سبب نظم كتاب

مشاور شركت بيمه پارسيان

سبب نظم كتاب

۳۷ بازديد


الا اي كارفرماي معاني
بگستر سايهٔ صاحب قراني
چو داري عالم تحقيق در راه
ز عالم آفرين توفيق در خواه
چو تودر وقت خود همتا نداري
هنر داري چرا پيدا نياري
چو در باب سخن صاحبقراني
چرا اي خوش زبان خامش زباني
چنان خوشگوي شو كز هر زباني
برآيد بانگ احسنت از جهاني
خموشي را بگويايي قضا كن
زبان بگشاي و خاموشي رها كن
چنان نوع سخن را جلوه گر باش
كه نطقت طوطيي خواند شكرپاش
چو دُرّ و گوهر منثور داري
چرا از سلك نظمش دور داري
همه آن خواهمت كاسرار گويي
نه كم گويي و نه بسيار گويي
ز بحر قلزم پر دُرّ خاطر
بغواصي برون آري جواهر
توان كردن بهر بيتي صنيعت
ولي از وي بگيرد هر طبيعت
صنيعت را براي خويشتن گوي
حكايت را براي انجمن گوي
سخن قوت دل هر خرده دانست
ولي صنعت سخن را جان جانست
كنون هم جان جان هم قوت دل به
حكايت با صنيعت معتدل به
كراماندست نسّاخ جهان را
كه بنويسد بزر اين داستان را
بزرگاني كه بر گردون رسيدند
بزر بر لوح گردون مينويسند
بعهد من اگر نوگر كهن هست
سخن دزدان اين شيرين سخن هست
ندارد كس سخن هرگز درين دست
بحق حق كه بنگر تا چنين هست
فرو ديدن باسرار كهن من
كشيدم روغن از مغز سخن من
كتاب افسانه گفتن را چه خواني
چنان خوان كانچه ميخواني بداني
چو اين سحر حلالست اي يگانه
حرامت باد اگر خواني فسانه
هر آن عاشق كه پر عشقست جانش
بود معشوق نغز اين داستانش
هر آن شاعر كه بي بهر اوفتادست
چو اين برخواند او را اوستادست
هران عارف كه دارد همدمي دور
برون گيرد از اينجا عالمي نور
پس از من دوستان را بوستانست
كه الحق داستاني دلستانست
بنام خسرو روي زمين را
نهادم نام خسرونامه اين را
خداوندا زهر در دُرّ بسيار
بسي سُفتم نگهدارش ز اغيار
بدُرج دل رسان دُرّ شب افروز
بچشم عقل روشن دار چون روز
ز چشم كور چشمان دور دارش
بچشم اهل بينش نور دارش
چنان اين حرفها را دار همپشت
كه كس ننهد برين يك حرف انگشت
نهفته دارش از مشتي فسونگر
درون هردلش از بد برون بر
شبي خوشتر زنوروز بهاري
خوشي ميتافت مهتابي بزاري
دران شب مشتري از قوس ميتافت
جهان از نور چون فردوس ميتافت
بدست زهره جام مي سراسر
ستاده مشتري را در برابر
كواكب را نظرهاي دلفروز
خواطر را بحكمت مشكل آموز
نشسته بودم و شمعي نهاده
جماعت سوي من سمعي گشاده
دماغم مغز پالودن گرفته
خيال عشق پيمودن گرفته
زهر نوعي سخن گفتيم بسيار
زهر علمي بسي رانديم اسرار
بآخر چون باشعار اوفتاديم
ز كار رفته در كار اوفتاديم
رفيقي داشتم عالي ستاره
دلي چون آفتاب وشعر باره
ز شعر من چو بيتي گوش كردي
ز مهرم خويش را بيهوش كردي
چو كردي بار ديگر آن تفكّر
چو صوفي رقص كردي از تحير
ز شعرم يادداشت از طبع داعي
همه مختار نامه از رباعي
ز گفت من كه طبع آب زرداشت
فزون از صد قصيده هم ز برداشت
غزل قرب هزارو قطعه هم نيز
ز هر نوعي مفصّل بيش و كم نيز
جواهرنامهٔ من بر زبان داشت
ز شرح القلب من جان بر ميان داشت
چو ازديوان من بيتي بخواندي
چگويم من كه چون واله بماندي
بمن گفتي كه اي هر نكته جاني
نداري هيچ تحسين را زياني
بدان دريا كه دُرّش جان پاكست
اگر تحسين رود ورني چه باكست
چنين دريا ز دُر پيوسته پُرباد
نثار هر دُري صد دانه دُر باد
درين شب اين رفيقم بود در بر
چو شمع از آتش دل دود بر سر
بمن گفت اي بمعني عالم افروز
چنين مشغول طب گشتي شب و روز
طب از بهر تن هر ناتوانست
وليكن شعر وحكمت قوت جانست
سه سالست اين زمان تالب ببستي
بزهد خشك در كنجي نشستي
اگرچه طب بقانونست امّا
اشاراتست در شعر و معمّا
چو پر كردي ز هر چيزي جهان را
هم امشب ابتدا كن داستان را
كه من از بدر اهوازي هم امروز
بدست آوردهام نثري دلفروز
بغايت داستاني دلپسندست
ز هر نوعي سخنهاي بلندست
چو بيشك بي نظيري در سخن تو
سخن گويي خويش اظهار كن تو
ببين خورشيد را در چار پرده
فروغ خويشتن اظهار كرده
كسي را چون بود خطّي روانه
روانه به كه باشد جاودانه
چو صاحب سرّي اين اسرار را باش
مگردان نااميدم كار را باش
بسي پيشينيان افسانه گفتند
چو تو گفتند نه حقّا نگفتند
كه از گفتن صفاي سينه باشد
چو دقيانوسي و ديرينه باشد
هران شعري كه عمر نوح دارد
چو عيسي كي همه تن روح دارد
خوشي در سلك كش دُر سخن را
بمعني نو كن اين جان كهن را
چه گر از قصّه گفتن عار داري
وليكن عالمي اسرار داري
تو منگر قصّه، اسرار سخن بين
سخن گفتارو گفتار سخن بين
بغايت حق تعالي خوب گويد
حديث يوسف و يعقوب گويد
كه مخلوقي ز مخلوقي چنين شد
يكي عاشق ز معشوقي چنين شد
حديث هر دو تن گر بيش خواني
ازان حق گفت تا برخويش خواني
تو نيز اين را فسون ساز و بهانه
توان دانست افسون از فسانه
سخن گفتن چو بر جايي توان گفت
بلاشك بايدت اين داستان گفت
جهاني راز داري در ميان آر
همه در لفظ كوش و در بيان آر
كه گر يك بيت بنشيند بجايي
همه كارت برايد از دعايي
چو من زان دوست پاسخ اين شنيدم
شدم شوريده چون شيرين شنيدم
چو بر من الحق او حق داشت بسيار
پذيرفتم سخن زان مرد هشيار
قلم را سر برون دادم ز پنجه
بماندم همچو كاغذ در شكنجه
چه ميگويم كه هر بيتي كه گفتم
چو گل از شادي او برشكفتم
نهادم سر بكاغذ بر شب و روز
قلم راندم بدرُهاي شب افروز
حكايت گفتم و دوشيزه گفتم
معاني گفتم و پاكيزه گفتم
قرين نور پاك آن پاك رايي
كه اين گوينده راگويد دعايي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد