پاسخ دادن هرمز دايه را

مشاور شركت بيمه پارسيان

پاسخ دادن هرمز دايه را

۳۶ بازديد


چو از دايه سخن بشنود هرمز
چنان شد كان نيارم گفت هرگز
بدو گفت اي ز دانش دور مانده
ز غول نفس خود مغرور مانده
نداري شرم با موي چو پنبه
كه حلق چون مني برّي بدنبه
ز موي همچو پنبه دام كردي
چو مرغي پيش دامم رام كردي
مساز اين پنبه دام مكر و فن را
بنه اين پنبه كرباس و كفن را
جواني ميكني در پيش من تو
حساب گور كن اي پيرزن تو
بافسوني مرا مي بر نشاني
نيم زان دست افسون چند خواني
تو بر من مينهي كاري بصد ناز
نترسي كو فرو افتد ز هم باز
تو دم ميده اگر همدم بماند
تو برهم نه اگر بر هم بماند
بسالوسي لباسي بر سرم نه
بعشوه پيش پايي ديگرم نه
كجازرق تو يابد دست بر من
فسون و زرق نتوان بست بر من
مرا آهسته ميراني سوي شست
چو صيدي ميكشي تا بركشي دست
مشو در خون خويش و خون من تو
يكي ديگر گزين بيرون من تو
گر او نيكوست نيكوكاريش باد
ز نيكوييش برخورداريش باد
بهرنوعي كه هست او آنِ خويشست
خداوندست و در فرمانِ خويشست
مرا با آن سمنبر نيست كاري
كه گل را همنشين بايد بهاري
كجا درماند از چون من كسي گل
كه چون من خار ره دارد بسي گل
چه گردم گرد شمع عالم افروز
مرا با گل نه عيدست و نه نوروز
چو من پروانهٔ آن دلفروزم
اگر با شمع پرّم پر بسوزم
برو اي پير جادوي فسون باز
كه نتواني شدن با من فسون ساز
برواي بوالعجب باز سيه پر
كه تو گمراه را ديوست همبر
برو اي شوم سرداده بتلبيس
كه در شومي سبق بردي ز ابليس
چو زين شيوه سخن هرمز فرو خواند
ازودايه چو خر دريخ فرو ماند
بهرمز گفت اي بيشرم آخر
شدي در سرد گويي گرم آخر
مشو گرم اي ز ديده رفته آبت
تو از من به اگر ندهم جوابت
ازين صد بازيت بر من اگر من
نيارم بر تو صد بازي دگر من
ببين كار جهان كاين روستايي
دهد درجادويي بر من گوايي
چوجادويم نگويم بيش با تو
نمايم جادويي خويش با تو
چنانت زير دام آرم بمردي
كه بر يك خشت صد گردم بگردي
چنان گردي اگر بگريزي از دام
كه ميخواني خدا را تو بصد نام
مپيما از تهوّر درد بر من
چنين منگر بچشم خُرد بر من
اگر گردم بلعب و لهو مشغول
سراسيمه شود از مكر من غول
اگر بر ره نهم دامي بتلبيس
ز بيم من بتك بگريزد ابليس
نگويي تو كه آخر من كراام
تو گل را باش اگر نه من تراام
بدين زودي چنين گشتي تو بامن
نه يكدم همنشين گشتي تو بامن
ز گفت دايه هرمز گشت خاموش
نكردش يك سخن را بعد ازان گوش
همي چندانكه دايه بيش ميگفت
ز گفت دايه هرمز بيش ميخفت
نه خود مي دفع كرد از راه خوابش
نداد آن يك سخن آن يك جوابش
چو دايه دم نميزد هرمز از پيش
برون رفت و جدايي داد از خويش
چوهرمز رفت دايه بر جگر داغ
برجعت پيش گل آمد ازان باغ
نشسته بود گلرخ ديدهها تر
دلي برخاسته دو چشم بر در
همه خون دلش بالا گرفته
كنار او ز خون دريا گرفته
ز بي صبري ز دل رفته قرارش
زمين پرخون زچشم سيل بارش
زبان بگشاد كاي دايه كجايي
چرا استادگي چندين نمايي
الا اي دايه آخر دير كردي
مرا از زندگاني سير كردي
الا اي دايه چنديني چه بودت
مگر در راه ديوي در ربودت
الا اي دايه بس چُستي تو در كار
ترا بايد فرستادن بهر كار
الا ايدايه خوابت در ربودست
و يا در راه آبت در ربودست
الا اي دايه تا كي اشك رانم
بگو با من كه تا جايت بدانم
بگو تا اين تن آسانيت تاكي
بگو تا اين گران جانيت تا كي
چراست اي دايه چنديني قرارت
كه خونين شد دلم در انتظارت
مرا رمزي ز پيري يادگارست
كه سوزي سخت سوز انتظارست
مبادا هيچكس را چشم بر راه
كز و رخ زرد گردد عمر كوتاه
درآمد دايه گلرخ را چنان ديد
رخ گل همچو برگ زعفران ديد
بگل گفت اي عزيز جان مادر
نبردي پيش ازين فرمان ما در
چرا آخر چنين شوريده گشتي
ز سر تا پاي غرق ديده گشتي
چرا آخر چنين در خون نشستي
ز خون ديده در جيحون نشستي
چرا آخر چنين بيخويش گشتي
ز يكجو صابري درويش گشتي
مرا امروز رسوا كردي اي گل
ز رسواييم پيدا كردي اي گل
كجاداني تو خود كاين بيوفا مرد
چه ناخوش گفت و با من چه جفا كرد
گرفتم طالع آن روستايي
سر بد دارد و برگ جدايي
نه بتوان گفت باتو آنكه گفتم
ندارد برگ گل چندانكه گفتم
از اوّل در وفا ميزد دلش جوش
در آخر گشت خشم آلود و خاموش
كنون گر صد سخن برهم بتابم
يكي را باز ميندهد جوابم
چو ديواري باستادست خاموش
نميدارد چو ديواري سخن گوش
كجا ديوار را گر گوش بودي
سخن بشنودي و خاموش بودي
رواست از سنگ گفتار و ازو نه
سخن آيد ز ديوار و ازو نه
چو سوسن گرچه هرمز ده زبانست
ز گل دارد حيا خاموش از آنست
چنانش يافتم در سرفرازي
كه نتوان كرد باوي هيچ بازي
بگفتم صد سخن زرّين و سيمين
نزد يكدم كه سگ يامردمست اين
چو او بر ياد باغ پادشاهست
سري دارد كه بادش در كلاهست
سبك سر بود و چهره زرد كرد او
چو باد از من گذشت و گرد كرد او
چودايه گفت اين و گل شنيدش
چو بادي آتشي در سر دويدش
دو چشم نرگسين او ازين سوز
ز نوك مژه از خون شد جگر دوز
هزاران اشك خون آلود نوخيز
فرو باريد از مژگان سرتيز
بدانسان در دلش افتاد جوشي
كه پيدا شد زهرمويش خروشي
سر زلف جهان آراي بركند
بدندان پشت دست ازجاي بركند
بغايت غصّه ميكردش ز هرمز
كه باگل اين كه داند كرد هرگز
ز اشك آتشين مژگانش ميسوخت
ز درد نااميدي جانش ميسوخت
زبان بگشاد و گفت اي دايه زنهار
مشو در خون جان من بيكبار
مگرد از گل جداگر گل جفا كرد
كه نتوان پارهيي از خود جدا كرد
ز دستم رفت دل و ز كار من آب
دلم خون شد مرا اي دايه درياب
اگر كار دلم را در نيابي
نشانم از جهان ديگر نيابي
درين اندوه جان از من برآيد
بميرم تا جهان بر من سر آيد
چون من رفتم گرفتاريت باشد
پشيماني و خونخواريت باشد
بدست خود چوگل را كُشته باشي
چو گل از خون دل آغشته باشي
ز گفت گل خروشان گشت دايه
ز تف سينه جوشان گشت دايه
بگل گفت اي خرد بر باد داده
همانا نيستي تو شاهزاده
چو هرمز شد پي او سخت ميدار
نديدم سست رگ تر از تو در كار
كسي را سر فرود آيد بهرمز
نيايد تا سر آن نيز هرگز
تو داني آنكه من مردم درين تاب
دگر هرگز نخواهم گفت ازين باب
بسي گررشتهٔ طبلم بتابي
ز من سررشتهٔ اين وانيابي
نخواهم نيز ره پيمود ديگر
بجز كشتن چه خواهد بود ديگر
ز گل اين خار چون بيرون كنم من
چو گل را مي نخواهد چون كنم من
ترا اين برزگر نپسندد آخر
كه آبي بر كلوخي بندد آخر
نميخواهد ترا كار جهان بين
كرا بر گويم آخر درجهان اين
بشد بر تو ز بدنامي جهان تنگ
كه من مردن روا دارم ازين ننگ
چو تابستان شود زين چشم بي شرم
هواي هرمزت در دل شود گرم
چو باغ از برگ ريزان زرد گردد
هوايت بو كه آخر سرد گردد
تو اي گلرخ دو لب داري شكر بار
فرو مگذار شير آخر بيكبار
تو اي گل مشك داري دام نسرين
مشو درحلقهٔ آن خطّ مشكين
برو اين بار از گردن بينداز
اگر جانست جان از تن بينداز
چو ميداني كه هرمز هيچكس نيست
چرا از هرمزت پس هيچ بس نيست
در اوّل دل ربود و برد هوشت
در آخر هم فرو گويد بگوشت
ندارد باتو رونق كار هرمز
نيايد باصلاح اين كار هرگز
چو نيست اين كار اسبي تنگ بسته
چه شورآري چو داري تنگ پسته
چو اسبي تنگ بسته مينبيني
دلت گر برنشاند بر نشيني
مرا تو بيخبر گويي دگر بار
بر هرمز شو و از وي خبر آر
چو سيمابي بشادي رخ بر افروز
سبويي نيز بر سنگش زن امروز
چه بر سنگش زنم از عذر تو لنگ
اگر او را همي خواهي سروسنگ
مخور زان لب بسي حلواي بي دود
كه بر جامه چكاني روغني زود
بخوردي لاجرم، شادي برويت
بگيرد استخواني در گلويت
تو تازان لب بماندي خشك دندان
لبت هرگز نديدم نيز خندان
گلي ناديده لب از خنده خالي
شده چون بلبلي پر كنده حالي
چگونه كس تواند ديد هرگز
كه تو هر روز غم بيني ز هرمز
چو در ميدان رسوايي فتادي
درين ميدان بزن گويي بشادي
زهي شهزاده كز ننگت چنانم
كه ميخواهم كه در عالم نمانم
همه شب گل گلاب از چشم ميريخت
عرق از روي و اشك از خشم ميريخت
چو دايه اين سخنها كرد تقرير
گل بي برگ آبي شد ز تشوير
زماني شمع گريان بود بر گل
زماني صبح خندان بود بر گل
ز چندان گريهٔ آن ماه دلبند
گهي آن ميگرست و گاه اين خند
چو بيرون كرد خورشيد منوّر
ز زير قبهٔ نيلوفري سر
درآمد آفتاب از برج ماهي
سپيدي ريخت بر روي سياهي
ز زير پرده چون چهره نمود او
بنيزه حلهٔ مه در ربود او
گل عاشق دل پر تفت و پر سوز
فرو افتاد در تب ده شبانروز
دو تاگشت و چنان پر درد شد او
كه در ده روز يكتا نان نخورداو
بشبها درد بيداريش بودي
برو زاندوه بيماريش بودي
نه يكساعت قرار و نه دمي صبر
دلي چون بحر خون و ديده چون ابر
ز سوز دل زبانش آتش گرفته
ز تفت عشق جانش آتش گرفته
فتاده عكس بر موي از رخ زرد
فسرده اشك بر روي از دم سرد
ز چشمش رونق ديدار رفته
زبانش در دهان از كار رفته
چو دايه ديد گل را اين چنين زار
بگل گفت اي زده در چشم جان خار
چنين تا بر سر آتش نشستي
ز غم بر جان من سيلاب بستي
زماني دم زن از گريه مشو گرم
ز يزدان ترس دار آخر ز خود شرم
بپاسخ گفت گل چون سوكواران
چرا بر خود نگريم همچو باران
گلم زان زار ميگريم چنين من
كه دور افتادهام از انگبين من
نيي اي دايه ازدرد من آگاه
كه چشمم زير خون دارد وطنگاه
نميداني كه با من چيست هر شب
كه چشمم خون دل بگريست هر شب
مكن اي دايه زين بيشم مفرساي
جوان و عاشقم بر من ببخشاي
نميداني كه در چه درد وداغم
كه ميجوشد ز خون دل دماغم
كنون كاري كه بر جان من آمد
بسر در خون مرا در گردن آمد
چه گر يك درد بي دردي نخوردي
ازين ره كوفتن گردي نخوردي
ز صد دردم يكي گر بر تو بودي
ز آهت چنبز گردون بسودي
بسستي چون همي بيني چو مويم
بسختي چند گويي پيش رويم
شوي پيشم چو آتش گرم گفتار
چو يخ سردم كني هر دم درين كار
چودل بربود عشق از آستينم
بخواهش كي پذيرد پوستينم
اگر خواهم كه پنهان دارم اين درد
نيارم داشت چون جان دارم اين درد
دل لايعقلم در دست من نيست
كه اين بي خويشتن با خويشتن نيست
زبان را گر كنم از عشق خاموش
چگونه اشك خون بنشانم از جوش
چو دوزم جامهيي در عشق دلجوي
سرشك اندازد از دل بخيه برروي
مده پندم كه پندت بند جانست
نگردد به ز پند اين دل نه آنست
دل گرمم نگردد سرد ازين درد
مشو گرم و مزن بر آهن سرد
برو مردي بكن بهرخدا را
ببين بار دگر آن بيوفا را
مگر آن سنگ دل دلگرم گردد
ز گرمي همچو مومي نرم گردد
چو موم از گرمي ار نرمي پذيرد
بگرمي و بنرمي نقش گيرد
برو يك ره دگر سنگي درانداز
كلوخ امروز كن ديگر ز سرباز
دل گلرخ برون آور ازين كار
مگر چيزي فرو افتد ازين بار
بيكباري نيايد كارها راست
ببايد كرد ره را بارها راست
بيك ضربت نخيزد گوهر از سنگ
بيك دفعت نريزد شكر از تنگ
نگردد پخته هر ديگي بيك سوز
نيابد پختگي ميوه بيك روز
بروزي بيش، مه نتوان قران كرد
حجي نيكو بسالي ميتوان كرد
برين درباش همچون حلقه پيوست
چو زنجيري مگر در هم زند دست
چو تخمي را بكشتي بار اوّل
ز بي آبي بمگذارش معطّل
مشو زود و رو آبش ده زهرور
كه بس نزديك تخم آيد ببردر
سخن ميگفت تا شب همچنين گرم
كه تا شد دايه را دل زان سخن نرم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد