بأكافي يكي گفت اي سرافراز
ز معراج نبي رمزي بگو باز
بيان كن سِرّ معراجش كه چون بود
بگفت او هم درون و هم برون بود
يكي بد ذات او در بود آنجا
يقين ميديد او معبود آنجا
مكانش در حقيقت لامكان بود
چرا كاندر عيان او جان جان بود
همه او بود ليكن در حقيقت
شد او خاموش و دم زد از شريعت
تو هم گر واقف اسرار گردي
ز شرعش لايق ديدار گردي
بقدر خود تواني ديد جانان
يكي گردي تو با توحيد خوانان
قدم از شرع او بيرون منه باز
كزو گردي مگر تو صاحب راز
ولي بر قدر هر كس راز بايد
نمودن تا دري او را گشايد
زهي عطّار كز نور محمد
شدي مسعود و منصور و مؤيّد
ازو در جان و در دل مغز داري
ازان اين دُرّهاي نغز داري
زبان تو ازو آمد گهردار
ز قعر بحر جان هردم گهربار
يقين كز خدمت او كام يابي
وزو در هر دو عالم نام يابي
رسولا رهبر عطّار از تست
زسرّ عشق برخوردار از تست
ز تو دارد گهرهاي معاني
بجز تو كس ندارد وين تو داني
يقين كز شاعرانم نشمري تو
بچشم شاعرانم ننگري تو
تو ميداني، چه گويم بيش ازين من
ترا ميجستم اينجا پيش ازين من
چو ديدم حضرت پاك تو اينجا
شدم از عجز من خاك تو اينجا
قبولم كن كه تو از حق قبولي
تو در سرّ يقين صاحب وصولي
مران از حضرت پاكم حقيقت
كه من در حضرتت خاكم حقيقت
چه باشد گر نهي پائي بدين خاك
كه بر سر داري از حق تاج لولاك
منوّر كن دل عطّار از خويش
مر او را كن تو بر خوردار از خويش
بحقّ چار يار برگزيده
كه دورم مفگن اي نور دو ديده
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۶ ۳۵ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد