مناجات

مشاور شركت بيمه پارسيان

مناجات

۳۷ بازديد


خداوندا دلم آزاد گردان
به فضل خود تنم را شادگردان
خداوندا گنه بسيار دارم
ولكين جمله را اقرار دارم
قلم دركش باين طومار عصيان
كه غرقم اندرين درياي طوفان
خداوندا ترا زيبد حكومت
كه وصفت را ندانم حدّ وغايت
خداوندا بسي من دردمندم
درين دنياي دون بس مستمندم
خداوندا مرا دنيا زبون كرد
ز كوي عاشقان تو برون كرد
خاوندا ازين كويم برون كن
بكوي عاشقانم خود درون كن
خداوندا بلا بسيار ديدم
درين كو من جفا بسيار ديدم
محلّ آن شده كازاده باشم
ميان سالكان استاده باشم
خداوندا نباشد حال بيتو
خداوندا نباشد قال بي تو
توئي حال و توئي قال و توئي روح
ز تو گردان شده كشتيّ هر نوح
هر آنكس را كه خواهي تاج بدهي
ز ملك عافيت صد باج بدهي
هرآنكس را كه خود را يار خواني
ز خواب غفلتش بيدار خواني
خداوندا توئي درمان و دردم
برحمت سرخ گردان روي زردم
خداوندا مرا مقصود دين است
كزويم علم شرعي در نگين است
خداوندا مرا در علم جان ده
تو اين اسرار پنهانم عيان ده
خداوندا توئي حلال مشكل
ز تو باشد مرا ديدار حاصل
خداوندا ز تو خواهم اماني
كه حلّ مشكلات اين جهاني
خداوندا اگرچه اهل عالم
بسوي ديگران دارند مقدم
مرا چون تونباشد يارو همدم
ز دين مصطفي هستم مكرّم
بحمدالله كه عطّار فقيرت
شده در ملك معني چون اسيرت
خداوندا باو فضل و كرم كن
برو علم معاني خوان و دم كن
خداوندا ز تو انعام خواهم
ز خنب عافيت صد جام خواهم
خداوندا مرا از تن رها كن
ز فضل خويشتن اينم عطا كن
خداوندا دگر طاقت ندارم
تو زين وحشت سرا بيرون درآرم
تمام اوليا از وي بجستند
كه از مكر چنين مكّاره رستند
خداوندا ز تو اينم مراد است
كه آزادي و فردي در نهاد است
خداوندا به پيشت سهل باشد
كه كار اين چنين مسكين برآيد
خداوندا فراغت خواهم از تو
بده تا گرددم زاينحال نيكو
خداوندا ازين درياي جودت
بده يك قطره تا آرم سجودت
مرا از بحر جودت شبنمي بس
ز داروخانه‌ات يك مرهمي بس
اگربدهي تو از خورشيد نورم
برد ماه معاني تا به طورم
خداوندا تو احمد كن شفيعم
كه تادنيا و دين گردد مطيعم
خداوندا بذات پاك حيدر
بكن اين جسم و جانم را منوّر
خداوندا مراده آشياني
بكنج عافيت بدهم مكاني
كه تا اين پنج روزه عمر باقي
بطاعت صرف سازم همچو ساقي
خداوندا از آن ساقيّ كوثر
شرابم ده كه تاگردم منور
خداوندا ز تو خواهم پناهي
كه از ظلمت شدم مثل گياهي
خلاصي ده از اين ظلمت تو ما را
كه تا يابم ز تو نور بقا را
خداوندا درين محنت فسردم
ز هستيهاي خود كليّ بمردم
خداوندا مرا انعام دادي
ز بحر حيرتم صد جام دادي
خداوندا ترا حكم جلالست
از آنم شاعري سحر حلالست
خداوندا ز تو گفتم عطايست
كه اوراد ملايك در سمايست
خداوندا مرانظمي روانست
كه مقصود همه انسانيانست
خداوندا توام اين نطق دادي
نظام ملك عالم را نهادي
خداوندا تو ميداني كه عطّار
نرفته يك قدم بي نظم اسرار
خداوندا نيم زرّاق و سالوس
نكردم تختهٔ خسران بكالوس
خداوندا بدين مصطفايم
به اسرار عليّ مرتضايم
خداوندا بفرزندان حيدر
گناه بنده را بخشي چو بوذر
خداوندا دعازين به ندارم
شفيعم او بود روز شمارم
شفاعت خواه من در روز محشر
عليّ مرتضا شبّير وشبّر
مناجاتم بنام مرتضا ختم
كه او بوده ميان اوليا ختم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد