در اشاره بكتب و تأليفات خود فرمايد

مشاور شركت بيمه پارسيان

در اشاره بكتب و تأليفات خود فرمايد

۳۹ بازديد


به اوّل سه كتب تقرير كردم
به آخر يك از آن تحرير كردم
جواهر نامه با مختار نامه
بشرح القلب من رهبر بخانه
ترا معراج نامه پيش حق خواند
جواهر نامه‌ات خود اين سبق خواند
ترا مختار نامه چون بهشت است
بشرح القلب معنا چون كنشت است
ز بعد اين كتب خوان سه كتب را
كه تا گردد وجودت خود مصفّا
بوصلت نامه دان وصل معاني
ز بلبل نامهٔ ما وا نماني
زهيلاجم جهان در لرزش آمد
فلك از قدرتش در گردش آمد
كتب بسيار دارم گر بخواني
ازو دنيا و عقبي را بداني
ازو ناجي شوي و سالك آيي
براه ديگران خودهالك آيي
بدان كين مظهرم جان كتبها است
درو اسرار دين حق هويداست
بيا در جان من مقصود جان بين
بعين عين خود عين العيان بين
بيا بين آنچه مقصود اله است
كه او ملك وملايك را پناه است
بيا بين نور حق رادر معاني
كه نور اوست نور جاوداني
بيا بين نور او را در وجودت
بشكرانه بكن او را سجودت
چو آدم نور حق را پيش خود ديد
ورا بود آن چنان روزي دو صد عيد
به عدل او را اشارت خود همو كرد
كه اي باب همه مردان توئي فرد
بكن عدل ارز ما خواهي دگر بار
وگرنه پيش ما نبود ترا بار
بكن عدل ار محبّ مصطفائي
غلام و چاكر آل عبائي
بكن عدل ارز حكمت با نصيبي
كه علم و عدل باشد خود حسيبي
بكن عدل و امين شو در جهان تو
كه تا باشي سعادت جاودان تو
بكن عدل و كرم با خلق آفاق
كه تا باشي ميان صالحان طاق
بكن عدل و كرم گر ميتواني
كه اين ماند بدنيا جاوداني
بكن عدل و كرم اي نقد آدم
كه تا باشي ميان حاتمان يم
بكن عدل و كرم تا نام يابي
ميان عاشقان آرام يابي
بكن عدل و كرم گر تاج خواهي
ز شاهان جهان اخراج خواهي
بكن عدل و كرم در ملك دنيا
كه تا باشد ترا عقبي مهيا
بكن عدل و كرم تا راه يابي
بزير جبّه‌ات صد ماه يابي
بكن عدل و كرم تا جان دهندت
بوقت مرگ خود ايمان دهندت
بكن عدل و كرم اي فخر ايّام
اگر داري تو بر اين قصر ما كام
بكن عدل وكرم گر ملك خواهي
كه اين باشد نشان پادشاهي
بكن عدل و كرم گر ميتواني
كتاب ظلم را ديگر نخواني
بكن عدل و كرم كين فخر دين است
نشان اوليآء ملك دين است
بكن عدل و كرم تا شاد گردي
ز دوزخ بيشكي آزاد گردي
بكن عدل و كرم تا زنده باشي
ميان اوليآ فرخنده باشي
بكن عدل و كرم اي جان درويش
كه خورشيد است قرص خوان درويش
بكن عدل و كرم ورنه زبون شو
درون دوزخ تابان نگون شو
بكن عدل و كرم ورنه خرابي
درون آتش سوزان كبابي
بكن عدل و كرم ورنه بمردي
ز دنيا حسرت واندوه بردي
بكن عدل و كرم ورنه اسيري
بغلّ و بند در زندان بميري
بكن عدل و كرم ورنه فتادي
تو برخود اين در محنت گشادي
بتو هرچند گويم از معاني
تو اين را بشنوي افسانه خواني
معانيهاي عالم جمع كردم
ز دستش بادهٔ عرفان بخوردم
شدم مست و ببحرش راه بردم
ز جسم هستي خود جمله مردم
ز علم دوست گشتم حيّ موجود
هم او بوده مرا از علم مقصود
ز بحر علم دُر آرم بخروار
كنم در راه جانان جمله ايثار
ز بحر علم دارم صد كتب من
در آن بنهاده‌ام اسرار لب من
ز بحر علم دارم جامه‌ها پر
برو بستان تو از الفاظ من در
تو آن در را نگهدار و رهي شو
بكوي راستان همچون شهي شو
ز بحر علم دارد جان من جوش
ولي علم صور كردم فراموش
ز علم انبيا خواندم سبقها
ز شرح اوليا دارم ورقها
كتابي را كه از ايمان نويسم
ز علم معني قرآن نويسم
كتابي را كه با جانان قرين است
ز گفتار نبي المرسلين است
كتابي را كه من از آن نويسم
بود بحر و دگر را چون نويسم
كمال علم او دانستن جان
ولي در ذات انسانست پنهان
چو انسان نيستي علمت نباشد
ميان مردمان حلمت نباشد
چو آن سان نيستي تو سر نداني
توسرّ خويش را از برنداني
هر آنكس را كه دنيا خويش باشد
ورا زقوّم دوزخ پيش باشد
هر آنكس را كه دنيا همنشين است
ورا شيطان ملعون در كمين است
هر آنكس را كه دنيا يار دانست
ز خود عقبي همه بيزار دانست
هر آنكس را كه دنيا رهنمونست
بتحقيق و يقين خود بس زبونست
هر آنكس را كه دنيا برده از راه
نباشد از خداي خويش آگاه
هر آنكس كو زدنيا كام ور شد
به آخر او ز دين حق بدر شد
هر آنكس كو ز دنيا شاد كام است
مقام آخرت بروي حرام است
هر آنكس را كه دنيا برقع افكند
ورا كرد او بزير پرده در بند
هر آنكس را كه دنيا خود مقامست
ورا در عالم قدسي نه كام است
هر آنكس را كه دنيا برگزيده است
فلك را زير گردش خود خميده است
هر آنكس را كه دنيا بركشيده است
فلك او را بزير پنجه ديده است
هر آنكس را كه دنيا پيشوا شد
محمّد با علي از وي جدا شد
هر آنكس را كه دنيا دام باشد
شياطين جملگي بر بام باشد
هر آنكس را كه دنيا ذكر باشد
ز ذكر جنّتش كي فكر باشد
هر آنكس را كه دنيا درنگين است
ورا صد دشمن بد در كمين است
هر آنكس را كه دنيا چون شكر شد
ورا تيغ چو زهرش در جگر شد
هر آنكس را كه دنيا خود حياتست
به آخر اصل حال او ممات است
هر آنكس را كه دنيا آرزو شد
سيه رو گشت و حال او چو مو شد
هر آنكس را كه دنيا شد زبون شد
چو عيسي بر فلك بر گو كه چون شد
برو تو حبّ دنيا را چو مردان
برون كن از دل و خود را مرنجان
برو تو حبّ دنيا بي ثمر دان
تو اصل دانش و دين چون قمر دان
برو با يار گو اسرار رازم
برويش باب معني كن تو بازم
هر آنكو دين ندارد مرد ما نيست
ميان عاشقان و با صفا نيست
برو اي يار دينم را وطن كن
پس آنكه با كتبهايم سخن كن
برو اي يار با عطّار بنشين
كه تا يابي بوقت مرگ تلقين
چو تلقين يافتي اندر بهشتي
وگرنه دين و ايمانت بهشتي
ترا عطّار از اسرارگويد
نه با نفس و هوايت يار گويد
ترا ازمعني قرآن دهد پند
برو خود را بقرآن كن تو پيوند
كه تا محكم شود ايمان و دينت
شود جمله نهانيها يقينت
تو دانستي يقين تو يار ما باش
درون جبّهٔ اسرار ما باش
برو با اهل معني خلوتي كن
ز جام اهل معني شربتي كن
برو اي يار پيش يار درويش
كه او باشد ترا پيوند و هم خويش
برو اي يار سالك را دعا كن
تو اين دنياي دون را خود رها كن
برو اي يار خاك آن قدم شو
پش آنكه سرفراز و محترم شو
برو اي يار با او همنشين باش
بجور بردباري چون زمين باش
برو اي يار با او همقرين شو
پس آنگه باملايك همنشين شو
اگر تا ني بيائي اندرين راه
ترا مظهر كند از حال آگاه
اگر در منزل او راه يابي
بهر دو كون بيشك جاه يابي
اگردانا دهد جاهت بشاهي
بگيري اين فلك با ماه و ماهي
اگر دانا ترا افكند از پاي
سرت رفت و نيابي هيچ جا جاي
برو تو دانش دانا زبر كن
ز دانشهاي نادان تو حذر كن
ز دانشهاي نادان در چه افتي
چه خوك تير خورده در ره افتي
ز دانشهاي نادان كرده ره گم
نخوردي يك دمي از آب زمزم
ترا چون آب زمزم نيست در جان
وصال كعبه كي يابي چو مردان
ز كعبه يافتم مقصود كعبه
از آنم مشتري گشته چو زهره
مرا با شاه كعبه حالها شد
كه ني از درد من در ناله‌ها شد
زهرجا نعره‌ها آمد زصخره
كه رو چون بيت مقدس گير بهره
در آن بهره تو مقصودي طلب كن
ز مقصودم تو محبوبي طلب كن
در آن مطلوب محبوبم هويداست
ز سر تا پاي او انوار پيداست
مرا با اوست بيعت در معاني
تو اين اسرار معني را چه داني
مرا با اوست اين دنيا و دينم
ظهور او شده عين اليقينم
مرا ازاوست اين جاني كه بيني
ترا كفر است با او همنشيني
اگر شخصي بگويد دين من اوست
به خونش ميدهي فتوي كه نيكوست
ترا از بهر كشتن نافريدند
ز بهر وصل كردن آفريدند
تو بشناس آنكه او باب الجنانست
بشهرستان احمد چون جنان است
تو بشناس آنكه او ما را يقين گفت
يقين از گفت شاه المرسلين گفت
تو بشناس آنكه او سرّ معاليست
درون ني ز غير او چه خاليست
كه بود آنكه محمّد گفت جانش
بحال نزع بوسيد اودهانش
به آن بوسه باو اسرارها گفت
دگر او را سر و سردارها گفت
هم او سردار باشد اوليآ را
هم او ديدار باشد انبيآ را
اگر خواهي بداني پيشوايت
بگويم تا بداني مقتدايت
اميرالمؤمنين حيدر وليّم
محمّد فخر آدم شد نبيّم
اميرالمؤمنين اسم وي آمد
ز بهر ديگران اين خود كي آمد
اميرالمؤمنين باشد امامم
كه مهر اوست وابسته بجانم
اميرالمؤمنين نور خدايست
دگر او نطق و نفس مصطفايست
اميرالمؤمنين روح روانم
بمعني نطق گشته در زبانم
اميرالمؤمنين ميدان كه شاه است
مرا در كلّ آفتها پناه است
اميرالمؤمنين درويش آمد
درين عالم ز جمله پيش آمد
اميرالمؤمنين داناي سرها
اميرالمؤمنين از جان هويدا
اميرالمؤمنين شد اسم اعظم
اميرالمؤمنين باشد مكرّم
اميرالمؤمنين در هر زماني
اميرالمؤمنين در هر مكاني
اميرالمؤمنين شاه ولايت
اميرالمؤمنين جاه ولايت
اميرالمؤمنين راه و طريقست
اميرالمؤمنين بحر عميقست
اميرالمؤمنين شمشير برّان
اميرالمؤمنين خود شير غرّان
اميرالمؤمنين چون ماه تابان
اميرالمؤمنين آن اصل قرآن
اميرالمؤمنين قهّار آمد
اميرالمؤمنين جبّار آمد
اميرالمؤمنين در حكم محكم
اميرالمؤمنين با روح همدم
اميرالمؤمنين را تو چه داني
كه بغضش راميان جان نشاني
ز بغضش راه دوزخ پيش گيري
ز حبّش درولاي او نميري
تراگر دين و ايمان پابجاي است
ترا حبّش ز حق در دين عطايست
در اين عالم بسي من راه ديدم
همه اين راهرا در چاه ديدم
بغير راه او كآن راه حق است
دگرها جمله مكروهات فسق است
تو اندر وقف راهي ساختستي
كه ازدرس معاني باز رستي
برو در مدرسه تو علم حق خوان
مده تغيير در معنيّ قرآن
بقرآن وقف تركان كي حلالست
ترا اين خدمت و منصب وبالست
به پيشم حيلهٔ شرعي مياور
به پيش من نباشد حيله باور
ترا از بهر دانش آوريدند
ز بهر بينشت خود پروريدند
ترا انسان كامل نام كردند
ميان سالكانت جام كردند
پس آنگه ريختند در وي شرابي
كه انسان و ملك خوردند آبي
همه از جرعه‌اش مدهوش و مستند
همه از جوي بيراهي بجستند
همه هستند و سر مستند و هشيار
در اين دنياي دون و دون گرفتار
برون آ از گرفتاري اين چرخ
كه تا گردي چو معروفي در آن كرخ
ز كرخ دل برون آي و تو جان بين
تو معروف حقيقي بيگمان بين
مرا خود آرزوي لامكانست
كه آجا سرّ ما اوحي عيانست
جهان خود پر ز انوارتجلّي است
وليكن ديدهٔ تو مثل اعمي است
ترا انوار جانان نيست روشن
از آن افتادي اندر چاه بيژن
چو افتادي بدان چه كي برآئي
درون آتش هجران درآئي
برون آ خانه را روشن كن از نور
رفيقي اندرو بنشان به از حور
كه تا از راه بد آرد براهت
بمعني باشد او پشت و پناهت
ترا باشد رفيق نيك ايمان
باين عالم تو باشي چون سليمان
بيا تا ما و تو اسرار گوئيم
ميان خانه و بازار گوئيم
به اسرارت نمايم راه توفيق
بكن اين قول حقاني تو تصديق
اگر اين قول را خواني بتكرار
به او واصل شوي درعين ديدار
بيا و علم حقاني زبر كن
تو انسان را ز علم حق خبر كن
برو تو علم عاشق گير در دين
كه تا گردي چو منصور خدابين
برو تو واقف اسرار من باش
درون كلبهٔ عطّار من باش
كه تا بيني كه سرمستان كيانند
ميان ديدهٔ بينا عيانند
هرآنكس كو از اين جرعه چشيده است
دو عالم را مثال ذرّه ديده است
ملايك با همه انسان عالم
طفيل مصطفا اند بلكه آدم
محمّد هست محبوب خداوند
هم او بوده است مطلوب خداوند
هم او باشد به اين اسرار محرم
هم او باشد به ياران يار همدم
تو يار يار را نشناختستي
از آن ايمان و دين در باختستي
تو يار يار محبوب محمّد
بدان تا گردي از معني مؤيّد
تو بشناس آنكه او اسرار ديده است
ميان اوليآ ديدار ديده است
تو بشناس آنكه او را حق ولي خواند
محمّد بعد خويشش خود وصي خواند
تو بشناس آنكه مقصود جنان است
معين و رهبر اين كاروان شد
تو بشناس آنكه او داناي راز است
تو بشناس آنكه او بيناي راز است
تو بشناس آنكه او در عين ديد است
همه گلهاي معني او بچيده است
توبشناس آنكه او ديد الهست
هم او مولاي خود را عذر خواه است
ترا حيله است ورد جان و تلقين
از آن گنديده گشتي همچو سرگين
مرا با حال پاكان كار باشد
كه در پاكي همه انوار باشد
مرا با اهل معني ذوق باشد
كه از عشقش درونم شوق باشد
مرا با اهل عرفان رازهايست
كه از دردش درونم ناله‌هايست
مرا جز اهل وحدت گفتگونيست
كه گفت ديگرانم همچو بونيست
مرا از بحر عشقش يكدوجو نيست
كه پيشم بحر نادان چون سبو نيست
مرا هر دو جهان بر مثل موئيست
به آتش سوزمش اين دم كه هوئيست
مرا از دست نادان خون شده دل
بنادان گفتن اسرار مشكل
مرا كاري دگر در پيش راه است
كه عالم بر دو چشم من سياه است
مقيّد مانده‌ام در دست اطفال
يكان وقتي بدرد آيد مرا حال
مرا از درد ايشان درد زايد
زمانه دايمم انگشت خايد
خداوندا بحق جود و فضلت
بحقّ رحمت و احسان و بذلت
بحقّ جمله محبوبان درگاه
بحقّ جمله مطلوبان درگاه
بحقّ اوليا و انبيايت
بحقّ اصفيا و اتقيايت
بحقّ جمله قرآن و كلامت
به بيداري كه داري در قيامت
بحقّ جملهٔ كروّبيانت
به فضل جملهٔ روحانيانت
بحقّ آتش شوق محبّان
بحقّ حالت ذوق محبّان
بحقّ آن يتيم زار و بيمار
بحقّ آن اسيران نگونسار
بحقّ عاشقان مست اسرار
بحقّ عارفان سينه افكار
بحقّ جام وصل واصلانت
بحقّ ذكر و اوراد مهانت
بحقّ آن شهيدان كفن تر
بحقّ آن يتيم ديده بردر
بحقّ آن شجاع سر فدايت
بحقّ آنكه داديش از عطايت
بحقّ آنكه چون منصور مست است
بحقّ آنكه او مست الست است
بحقّ آدم و نوح و سليمان
بحقّ شيث با موسيّ عمران
بحقّ خضر و با الياس و يعقوب
بحقّ ارميا با هود وايّوب
بحقّ دانيال ادريس و يحيي
به اسمعيل و اسحق و به عيسي
بحقّ يونس ابراهيم امجد
بصدق آن شعيب پاك و اسعد
بحقّ اولياء ما تقدم
بحقّ انبياء ديده پرنم
بحقّ مصطفي و آل يسين
بحقّ مرتضي آن نور تلقين
بحقّ جمله فرزندان پاكش
بحقّ عابدان خاك راهش
بحقّ پيروان آل حيدر
بحقّ جانشينان مطهّر
بحقّ شيعهٔ شبّير و شبّر
بآب ديدهٔ عابد بشب تر
بحقّ باقر آن درياي رحمت
بحقّ صادق آن نور حقيقت
بحقّ كاظم آن بحر تحمّل
بحقّ آن رضا كان توكّل
بحقّ آن تقي چون باب معصوم
بحقّ آن نقيّ كشته مظلوم
بحقّ عسكري آن تاج ايمان
بحقّ مهدي آن هادي ايمان
بحقّ بوذر و سلمان و قنبر
بحقّ ياسر و عمّار و اشتر
بحقّ بصري ومالك به دينار
بحقّ آن محمّد واسع كار
بحقّ آن حبيب اعجميم
بحقّ خالد مكّي وليّم
بحقّ عتبه با شيخ فضيلم
بحقّ رابع سلطان كميلم
بحقّ شاه ابراهيم ادهم
به بشر حافي آن شيخ مكرّم
بحقّ شيخ آن ذوالنون مصري
به بازيد و شقيق آن شيخ بلخي
بحقّ عبد آن شيخ مبارك
بحقّ آنكه بگرفت او سه تارك
بحقّ داود طائي و حارث
بحقّ احمد حرب و بوارث
بحقّ عبدسهل معروف و اعلم
به سمّاك و بدارا و به اسلم
بحقّ پير رضي الدين لالا
به حاتمّ اصم آن نور والا
بحقّ سرّي و آن فتح موصل
به شيخ احمد آن عبّاد فاضل
بحقّ بوتراب و خضرويّه
به يحيي معاذ آن پير خرقه
بحقّ شه شجاع و مجد بغداد
به يوسف بن حسن با شيخ حدّاد
بحقّ شيخ دين منصور عماد
بحمدون قصار آن بحر اسرار
بحقّ مرد حق احمد عاصم
به شيخ ما جنيد آن مست قائم
بحقّ عمرو و آن عثمان مكّي
به خرّاز و ابوسفيان ثوري
بحقّ آن محمّد بحر رويم
به ابراهيم رقي با عطايم
بحقّ يوسف و اسباط و يعقوب
بسمنون محبّ و شيخ ايوب
بحقّ شيخ بوشنجي و ورّاق
بحقّ مرتعش آن شيخ دقاق
بحقّ فضل دين با شيخ مغرب
بحقّ حمزهٔ طوسي و مهلب
بحقّ شيخ علي مرحباني
بحقّ احمد مسروق فاني
بحقّ شيخ عبدالله روعد
بحقّ شيخ مرشد كوست سرمد
بحقّ پير ذخّار كبيرم
كه او بوده بدين عالم منيرم
بحقّ شاه سرمستان آفاق
 كه نامش مستطر بوده به نه طاق
بحقّ شيخ محمد حريري
كه او را بوده انفاس كبيري
بحقّ شيخ دشت خاوراني
كه او را بوده حكم كامراني
بحقّ نالش عطار مسكين
بحقّ رهروان راه اين دين
بحقّ كعبه و بطحا و زمزم
بحقّ سجده گاه باب آدم
كه اهل علم را ده تو صفائي
و يا بر سرنهش تاج وفائي
ويا رحمي بده يارب ورا تو
كه تا سازد دل درويش نيكو
دگر اهل معاني را حضوري
بده تا طاعتش باشد چو نوري
دگر دست عدو كوتاه گردان
بدرويشي و فقرم شاه گردان
چو درويشي و فقرم شد مسلّم
زنم در كاينات الله اعلم
دگر اهل و عيال و خيل وخالم
تو شان جمعيّتي ده در وصالم
دگر اين بنده را كنج حضوري
خداوندا بده يا خود صبوري
دگر از خلق دوري ذوق دارم
ازين دوري بخود بس شوق دارم
وگر از خلق دارم من نفوري
ندارم من بايشان دست زوري
وگر من ازگنه بسياردارم
وليكن عفو تو من يار دارم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد