مگر يك روز مجنون فرصتي يافت
بر ليلي نشستن رخصتي يافت
ز مجنون كرد ليلي خواستاري
كه اي عاشق بياور تا چه داري
زبان بگشاد مجنون گفت اي ماه
نه آبم ماند در عشق تو نه چاه
ندارم در جگر آبي كه باشد
نه در ديده شبي خوابي كه باشد
چو عشقت كرد نقد عقل غارت
كنون جانيست وز تو يك اشارت
اگر جان خواهي اينك ميدهم من
يقين ميدان كه بي شك ميدهم من
زبان بگشاد ليلي دلاور
كز اينت كي خرم، چيزي بياور
يكي سوزن بليلي داد مجنون
كه از دو كَون اين دارم من اكنون
مرا در جملهٔ اقليمِ هستي
همين نقدست و ديگر تنگدستي
من اين نيز از براي آن نهادم
كه در صحرا بسي مي اوفتادم
بسي در جُست و جوي چون تودلدار
شكستي همچو گل در پاي من خار
بدين سوزن من افتاده بر جاي
برون ميكردمي آن خار از پاي
چنين گفت آن زمان ليلي به مجنون
كه اين ميجُستم از تو تا باكنون
اگر در عشق صادق بودهاي تو
بدين سوزن چه لايق بودهاي تو
اگر در جستن چون من نگاري
شود در پايت اي شوريده خاري
بسوزن آن برون كردن روا نيست
وگر بيرون كني باري وفا نيست
يكي خاري كه چندانش كمالست
كه دايم چاوش راه وصالست
بسوزن آن برون كردن دريغست
ترا جز خون دل خوردن دريغست
چو در پاي تو خار از بهر ما شد
گُلي ميدان كه با تو در قبا شد
كمي تو از درخت گل درين كار
كه سالي بر اميد گل كشد خار؟
ز ليلي خار در پايت شكسته
به از صد گل ز غيري دسته بسته
بصحرا رفت شيخ مهنه ناگاه
گروهي گرم رَو را ديد در راه
كه ميرفتند بر يك شيوه يك جاي
ازار پاي چرمين كرده در پاي
يكي را شاد بر گردن گرفته
بسي رندانش پيرامن گرفته
مگر پرسيد آن شيخ زمانه
كه كيست اين مرد، گفتند اي يگانه
امير جملهٔ اهل قمارست
كه او در پيشهٔ خود مردِ كارست
ازو پرسيد شيخ عالم افروز
كه از چه يافتي اين ميري امروز
جوابش داد رند نانمازي
كه من اين يافتم از پاك بازي
بزد يك نعره شيخ و گفت داني
كه دارد پاك بازي را نشاني
اميرست و سرافراز جهانست
كه كژبازي بلاي ناگهانست
همه شيران كه مرد راه بودند
جهان عشق را روباه بودند
بهُش رَو، نيك بنگر، با خبر باش
بلا ميبارد اينجا، بر حذر باش
اگر داري سر گردن نهادن
براي جان فشاني تن نهادن
مسلَّم باشدت اين پاك بازي
وگر نه ناقصي و نانمازي
اگر چون پاك بازان ميكني كار
چو عيسي سوزني با خود بمگذار
اگر جز سوزني با تو بهم نيست
جز آن سوزن حجابت بيش و كم نيست
مگر محمود با اعزاز ميشد
بره مردي دوالك باز ميشد
شهش گفتا كه اي طرّار ره زن
ترا ميبيند اينجا چشم دَرمَن
كه بنشيني ميان خاك در راه
دوالك بازي آموزي تو با شاه
دوالك باز گفتش اي جهاندار
برَو بنشين چه ميخواهي ازين كار
نخواهد گشت چون پروانه با شمع
دوالك بازي و كوس و عَلَم جمع
مجرّد گرد و پس اين پيشه ميكن
وگر نه همچنين انديشه ميكن
درين منزل كه كس نه دل نه جان يافت
كمال از پاك بازي ميتوان يافت
عطا گفتست آن مرد خراسان
كه حيوانيست با صد كوه يكسان
پس كوهي كه آن را قاف نامست
مگر آنجايگه او را مقامست
بر او هفت صحرا پر گياهست
پس او هفت دريا پيش راهست
در آنجا هست حيواني قوي تن
كه او را نيست كاري جز كه خوردن
بيايد بامدادان پگاه او
خورد آن هفت صحرا پر گياه او
چو خالي كرد حالي هفت صحرا
بياشامد بيك دم هفت دريا
چو فارغ گردد از خوردن بيكبار
نخفتد شب دمي از رنج و تيمار
كه من فردا چه خواهم خورد اينجا
همه خوردم چه خواهم كرد اينجا
دگر روز از براي او جهاندار
كند صحرا و دريا پُر دگر بار
چو حرص آدمي دارد كمالي
خود ايمان نيستش بر حق تعالي
چگونه ذرّهٔ آتش سرافراز
چو در هيزم فتد از پس رسد باز
ترا گر ذرّهٔ حرصست امروز
به پس مي باز خواهد رفت از سوز
ترا پس آن نكوتر گر بداني
كه آبي بر سر آتش فشاني
وگر نه تو نه هشياري نه مستي
بماني جاودان آتش پرستي
وگر يك جَو حرامت در ميانست
بهر يك جَو عذابي جاودانست
پدر گفتش كه حرصت غالب آمد
دلت زان كيميا را طالب آمد
چه خواهي كرد دنياي دَني را
سراي مَكر و جاي دشمني را
كه دنيا هست زالي هفت پرده
براي صيدِ تو هر هفت كرده
همي بينم ز حرصت رفته آرام
بيارام اي چو مرغ افتاده در دام
كه مرغ حرص را خاكست دانه
ز خاكش سيري آيد جاودانه
ششم فرزند آمد دل پر اسرار
ز الماس زبان گشته گهربار
پدر را گفت آن خواهم هميشه
كه باشد كيميا سازيم پيشه
اگر يابم بعلم كيميا راه
شوند از من جهاني كيميا خواه
گر آن دولت بيابم دين بيابم
كه چون آن يك دهد دست اين بيابم
جهان پر ايمن گردانم از خويش
فقيران را غني گردانم از خويش
چنين گفتست نوشروانِ عادل
كه گر ميري ز درويشي قاتل
ترا بهتر بوَد آن زخمِ شمشير
كه از نان فرومايه شوي سير
مشو با اهلِ دنيا در ستيزه
كه مرداريست و مشتي كِرم ريزه
بيك ره اهلِ دنيا در رياست
چو كِرمانند در عين نجاست
زر و سيم و قبول و كار و بارت
نيايد در دم آخر بكارت
اگر اخلاص باشد آن زمانت
بكار آيد وگرنه واي جانت
بهر چيزي كه در دنيا كمالست
يقين ميدان كه آن در دين وبالست
مگر روح الله آن شمع دلفروز
بگورستان گذر ميكرد يك روز
ز گوري نالهٔ آمد بگوشش
دل از زاريِ آن آمد بجوشش
دعا كرد آن زمان تا حق تعالي
بيك دم زنده كردش چون خيالي
يكي پير خميده چون كماني
سلامش گفت و ساكن شد زماني
مسيحش گفت پيرا كيستي تو
چه وقتي مُردي و كَي زيستي تو
پس آنگه گفت اي بحر پر اسرار
منم حيّانِ بن معبد چنين زار
هزار و هشتصد سالست اي پاك
كه تا من مردهام افتاده در خاك
ازين سختي نياسودم زماني
نديدم خويش را يك دم اماني
مسيحش گفت اي شوريده خوابت
چرا كردند چنديني عذابت
بدو گفت اين عذاب من كاليمست
براي دانگي مال يتيمست
مسيحش گفت بي ايمان بمُردي
كه از دانگي تو چندين رنج بردي؟
چنين گفت او كه بر اسلام مُردم
كه چندين سال چندين رنج بردم
دعا كرد آن زمان عيسي پاكش
كه تا خوش خفت و شد با زير خاكش
مسلمانان مسلماني گر اينست
ندانم كانچه ميبينم چه دينست
گرت يك جَو حرام ناصوابست
هزار و هشتصد سالت عذابست
وگر خود مال سر تا سر حرامست
چگويم خود عذابت بر دوامست
عزيزا چون وفاداري نداري
غم خود خور چو غم خواري نداري
نداري هيچ گردن سر ميفراز
حساب خصم از گردن بينداز
كه چون بر سر نداري عيسي پاك
بسي بيني عذاب از خصم بي باك
نداني هيچ كار خويش كردن
بجز عمرت كم و زر بيش كردن
نميداني كه تا تو سيم كوشي
بغفلت عمر زرّين ميفروشي
مكن زر جمع چون سيماب درتاب
كه خواهي گشت ناگه همچو سيماب
ازان زر بيشتر در زيرِ خاكست
كه از وي بيشتر مردم هلاكست
زري كان سنگ در كوه و كمر داشت
بخيل از سنگ آن زر سخت تر داشت
بده از مردمي صد گنج پيوست
ولي يك جَو بمردي كم ده از دست
خسي كو نان ده آمد از كسي به،
كه يك نان ده ز فرمان ده بسي به
ولي كُشته شدن در پاي پيلان
به از نان خوردن از دست بخيلان
چنين گفتست عبّاسه كه ديني
چو مُرداريست در گلخن بمعني
چو زين مردار شيران سير خوردند
پلنگان آمدند و قصد كردند
پلنگان چون بخوردند و رميدند
سگان كُرد و گرگان در رسيدند
چو اندك چيز از وي بر سر آمد
كلاغ از هر سوئي جوقي درآمد
بخوردند آن كلاغان آن قدر نيز
بماند آخر ازيشان اندكي چيز
جُعَل نيز آمد و آن رَوث و آن خون
بگردانيد هر سوئي دگرگون
چو ماند استخواني بي كبابي
درو تابد بگرمي آفتابي
ازو اندك قدر چربي برآيد
بسي مور از همه سوئي درآيد
چو آن موران خورند آن چربي آنگاه
بماند استخواني خشك بر راه
چنين گفت او كه شاهانند شيران
ز بعد او پلنگانند اميران
سگ و گرگند اعونانِ ايشان
كلاغانند شاگردانِ اعوان
جُعَل آن عامل مالست در كار
وليكن مور باشند اهلِ بازار
عزيزا ميندانم تو چه نامي
ببين تاتو ازينها خود كدامي
همه دنيا چو مرداريست اي دوست
وزو مردارتر آنك از پي اوست
كسي كو از پي مردار باشد
ز مرداري بتر صد بار باشد
چنين گفتست آن پاكيزه گوهر
كه ديني دوست از سگ هست كمتر
چو مرداريست اين دنياي غدّار
سگان هنگامه كرده گردِ مردار
چو سگ زان سير شد بگذارد آنرا
كه تا يك سگ دگر بردارد آنرا
ذخيره نهد او از هيچ روئي
نينديشد ز فردا نيز موئي
ولي هر كس كه دنياجوي باشد
هميشه در طلب چون گوي باشد
چو گوئي ميدود دايم ز عادت
كه تا يك دم كند دنيا زيادت
اُميد عمر يك روزش نه وانگاه
غم صد ساله بر جانش بيك راه
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد