در پرداختن اين داستان

مشاور شركت بيمه پارسيان

در پرداختن اين داستان

۳۵ بازديد


الا اي جوهر قدسي كجايي
نه در عرش و نه در كرسي كجايي
نه در كونين و نه در عالميني
كه سرگردان بين الاصبعيني
گرت نقدست دنيي دين توداري
يكي دلدار برسيمين توداري
پس آن جامي كه گويم اين سخن دان
تو آن مي بيخودي خويشتن دان
چو كار افتاده و محرم تو باشي
اگر دل گويمت آنهم تو باشي
اگر من شعر سازم جامهٔ راز
تو مرد راز شو جامه بينداز
كنون گر تو چنين كردي كه گفتم
فشانم بر تو هر درّي كه سفتم
رفيقي داشتم كو حاصلي داشت
بجان در كار من بسته دلي داشت
مرا گفتا چو خسرونامه امروز
فروغ خسروي دارد دلفروز
اگرچه قصهٔيي بس دلنوازست
چگويم قصه كوته بس درازست
اگر موجز كني اين داستان را
نماند هيچ خار آن بوستان را
چو اندر راز قشر و مغز باشد
همه روغن گزيني نغز باشد
دگر توحيد و نعت و پند و امثال
كه خسرونامه را بود اوّل حال
چو در اسرار نامه گفتهيي باز
دو موضع كردهيي يك چيز آغاز
اگرچه اوستاداني كه هستند
ره توحيد و نعت و پند جستند
وليك اندك سخن گفتند از آن دست
نهاني نيست ميبين تا چنان هست
ترا دادست اين قوّت خداوند
كه در توحيد و نعتت نيست مانند
اگر توحيدي و نعتي بگويي
جزاي آن ترابس اين نكويي
چو او در حق اين قصّه نكو گفت
چنان كردم همي القصّه كو گفت
برون كردم از آنجا انتخابي
برآوردم ز يك يك فصل بابي
خدا را نعت و توحيدي بگفتم
ز هر در دُرّ حكمت نيز سُفتم
اگرچيزي ترازش رازيان داشت
بگردانيدم از طرزي كه آن داشت
سخن بعضي كه چون زر نامور شد
در آتش بُردمش تا آب زر شد
مصيبت نامه كاندوه جهانست
الهي نامه كاسرار عيانست
بداروخانه كردم هر دو آغاز
چگويم زود رستم زين و آن باز
بداروخانه پانصد شخص بودند
كه در هر روز نبضم مينمودند
ميان آن همه گفت و شنيدم
سخن را به ازين نوعي نديدم
اگر عيبي بود، گر عيب پوشي
چو تحسين نكنيم باري خموشي
مصيبت نامه زاد رهروانست
الهي نامه گنج خسروانست
جهان معرفت اسرار نامهست
بهشت اهل دل مختار نامهست
مقامات طيور امّا چنانست
كه مرغ عشق را معراج جانست
چو خسرونامه را طرزي عجيبست
ز طرز او كه و مه را نصيبست
كنون بشنو سخن تا راز گويم
ز مغز قصّه،‌ معني بازگويم
كه در هر نقطه صد معني نهانست
ولي در چشم صاحبدل عيانست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد