آغاز كتاب

مشاور شركت بيمه پارسيان

آغاز كتاب

۳۶ بازديد


الا اي مشك جان بگشاي نافه
كه هستي نايب دارالخلافه
چو روح امر ربّاني توداري
سرير ملك روحاني تو داري
جهان هر دو بهم يك مشت خاكست
فضاي قدس دارالملك پاكست
همه عالم به كلي بستهٔ تست
زمين و آسمان پيوستهٔ تست
توئي پيوسته و أز ما بريده
ز ديده دور و اندر عين ديده
بهشت و دوزخ و روز قيامت
همه از بهر نامت يك علامت
ملايك را برمزي معرفت بخش
خلايق را بصد صورت صفت بخش
تو چون صد آفتابي گر بتابي
كند هر ذرّه‌ات صد آفتابي
چو نور آفتابت در مزيدست
ز ذرّاتت يكي عرش مجيدست
چه نقشي،خاص قيّومي هميشه
چه گويم من كه معلومي هميشه
عجب مرغي نمي‌دانم كه چوني
كه از اثبات و نفي ما بروني
چو نه در آسمان نه در زميني
كجائي، نزد رب العالميني
همه چيزي توئي و هيچ هم تو
چه گويم راستي و پيچ هم تو
برآر ازدل دمي مشكين باخلاص
كه شد عمر از دم تو مجمر خاص
توئي شاه و خليفه جاودانه
پسر داري شش و هر يك يگانه
پسر هر يك ترا صاحب قرانيست
كه اندر فن خود هر يك جهانيست
يكي نفسست و در محسوس جايش
يكي شيطان و درموهوم رايش
يكي عقلست و معقولات گويد
يكي علمست و معلومات جويد
يكي فقرست و معدومات خواهد
يكي توحيد و كل يك ذات خواهد
چو اين هر شش بفرمان راه يابند
حضور جاودان آنگاه يابند
چو دايم تاابد هستي خليفه
ز لطفت گشت عالم پر لطيفه
سيه پوش خلافت شو چوآدم
سفر در سينهٔ خود كن چو عالم
قدم چون خضر نه در راه مردان
كه گردت در نيابد چرخ گردان
مكانت كشتي نوحست اي صدر
زمانت والضُّحي وليلة القدر
سليمان وش به مسند باز نه پشت
ولي انگشترين كرده در انگشت
جمال يوسفي را جلوه‌گر باش
چو ابرهيم هفت اعضا بصر باش
چو داود نبي اين پرده بنواز
چو عيسي زن نَفَس در عشق دمساز
چو همدستي تو با موسي عمران
همي ازجام جان خور آب حيوان
دو پر در سايهٔ سيمرغ كن باز
بر ادريس بنشين كيميا ساز
چو كردي جد و جهد بي عدد تو
ز نور مصطفي يابي مدد تو
چو در دين حاصل آمد اين كمالت
سخن گفتن كنون باشد حلالت
به چشم خرد منگر در سخن هيچ
كه خالي نيست دو گيتي ز كن هيچ
اساس هر دوعالم جز سخن نيست
كه از كن هست گشت از لاتكن نيست
سخن ازحق تعالي مُنْزَل آمد
كه فخر انبياي مرسل آمد
اگر موسي كليم روزگارست
كليم او كلام كردگارست
اگر عيسي نبودي كلمة حق
كجا بودي ز عزّت روح مطلق
محمد نيز كو مقصود كن بود
شب معراج سلطان سخن بود
سخن نقد دوعالم بيش و كم هست
نكاحست و طلاق و بيع هم هست
بوقت عرض ذُرّيّات عشّاق
سخن بودست اصل عهد و ميثاق
اگر مبصر و گرمسموع جوئي
وگر محسوس وگر معقول گوئي
اگر ملموس وگر موهوم گيري
وگر محسوس وگر معلوم گيري
وگر قسميست فكرت يا خيالت
وگر چيزيست ممكن يا محالت
همه محدود باشد جز كه ملفوظ
محيط از لفظ آمد لوح محفوظ
اگر موجود و گر معدوم باشد
در انگشت سخن چون موم باشد
ازين هر قسم در ذوق و اشارت
بصد گونه توان كردن عبارت
ازين حجّت شود بر عقل پيدا
كه او كل سخن آمد ز اسما
چو اصل آمد سخن اكنون تو مي‌گوي
سخن خواه و سخن پرس و سخن گوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد