بسم الله الرحمن الرحيم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بسم الله الرحمن الرحيم

۳۷ بازديد


گهنكارم ز فعل خود گنه كار
خداوندا توئي داناي اسرار
گنهكارم كه فرمانت نبردم
وليكن بادهٔ لطفت بخوردم
بكردي توبهٔ همچون نصوحا
بدادند جام معنيت مصفّا
تو گشتي پاك و معصوم و مطهر
گرفتي دامن اولاد حيدر
از آنكه شربت ايشان چشيدي
دوعالم پيش خود چون بيضه ديدي
ز مشرق تا بمغرب كو جواني
كه گويد همچو مظهر داستاني
اگر يك قطره از جامش كني نوش
كني تو هستي خود را فراموش
شوي واصل بدرياي يقيني
اناالحق گوئي و منصور بيني
اگر از جام او نوشي تو باده
نگردي تو بگرد شيخ لاده
اگر از جام او داري تو نامي
بكن عطّار مسكين را سلامي
اگر از جام او داري تو شوقي
تو داري در معانيهاش ذوقي
اگر از جام او خوردي پياله
نمي‌خواهي ز اعظم يك نواله
اگر از جام او داري تو لذّت
نه‌اي با شافعي محتاج صحبت
اگر از جام او گردي تو سالك
ترا كاري نباشد خود به مالك
اگر از جام او گردي مكمّل
تو گردي فارغ ز گفتار حنبل
اگر از جام او نوشي بعالم
ببيني جملگي اسرار آدم
اگر از جام او نوشي بتحقيق
شود گفتار ما آن جات صديق
ز مشرق تا بمغرب نام دارم
ز فضل او هزاران جام دارم
اگر از جام او نوشي بمعني
نهند بر فرق تو صد تاج تقوي
اگر از جام او نوشي به اسرار
ببيني نور او در عين ديدار
اگر از جام او نوشي دمادم
تو را باشد سليماني و خاتم
اگر از جام او نوشي چو احمد
شريعت را بداني همچو ابجد
اگر از جام او نوشي چو حيدر
دو عالم بيشكت گردد مسخّر
اگر از جام او نوشي حسن وار
خدا يار تو باشد در همه كار
اگر نوشي تو از جام حسيني
بظاهر هم بباطن نور عيني
اگر تو جام او نوشي چو سجّاد
تو باشي جان و روح جمله عبّاد
اگر تو جام او نوشي چو باقر
شود بر تو همه اسرار ظاهر
اگر تو جام او نوشي چو صادق
تو باشي بر تمام علم حاذق
اگر تو جام او نوشي چو كاظم
بماني از بلاي نفس سالم
اگر تو جام او نوشي رضا گوي
درا در دين و دنيا پيشوا گوي
اگر تو جام او نوشي تقي وار
شوي از خواب غفلت زود بيدار
اگر از جام او نوشي نقي بين
مبين خود دشمنان آل ياسين
اگر تو جام او نوشي چو عسكر
تو را قطره نمايد حوض كوثر
اگر تو جام او نوشي چو مهدي
تو باشي در زمان خويش هادي
اگر تو جام او نوشي اميني
ظهور اولين و آخريني
اگر تو جام او نوشي چو منصور
اناالحق گوئي و باشي همه نور
اگر تو جام او نوشي چو سلمان
محقّق گردي اندر عين عرفان
اگر تو جام او نوشي چوبوذر
ترا باشد مقام قرب قنبر
اگر تو جام او نوشي چو اشتر
شود شمشير تو مانند آذر
اگر تو جام او نوشي چو مختار
چو ابراهيم اشتر باش سردار
اگر تو جام او نوشي چو حارث
شوي شمشير بابش را تو وارث
اگر تو جام او نوشي چو عمّار
مسيّب بيني اندر عين اين كار
اگر تو جام او نوشي چو مسلم
چو ز مجي از بلا باشي تو سالم
اگر تو جام او نوشي بايّام
ببيني بايزيدش را به بسطام
اگر تو جام او نوشي به آبي
تمامي علمها را خود جوابي
اگر تو جام او نوشي شوي مست
بگوئي عشق خوددر پيش ما هست
نبي اين باده خورد و نعره‌ها زد
هزاران آتش اندر جان ما زد
نبي اين باده خورد و حال ما گفت
طريق عاشقان را بر ملا گفت
نبي اين باده خورد و گفت اي جان
چرا غافل شدي از شاه مردان
نبي اين باده خورد و گفت اوداد
زسر بگذشتم و از پاي آزاد
نبي اين باده خورد و شادمان شد
به پيش عارفان اسرار خوان شد
نبي اين باده خورد و بيخودي كرد
دلم را پر ز نور سرمدي كرد
نبي اين باده خورد و گشت عاشق
ز دُرد باده‌اش منصور عاشق
نبي اين باده خورد و گفت والله
توئي در جان و دل بيدارو آگاه
نبي اين باده خورد و جان فدا كرد
به اسرار خدايم آشنا كرد
نبي اين باده خورد و گفت عطّار
توي اندر ميان عاشقان يار
نبي اين باده خورد و گفت مظهر
درون سالكان را كرد انور
 نبي اين باده خورد و رفت در راه
همي ناليد و ميگفت اي تو آگاه
نبي اين باده خورد و دستها زد
سماع گرم را او با صفا زد
نبي اين باده خورد و از چه درآمد
خروش و غلغل آن شه برآمد
همه گويند عشق اين تخم كشته است
كه حق او را بدست خودسرشته است
ز اسرارش همه دلها شود شاد
كه داده خرمن هستي خود باد
ز اسرارش جهان آباد گردد
دل عشّاق دانا شاد گردد
ز اسرارش منوّر جان عاشق
كه انور گشته زآن ايمان عاشق
ز اسرار تو مظهر گشته عارف
ازو آواز ميآيد كه هاتف
تو هاتف را نداني كو بغيب است
سر خود در گريبان كش كه جيب است
ز جيب او همه اسرار ديدم
همه مُلك ومَلك عطّار ديدم
ز اسرارش همه ديدار ديدم
خدا را پيش آن دلدار ديدم
محمّد هست دلدار الهي
گواه پاكي او ماه و ماهي
شريعت با طريقت حقّ او دان
ظهور اوست اندر ذات ايشان
شريعت خانهٔ امن و امانست
طريقت راه قرب راستانست
حقيقت اصل وصل آن امين شد
چو نوري سوي ربّ العالمين شد
از آن مي خورد هر كو مست حق شد
وجودش پاك و صافي چون ورق شد
از آن مي هر كه خورد او بي هوس شد
فغان و نالهٔ او چون جرس شد
وجود من پر از نور ولي جو
همي خواهم كه گويم با تو نيكو
ولي ازدست اين مشتي منافق
نمي گويم من اين اسرار لايق
وگر گويند عطّار است رافض
هر آن كو اين بگويد هست حايض
به پيشم كمتر از حيض زنان است
هر آن كس كو ورا خود اين گمانست
دو و پانصد كتاب اوليا را
دوباره خوانده‌ام هم انبيا را
دگر با اوليا بسيار بودم
حديث اوليا چون جان شنودم
دگر احمد بحيدر راز گويم
ز اهل فضل كي اسرار جويم
مرا ياريست اندر پرده پنهان
كسي گويد كه رو تو راز خود دان
دگر مي‌گويدم آن يار برگو
باو كن ختم معني اين زمان تو
نبي اسرار و عرفان مرتضي شد
همي درجان منصور او خدا شد
همو معنيّ و آيات كلام است
ز غزّت بر محمّد او پيام است
امين كبريا چون جبرئيلست
بخلق و لطف و عصمت چون خليل است
خدا او را وليّ الله خوانده
برفعت مصطفايش شاه خوانده
بهر قرني برون آيد به لوني
ازو آباد ميدان اين دو كوني
محمّد با علي از نور ذاتند
درون جان عاشق خود حياتند
خدا نور است و او نور خداي است
به شرعم اين معاني مقتدايست
محمد از وجود خويش برخاست
تمام نور خود با نورش آراست
چو قطره سوي بحر آمد نكو شد
اناالحق گوي در معني هم او شد
چه مي‌گوئي تو اي فاضل بيا گو
برو انسان كامل را دعاگو
ز انسان نور تابد در معاني
تو از انسان كامل وا نماني
حقيقت را درون جان ما بين
شريعت آستان آن سرا بين
دو عالم پيش من خود يك نگين است
به تحقيق و يقين دانم چنين است
من اين دعوي ز اصل كار دارم
جهان را اندرو مردار دارم
من اين دعوي بمعني باز گويم
به پيش شاه خود اين راز گويم
من اين دعوي به دانا كي توانم
از آنكو گفت باشد در زبانم
مرا دعوي به غيري باشد اي يار
كه او دو بين شده در عين پندار
مرا دعوي مُسلّم گشت در دين
كه شرعم از محمّد هست تلقين
مرا دعوي رسد در كلّ آفاق
كه هستم در معانيهاي او طاق
مرا دعوي رسد كز وي بگويم
نشان پاي او را من بجويم
بعمر خويش مدح كس نگفتم
دُري از بهر دنيا من نسفتم
مرا گنج معاني شد مُسخّر
بيمن همّت اولاد حيدر
مرا گنج معاني همنشين است
ترا استاد شيطان لعين است
مرا گنج معاني راهبر شد
ترا از اين معاني گوش كر شد
مرا گنج معاني در درونست
به پيشم دين بي‌دينان زبونست
مرا گنج معاني بيشمار است
حضور ذوق من ديدار يار است
مرا گنج معاني هست در دل
كتبهايم شده فضل فضايم
مرا گنج معاني بي زوال است
تو را سرّ معاني قيل و قال است
مرا گنج معاني در قطار است
كه اشترهاي مستم بي مهار است
مرا گنج معاني در ظهور است
از آن اين مظهر من گنج نور است
مرا گنج معاني بي كليد است
مگو كين از جنيد و بايزيد است
مرا گنج معاني رهنمايست
اميرالمؤمنينم پيشواي است
مرا گنج معاني در ضمير است
ز اسرارم خوارج در زحير است
مرا گنج معاني بس كبير است
اميرالمؤمنينم دستگير است
مرا گنج معاني خود زعشق است
نه جانم كوفه و مصر و دمشق است
مرا گنج معاني گفت برخيز
برو از جمع بي‌دينان بپرهيز
مرا گنج معاني مرتضايست
كه او خود تاج و عين اوليايست
مرا گنج معاني در كتاب است
كه نام يار من دروي خطاب است
مرا گنج معاني آن امام است
كه او را جبرئيل از جان غلام است
مرا گنج معاني آن امير است
كه او جبّار اكبر را وزير است
مرا گنج معاني جعفر آمد
كه او باب علي را چون درآمد
مرا گنج معاني شاه داده است
چنانكه قبرش را ماه داده است
مرا گنج معاني جفر شاه است
كه هر دو كون پيشش چون گياه است
مرا گنج معاني نهج او شد
از آن گفتار من در دين نكوشد
مرا گنج معاني او بداده
منم خاك ره آن شاهزاده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد