در نعت سيد المرسلين صلي اللّه عليه و سلم

۳۵ بازديد


ثنائي گو بر ارباب بينش
سزاي صدر وبدر آفرينش
محمد آنكه نور جسم و جانست
گزين و مهتر پيغامبرانست
حبيب خالق بيچون اكبر
درون جزو و كل او شاه و سرور
ز نورش ذرّهٔ خورشيد و ماهست
همه ذرّات را پشت و پناهست
فلك يك خرقه پوش خانقاهش
بسر گردان شده در خاك راهش
تمامت انبيا را پيشوا اوست
حقيقت عاشقان را رهنما اوست
ز نور اوست اصل عرش و كرسي
چه كرّوبي چه روحاني چه قدسي
طُفيل اوست دنيا و آخرت هم
جهان از نور ذات اوست خرّم
شده در نور پاكش عقل و جان گم
ز عكس ذات او هر دو جهان گُم
حقيقت خاتم پيغمبرانست
ز نورش ذرّهٔ كون و مكانست
ز بود آفرينش اوست مقصود
ز لا در عين اِلّا اوست موجود
ز عكس ذات او دان آفرينش
حقيقت اوست نور عين بينش
هزار آدم طفيل اوست آنجا
بمانده سوي خيل اوست آنجا
طفيل خندهٔ او آفتابست
حقيقت ذّرهٔ او ماهتابست
مه از شرم رُخش هر مه گذارد
چو در راهش گذارد سر فرازد
نديده چشم عالم همچو او باز
ازان آمد يقين شاه سرافراز
زهي مثل ترا ناديده عالم
نداده كس نشان از عهد آدم
چو تو شاهي بگرد كرّهٔ خاك
كه آمد سايه بانت هفت افلاك
طفيل خاك پاي تست دنيا
حقيقت را نه جاي تست دنيا
توئي صاحب قران عين هستي
كه بت با بتكده در هم شكستي
ازين سان دعوت كل كردهٔ تو
غم امت دمادم خوردهٔ تو
تمام انبيا اين عز نديدند
ز تو گفتند كل وز تو شنيدند
تو اصل جوهري در اصل فطرت
ترا دادست ايزد جاه و حرمت
ز ذات خويش ديده لامكانت
در آنجا بود كل عين العيانت
زدي دم از عيان لامكاني
يكي ديدي كه گفتي مَن رَآني
حقيقت واصل دو جهان تو باشي
همه جانند و جان جان تو باشي
خرد در راه تو طفلي بشيرست
ز حكم شرع تو زار و اسيرست
كه دارد زهره تا گويد سخن باز
ز سرّ شرعت اي شاه سرافراز
در كلّي گشادستي به تحقيق
درين ره داد دادستي بتحقيق
زهي مهتر كه شاه انبيائي
پناه اوليا و اصفيائي
چو جبريل آمد اي جان چاكر تو
شرف دارد ز نور گوهر تو
طريق مصطفي گير و دگر نه
حقيقت را بجز او راهبر نه
حقيقت جان پاكش راه بين دان
دل پُر نور او بحر يقين دان
نباشد سايه را خورشيد هرگز
ولي خورشيد او دارد چنين عز
چو يك بين شد شب معراج در ذات
ازان بر سر نهادش تاج از ذات
دمادم كشف اسرارش عيان بود
برون از كَون جايش لامكان بود
بمعجز كرد ماه آسمان شق
نمود از ذاتِ بيچون سرّ مطلق
گهي در دست بد سنگش سخن گو
گهي زنهار از وي خواست آهو
گهي از سنگ نخلي كرد پيدا
كه آن در حال بار آورد خرما
بوصف اندر نيايد معجزاتش
به شرح اندر نيايد وصف ذاتش
حقيقت گشت موسي امّت او
چو در توريت ديدش قربت او
اگر نه او بدي عالم نبودي
ملايك نامدي آدم نبودي
زمين و آسمان معدوم بودي
ز رحمت دوجهان محروم بودي
چو نور پاك اوست از پرتو ذات
نظر افكند سوي جمله ذرّات
ز نورش گشت پيدا كرسي و عرش
يقين هم لوح و جنّت نيز وهم فرش
طلب مي‌كرد ذات خويش آن نور
چو شد مطلوب شد درجمله مشهور
زهي صاحب قِران دَورِ گردون
توئي نور دو عالم بي چه و چون
يقين دانم كه مغز كايناتي
عيان اندر صفات نور ذاتي
جمالت پرتوي در عالم انداخت
خروشي در نهاد آدم انداخت
كسي كو با تو اينجا آشنا شد
در آخر بي شكي مرد خدا شد
توئي واصل زوصل جاوداني
ترا زيبد يقين صاحب قراني
شب معراج ديدي حق عيان تو
رسيدي در خداوند جهان تو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد