بسم الله الرحمن الرحيم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بسم الله الرحمن الرحيم

۳۴ بازديد


بنام كردگار هفت افلاك
كه پيدا كرد آدم از كفي خاك
خداوندي كه ذاتش بي‌زوالست
خرد در وصف ذاتش گنگ و لالست
زمين و آسمان از اوست پيدا
نمود جسم و جان از اوست پيدا
مه و خورشيد نور هستي اوست
فلك بالا زمين در پستي اوست
ز وصفش جانها حيران بمانده
خرد انگشت در دندان بمانده
صفات لايزالش كس ندانست
هر آن وصفي كه گوئي بيش ازانست
دو عالم قدرة بيچون اويست
درون جانها در گفت و گويست
ز كُنه ذات او كس را خبر نيست
بجز ديدار او چيزي دگر نيست
طلب گارش حقيقت جمله اشيا
ز ناپيدائي او جمله پيدا
جهاني از نور ذات او مزّين
صفات از ذات او پيوسته روشن
ز خاكي اين همه اظهار كرد او
ز دودي زينت پرگار كرد او
ز صنعش آدم از گِل رخ نموده
زوَي هر لحظه صد پاسخ شنوده
ز علمش گشته آنجا صاحب اسرار
خود اندر ديد آدم كرده ديدار
نه كس زو زاده نه او زاده از كس
يكي ذاتست در هر دوجهان بس
ز يكتائي خود بيچون حقيقت
درون بگرفته و بيرون حقيقت
حقيقت علم كلّ اوراست تحقيق
دهد آن را كه خواهد دوست توفيق
بداند حاجت موري در اسرار
همان دم حاجتش آرد پديدار
شده آتش طلب گار جلالش
دمادم محو گشسته ازوصالش
ز حكمش باد سرگردان بهر جا
گهي در تحت و گاه اندر ثريّا
ز لطفش آب هرجائي روانست
ز فضلش قوّت روح و روانست
ز ديدش خاك مسكين اوفتاده
ازان در عزّ و تمكين اوفتاده
ز شوقش كوه رفته پاي در گل
بمانده واله و حيران و بي دل
ز ذوقش بحر در جوش و فغانست
ازان پيوسته او گوهر فشانست
نموده صنع خود در پارهٔ خاك
درونش عرش و فرش و هفت افلاك
نهاده گنج معني در درونش
بسوي ذات كرده رهنمونش
همه پيغمبران زو كرده پيدا
نموده علم او بر جمله دانا
كه بود آدم كمال قدرت او
بعالم يافته بد رفعت او
دوعالم را درو پيدا نموده
ازو اين شور با غوغا نموده
تعالي الله يكي بي‌مثل و مانند
كه خوانندت خداوندان خداوند
توئي اول توئي آخر تعالي
توئي باطن توئي ظاهر تعالي
هزاران قرن عقل پير در تاخت
كمالت ذرّهٔ زين راه نشناخت
بسي كردت طلب اما نديدت
فتاد اندر پي گفت و شنيدت
تو نوري در تمام آفرينش
بتو بينا حقيقت عين بينش
عجب پيدائي و پنهان بمانده
درون جاني و بي جان بمانده
همه جانها زتو پيداست اي دوست
توئي مغز و حقيقت جملگي پوست
تو مغزي در درون جان جمله
ازان پيدائي و پنهان جمله
ازان مغزي كه دايم در دروني
صفات خود در آنجا رهنموني
نديدت هيچكس ظاهر در اينجا
از آني اوّل و آخر در اينجا
جهان پر نام تو وز تو نشان نه
بتو بيننده عقل و تو عيان نه
نهان از عقل و پيدا در وجودي
ز نور ذات خود عكسي نمودي
ز ديدت يافته صورت نشانه
نماند او تو ماني جاودانه
يكي ذاتي كه پيشاني نداري
همه جانها توئي جاني نداري
دوئي را نيست در نزديك تو راه
حقيقت ذات پاكت قل هو الله
مكان و كون را موئي نسنجي
همه عالم طلسمند و تو گنجي
توئي در جان و دل گنج نهاني
تو گفتي كنتُ كنزاً هم تو داني
دو عالم از تو پيدا و تو درجان
همي گوئي دمادم سرِّ پنهان
حقيقت عقل وصف تو بسي كرد
به آخر ماند با جاني پُر از درد
زهي بنموده رخ از كاف و از نون
فكنده نورِ خود بر هفت گردون
زهي گويا ز تو كام و زبانم
توئي هم آشكارا هم نهانم
زهي بينا ز تونور دو ديده
ترا در اندرون پرده ديده
زهي از نور تو عالم منوّر
ز عكس ذات تو آدم مصوّر
زهي در جان و دل بنموده ديدار
جمال خويش را هم خود طلب گار
تو نور مجمع كون و مكاني
تو جوهر مي ندانم كز چه كاني
تو ذاتي در صفاتي آشكاره
همه جانها به سوي تو نظاره
برافگن برقع و ديدار بنماي
بجزو و كل يكي رخسار بنماي
دل عشّاق پر خونست از تو
ازان از پرده بيرونست از تو
همه جوياي تو تو نيز جويا
درون جملهٔ از عشق گويا
جمالت پرتوي در عالم انداخت
خروشي در نهاد آدم انداخت
از اوّل آدمت اينجا طلب كرد
كه آدم بود ازتو صاحب درد
چو بنمودي جمال خود به آدم
ورا گفتي بخود سرّ دمادم
كرامت داديش در آشنائي
ز نورت يافت اينجا روشنائي
كه داند سرّ تو چون هم توداني
گهي پيدا شوي گاهي نهاني
گهي پيدا شوي در رفعت خود
گهي پنهان شوي در قربت خود
گهي پيدا شوي اندر صفاتت
گهي پنهان شوي در سوي ذاتت
گهي پيدا شوي چون نور خورشيد
گهي پنهان شوي در عشق جاويد
گهي پيدا شوي از عشق چون ماه
گهي پنهان شوي در هفت خرگاه
ز پيدائي خود پنهان بماني
ز پنهائي خود يكسان بماني
بهر كسوة كه مي‌خواهي برآئي
زهر نقشي كه مي‌خواهي نمائي
تو جان جاني اي در جان حقيقت
همان در پرده‌ات پنهان حقيقت
چه چيزي تو كه ننمائي رخ خويش
چو دم دم مي‌دهي مان پاسخ خويش
تو آن نوري كه اندر هفت افلاك
همي گشتي بگرد كرّهٔ خاك
تو آن نوري كه در خورشيدي اي جان
ازان در جزو و كل جاويدي اي جان
تو آن نوري كه در ماهي وانجم
ز نورت ماه و انجم مي‌شود گم
تو آن نوري كه لم تمسسه نارُ
درون جان و دل دردي و دارو
تو آن نوري كه از غيرت فروزي
وجود عاشقان خود بسوزي
تو آن نوري كه اعيان وجودي
ازان پيدا و پنهان وجودي
تو آن نوري كه چون آئي پديدار
بسوزاني ز غيرت هفت پرگار
تو آن نوري كه جان انبيائي
نمود اوليا و اصفيائي
تو آن نوري كه شمع ره رواني
حقيقت روشني هر رواني
ز نورت عقل حيران مانده اينجا
ز شرم خويش نادان مانده اينجا
چو در وقت بهار آئي پديدار
حقيقت پرده برداري ز رخسار
فروغ رويت اندازي سوي خاك
عجايب نقشها سازي سوي خاك
بهار و نسترن پيدا نمايد
ز رويت جوش گل غوغا نمايد
گل از شوق تو خندان در بهارست
از آنش رنگهاي بي‌شمارست
نهي بر فرق نرگس تاجي از زر
فشاني بر سر او زابر گوهر
بنفشه خرقه‌پوش خانقاهت
فگنده سر ببر از شوق راهت
چو سوسن شكر گفت از هر زبانت
ازان افراخت سر سوي جهانت
ز عشقت لاله هر دم خون دل خورد
ازاين ماندست دل پُر خون و رخ زرد
همه از شوق تو حيران برآيند
به سوي خاك تو ريزان درآيند
هر آن وصفي كه گويم بيش ازاني
يقين دانم كه بي‌شك جانِ جاني
توئي چيزي دگر اينجا ندانم
بجز ذات ترا يكتا ندانم
همه جانا توئي چه نيست چه هست
نديدم جز تو در كَونَين پيوست
ز تو بيدارم و از خويش غافل
مرا يا رب تواني كرد واصل
منم از درد عشقت زار و مجروح
توئي جانا حقيقت قوّة روح
منم حيران و سرگردان ذاتت
فرومانده به درياي صفاتت
منم در وصالت را طلب گار
درين دريا بماندستم گرفتار
درين دريا بماندم ناگهي من
ندارم جز بسوي تو رهي من
رهم بنماي تا درّ وصالت
بدست آرم ز درياي جلالت
توئي گوهر درون بحر بي‌شك
توئي در عشق لطف و قهر بي‌شك
همه از بود تست اي جوهر ذات
كه رخ بنمودهٔ در جمله ذرّات
همه از عشقِ تو حيران و زارند
بجز تو در همه عالم ندارند
نهان و آشكارائي تودر دل
همه جائي و بي جائي تو در دل
دل اينجا خانهٔ ذات تو آمد
نمود جمله ذرّات تو آمد
دل اينجا خانهٔ راز تو باشد
ازان در سوز و در ساز تو باشد
تو گنجي در دل عشاق جانا
همه بر گنج تو مشتاق جانا
نصيبي ده ز گنج خود گدا را
نوائي ده بلطفت بي نوارا
گداي گنج عشق تست عطّار
تو بخشيدي مر او را گنج اسرار
تو مي‌خواهد ز تو اي جان حقيقت
كه در خويشش كني پنهان حقيقت
تو مي‌خواهد ز تو هر دم بزاري
سزد گر كار او اينجا برآري
تو مي‌خواهد زتو در شادماني
كه سير آمد دلش زين زندگاني
تو مي‌خواهد ز تو در هر دو عالم
ز تو گويد بتو راز او دمادم
تو مي‌خواهد ز تو تارخ نمائي
ورا از جان و دل پاسخ نمائي
تو مي‌خواهد ز تو اينجا حقيقت
كه بنمائي بدو پيدا حقيقت
تو مي‌خواهد ز تو تا راز بيند
ترا در گنج جان او باز بيند
تو مي‌خواهد ز تو در كوي دنيا
كه بيند روي تو در سوي دنيا
تو مي‌خواهد ز تو در كلّ اسرار
كه بنمائي در انجامش تو ديدار
تو مي‌خواهد ز تو اي ذات بيچون
كه بيند ذاتت اي جان بي چه و چون
چنان درمانده‌ام در حضرت تو
ندارم تابِ ديد قربت تو
شب و روزم ز عشقت زار مانده
بگرد خويش چون پرگار مانده
طلب گار توام در جان و در دل
نباشم يك دم از ياد تو غافل
تو درجاني هميشه حاضر اي دوست
توئي مغز و منم اينجايگه پوست
دل عطّار پر خون شد درين راه
كه تا شد از وصال دوست آگاه
كنون چون در يقينم راه دادي
مرا اينجا دلي آگاه دادي
بجز وصفت نخواهم كرد اي جان
كه تا مانم به عشقت فرد اي جان
اگر كامم نخواهي داد اينجا
ز دست تو كنم فرياد اينجا
مرا هم دادهٔ اميد فضلت
كه بنمائي مرا در عشق وصلت
همان وصل تو مي‌خواهم من از تو
كه گردانم دل و جان روشن از تو
تو خورشيدي و من چون سايه باشم
در اينجا با تو من همسايه باشم
نه، آخر سايهٔ خود محو آري
چو نور جاوداني را تو داري
دلم خون گشت در درياي امّيد
بماندم زار و ناپرواي اميد
بوصل خود دمي بخشايشم ده
ز دردم يك نفس آسايشم ده
تو امّيد مني درگاه و بيگاه
كنون از كردَها استغفرالله
تو امّيد مني در عين طاعت
مرا بخشا ز نور خود سعادت
تو امّيد مني اندر قيامت
ندارم گرچه جز درد وندامت
تو امّيد مني اندر صراطم
به فضل خويشتن بخشي نجاتم
تو امّيد مني در پاي ميزان
بلطف خويش بخشي جرم و عصيان
چنان در دست نفسم بازمانده
چو گنجشكي بدست باز مانده
مرا اين نفس سركش خوار كردست
شب و روزم بغم افگار كردست
مرا زين سگ اماني ده درين راه
ز ديد خويشتن گردانش آگاه
غم عشق تو خوردم هم توداني
شب و روز اندرين دردم توداني
ز درد عشق تو زار و زبونم
بمانده اندرين غرقابِ خونم
دوائي چاره كن زين درد ما را
ز لطف خود مگردان فرد ما را
در آن دم كين دمم از جان برآيد
مرا آن لحظه ديدار تو بايد
مرا ديدار خود آن لحظه بنماي
گره يكبارگيم از كار بگشاي
بمُردم پيش ازان كاينجا بميرم
درين سِر باش يا رب دستگيرم
چراغي پيش دارم آن زمان تو
كه خواهي بُردم از روي جهان تو
تو مي‌داني كه جز تو كس ندارم
بجز ذات تو اي جان بس ندارم
توئي بس زين جهان و آن جهانم
توئي مقصودِ كلّي زين و آنم
الهي بر همه داناي رازي
بفضل خود ز جمله بي‌نيازي
الهي جز درت جائي نداريم
كجا تازيم چون پائي نداريم
الهي من كيم اينجا، گدائي
ميان دوستانت آشنائي
الهي اين گدا بس ناتوانست
بدرگاه تو مشتي استخوانست
الهي جان عطّارست حيران
عجب در آتش مهر تو سوزان
دلم خون شد ز مشتاقي تو داني
مرا فاني كن و باقي تو داني
فناي ما بقاي تست آخر
توئي بر جزو و كل پيوسته ناظر
تو باشي من نباشم جاوداني
نمانم من در آخر هم تو ماني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد