تو آن باش
و يا نه ز دوستان دوستان باش


(۱۰) حكايت در اهل دوزخ

۳۵ بازديد


چنين نقلست كز آحادِ امّت
گروهي را كند بي بهره رحمت
خطاب آيد كه ايشان را هم اكنون
سوي دوزخ بريد آغشته در خون
بآخر بر لب دوزخ بيكبار
ز حق خواهند مهل اندك نه بسيار
خطاب آيد ز حضرت آشكارا
كه كاري مي‌نگردد دير ما را
كنون سالي هزاري نه بعلّت
بفضل اين خلق را داديم مهلت
چنين نقلست ازان قوم جگر سوز
كه مي‌گريند اين مدّت شب و روز
چو اين سالي هزار آيد بسرشان
ز حضرت مهلتي بايد دگرشان
دوي ديگر ز حق مهلت ستانند
كه تا بر دردِ خود خون مي‌فشانند
مدام اين سه هزاران سال افزون
همي گريند و مي‌گردند در خون
كه كس يك لحظه با آن قوم مسكين
نگويد كز چه مي‌گرئيد چندين
بزرگي گفت صد جان پريشان
چو جان من فداي اشكِ ايشان
كه دردي را كه آن درمان ندارد
ز حضرت جز دل ايشان ندارد
ترا تا دردِ بي درمان نباشد
بدرمان كردنت فرمان نباشد
همي يك دردش از صد جان ترا به
كه دردش از بسي درمان ترا به
ترا گر بو عُبَيده هست جرّاح
دلت را بر جراحت نيست اصلاح
بپاي انداز خود را سرنگونسار
مگر از خاك برگيرد ترا يار
اگر تو برنگيري سر ز پايش
بدست آري كمند دلربايش