در تمثيل عياران بغداد و خراسان فرمايد

۶۰ بازديد


سخنها دارم از سرّ معاني
ولي موقوف كردم تا نداني
بگفتار عجايب در پريدم
ازو مقصود صد معني بديدم
در اين معني مرا حالي عجيب است
كه درگفتار من سرّي غريب است
يكي روزي مرا يك مشكلي بود
كه درآن مشكلم بس حاصلي بود
بخود گفتم كه اين مشكل كجا حل
كنم چون هست پيشم نامحصل
روان سوي كتب خانه دويدم
ز بعد ساعتي بروي رسيدم
كتبها را ز يكديگر گشادم
كليد علم را دروي نهادم
به آخر گشت آن مشكل مرا حل
نماندي از معاني هيچ مهمل
بشد كليّ همه حل مشكلاتم
ازين قصه چكيد آب حياتم
نظر در روي ديگر نيز كردم
از او يك شربتي ديگر بخوردم
چنين گويد حكيم روح افزاي
كه در ملك هري بودي سه تن راي
سه عيار و دلير ملك و شبگير
كه در رفتار پر مي‌برد از تير
سه عياري كه از تزوير ايشان
تمام ملك در تدوير ايشان
بغايت در كمال علم و دانش
عجايب نامشان در آفرينش
بزور فكر و مكر و علم تلبيس
ببرده گوي از ميدان ابليس
همه شاهان بايشان فخر كردي
كه دشمن را به ايشان مكر كردي
بسي در ملك عالم سير كردند
مساجدهاي عالم دير كردند
بنوك نيزه تنها چاك كردند
بسي مردم بزير خاك كردند
بسي خوردند مال مستمندان
بسي بردند تاج جمله شاهان
يكي پيري و استادي در اين كار
بدايشان را كه اسمش بود عيّار
بعيّاري و مردي بود مشهور
ولكين اين جهان را بود مزدور
هرآنكس كو بعالم شهسوار است
به آخر زير مركب استوار است
هرآنكس كو ز دنيائي شود مست
شود اين همت اميد او پست
هرآنكس كو بمكر و حيله يار است
به آخر گردنش در زير بار است
هر آنكس كو شود مزدور مخلوق
بناله ناي حلقومش چوآن بوق
هر آنكس كو بمخلوقي زند دست
شود اين همت والاي او پست
كمال خدمت مخلوق حيف است
نيازي بهر خالق چون صحيف است
هرآنكس كو سري دارد براهش
خدا دارد مراورا در پناهش
وگرنه سر رود گر سر بتابي
به هر دو كون خود عزّت نيابي
اگر تو مرد حقّي‌اي برادر
چرا گردي بگرد آنچنان در
هر آنكس كو در مخلوق داند
خدا او را ازين درزود راند
برو پيش حق و آن باب احمد
كزين در نور بيني مثل اوحد
من از باب نبي دربان شدستم
ولي آن در بروي غير بستم
بعياري ربودم گوي توحيد
ز ميدان سخن كو مرد تجريد
مكن از پير عيّارت فراموش
كه او بد در جهان خود ديگ پر جوش
بسي فتنه ازودر دين بزائيد
بسي انگشت درويشان بخائيد
در آن عصر او دومه ميريمن بود
به سالي او دو ساعت پيش زن بود
ور عزّت نبود و دانش دين
وليكن نيك ميدانست او كين
به بدكاري و حيله بُد چو شيطان
نبد كس در جهان چون او زبان دان
زبان بكري و عمري و تازي
زبان هندوي پيشش چو بازي
زبان ترك و لرّ و كور و شل هم
زبان فارسي و اعراب خل هم
زبان اُزبكي با لفظ قلماق
همه دانسته بودي تا به او يماق
زبان اهل چين و ملك نيمروز
همه دانسته بود و گشته فيروز
ورا درعلم عيّاري كتبها
همه را درس گفته او بشبها
بعياران عالم خنده كردي
بطرّاران هرجا حيله بردي
بدند آن سه نفر خود زير دستش
كه در اين علم بودند پاي بستش
بروز و شب به پيش حيله آموز
تمام خلق از ايشان در جگر سوز
يكي روزي بهم در مكر عالم
همي گفتند بس ازدور آدم
بگفت آن پير با ايشان كه ياران
بعيّاري سبق بردم ز شيطان
چو من درملك عالم نيست عيّار
همه شاهان مرا باشد خريدار
چو عجب و نخوت آمد در دماغش
يكي روغن بريزد درچراغش
كز آن روغن بسوزد همچو عودي
برآيد از دماغش زود دودي
يكي گفتار ز يارانش كه اي پير
ز عياري شنيدم من بشبگير
بگفت او همچو عيّاران بغداد
ندارد در همه عالم كسي ياد
بملك اين جهان مشهور شانند
كه كس اين علم به ز ايشان ندانند
ز ميدانشان نبرده خلق اين گوي
كه باشد پيش ايشان مثل يك جوي
هم ايشان قلعهٔ زابل گرفتند
هم ايشان خاك عياري برفتند
چو بشنيد اين سخن آن پير عيار
بگفتا من نيم چون نقش ديوار
بعالم مثل من عيار نبود
بطرّاريّ من طرّار نبود
روم از بهر عياري ببغداد
كنم بر جان عيارانش بيداد
بطرّاران بغداد آن كنم من
كه در ملك همه جاروب بي تن
بعياران نهم من بار خود را
كه تا ايشان بدانند كار خود را
بعياري ببندم پاي ايشان
كنم ويرانه من خود جاي ايشان
بعياري سر ايشان بيارم
تمام ملك را زرچوبه دارم
ز ايشان نام عياري برآرم
شود اين نام در دنيا چو يارم
به ايشان آن كنم كه گربه با موش
ز ايشان من برم هم عقل و هم هوش
در اين بودند سلطان كس فرستاد
به پيش آن ظهير ملك بيداد
روان شد پيش شاه و گفت حالش
ز طرّاران بغداد و زمالش
بگفتا صد تمن از مال بغداد
بيارم نزد تو اي شاه با داد
در اين عالم بعياري از ايشان
برم خود تاج شاهانشان چو خويشان
بعيّاري حكيمم نه بهايم
به ايشان در دمم من صد عزايم
بشه گفت و اجازت داد شاهش
ز عياران خود پرسيد راهش
بگفتند اي بزرگ ملك ايران
كمر بنديم پيشت همچو مردان
به جان بازيم سر در پيش پايت
عطا دانيم ما خود هر بلايت
ز تو دوري نخواهيم اي خداوند
گر اندازي تو ما را در غل و بند
ترا تنها نمانيم اندرين راه
ز حال و كار تو باشيم آگاه
بگفتا پير تنها كارم افتاد
ز عيّاري من صد بارم افتاد
به تنهائي كنم اينكار در دهر
كه بعد از من بگويند در همه شهر
به غير از نام من نامي نباشد
بصيد من دگر دامي نباشد
بخود اين راه را خواهم بريدن
بخود اين زهر را خواهم چشيدن
ز ياران يك نفر را كرد همراه
كه تا باشد ز راه و شهر آگاه
وداعي كرد با ياران همدم
بگفتا خود مرا بوديد محرم
بهمت يار من باشيد هر روز
كه تا آيم ازين ره شاد و فيروز
بگفتند اي تو ما را نور ديده
ز خوردي جمله ما را پروريده
تمام همّت و صد ديك جوشان
دهيم از بهر تو با خرقه پوشان
بغير ذكر خلقت ما نگوئيم
بغير خاكپايت ما نجوئيم
بغير آنكه گوئيمت دعائي
ز دست ما چه آيد جز ثنائي
روان شد شيخشان با يك مريدي
ز من بشنو كه در معني رسيدي
بسوي ملك بغداد او روان شد
بزير ميغ عيّاري نهان شد
در آن ره كس نديد او را كه چون رفت
كه تا در ملك بغداد او درون رفت
به يك ميلي ز بغداد او باستاد
بگفتا اي رفيق نيك اسناد
تو اينجا باش تا در شهر سيري
كنم تا خود ازو بينيم خيري
بطور روستائي شهر گردم
كه كس نشناسدم كه من چه مردم
بطور روستائي يك حماري
بياورد و سواره شد چو عاري
دگر آورده بر يك بز زجائي
بگردن خود ببستش يك درائي
بسوي شهر بغداد او روان شد
مر او را آن بُزك از پس دوان شد
چو دروازه بديد آن مرد عيّار
بگفتا سخت دارد برج و ديوار
بدروازه رسيد ودر درون شد
بتقدير خدا او خود زبون شد
بتقدير خدا تن در قضا ده
بحكم او قضايش را رضا ده
هرانكو از قضا گردن بتابد
بجنّت او معيّن جا نيابد
بتقدير خدا جمعي حريفان
همي رفتند تا خانه بعمران
بشب بودند عيّاران بغداد
بيكجا جمع بر دستور شدّاد
بيكديگر ز احوالات عالم
همي گفتند خود از بيش و از كم
مقرّر بود هر سه تن به يك روز
بيارند نعمتي از خوان فيروز
در آن روزي كه عيّار جهان گرد
بيامد پيش دروازه يكان فرد
بُدند آن سه نفر آنجا ملازم
كه حكم اين چنين برگشت جازم
كه ناگه اندر آمد خر سواري
به پشت مركبش خود بود باري
دگر با او بزي فر به چو ماهي
بگفتند اوست مقصود كماهي
يكي گفتا بُزك را ميربايم
كه تا باشد به پيش او عطايم
دگر گفتا خرك خود حقّ من شد
مثال جان كه درمعني بتن شد
دگر گفتا لباس و جامه‌اش را
برم تا خود بگردد مست و شيدا
مراورا چون علايق بوده بسيار
از آنش من مجرد سازم اين بار
هر آن رستائيي كاينشهر بيند
مجرّد بايدش تا بهر بيند
مجرّد شو كه تا لؤلؤ بيابي
وگرنه اندرين دريا چو آبي
گر اين رستاي را شهري كنم من
در اين ملك چنين بهري كنم من
مراورا پاك سازم از علايق
كه تا بيند بدو نيك خلايق
بيكديگر دويدند از پيش زود
كه تا او را بسوزانند چون عود
يكي برجست وبز را زود بگشاد
به پردُم بست زنگش را چو استاد
دگر گفتا به پيشش كاي عزيزم
غريب ملك باشي تو در اين دم
جهت آنكه بشهر مايكان زنگ
بپاي اسب مي‌بندند خود تنگ
بر آن پر دُم چرا بستي تو اين را
ندانستي تو خود آيين زين را
چو بشنيد اين سخن آن مرد عيار
نظر اندر عقب كرد او چو پركار
بديد او كه بزك را برده بودند
به او اين شعبده خوش كرده بودند
يكي اندر عقب آمد چو برقي
ازو پرسيد كي داناي شرقي
يكي بُز داشتم همچون نبيدي
ز من بردند اين ساعت تو ديدي
بگفتا ديدم ايندم يك بُزك را
يكي شخصي همي بردش بد آنجا
به اين كوچه ببرد او زود درياب
كه تاگيري بزت را همچو سيماب
بگفتا اي برادر تو خرم را
دمي از بهر حق ميدار اينجا
بگفتا زود رو اي مرد ابله
كه گيري تو بزت را برهمين ره
بگفتا من مؤذن باشم اينجا
در اين مسجد همي خوانم من اسما
معطل خود مكن ما را در اين كوي
روان نزد من آي و حال خود گوي
خر خود را سپرد او روان شد
بسوي كوي بزغاله دوان شد
يكي عيار پيش راه او رفت
گرفت او دامن او را يكان رفت
كه از بهر خدا فرياد من رس
كه هستم من دراين ملك تو بي كس
غريب و مستمند و زار و افكار
درين ساعت بحال خود گرفتار
ز من بشنو كه گويم حال خود را
بدرد آيد دل تو بر من اينجا
يكي دكان صرافي گشادم
شه اين ملك بس جوهر بدادم
مرا در گنج او خود راه باشد
به پيش شاه ما را جاه باشد
جواهرهاي او سازم نگين‌ها
كنم بر تاج او پرچين بيك جا
من آن تاجش بصندوقي نهادم
بزير جبّه‌اش طوقي نهادم
رسيدم من باين موضع كه هستي
بلا بر جان من آمد زمستي
يكان جامي ز دست شه چشيدم
من اين زهر هلاهل را نديدم
فتاد از دست من صندوق جوهر
در اين چاه اي برادر بهر داور
اگر صندوق من از چه برآري
دو صد دينار حق تست ياري
دگر تا زنده باشم من غلامت
بجان خود نيوشم من پيامت
بهر چه حكم فرمائي چنانم
سر كوي تو باشد چون جنانم
گر اين صندوق من از چه برآيد
مرا دنيا و دين بيشك سرآيد
چو بشنيد اين سخن عيار نادان
بگفتا يافتم من گنج پنهان
بفرصت گنج شه ازوي ربايم
به پيش شه روم با او بيايم
همه احوال عالم باز دانم
من اين تاج مرصّع را ربايم
مرا از او بسي نيكو شود كار
كه او باشد درين ملكم هوادار
بجان و دل بگفتا اي برادر
برآرم ازچهت صندوق جوهر
نگيرم از تو من خود هيچ انعام
كه داري در مقام قرب شه كام
مرا بايد چو تو ياري در آفاق
كه تا خلقان مرا گردند مشتاق
بياري توام باشد مددها
كه خلق نيك داري روي زيبا
كشيد از تن تمام جامه‌اش را
درون چاه شد عيّار رعنا
چو اندر چاه رفت آن مرد ساده
گرفت آن جامه‌هايش رند زاده
روان شد سوي عيّاران ديگر
كه كرده بدمرا ورا خاك بر سر
چو عيّاران بهم اندر رسيدند
همه اسباب خودرا پخته ديدند
روان گشتند دردم پيش ياران
برو تاريك گشت آنچه چو زندان
چو اندر ته رسيد و خار و خس ديد
برآمد از درونش آه تجريد
بگفتا ختم عيّاري همين است
كه چاهي اين چنين زير نگين است
در اين چه كار تو اكنون تباه است
كه اين چه بر تو چون قطران سياه است
توخلقي سالها افكنده در چاه
به آخر اوفتادي خود درين راه
ز بهر مردمان چه‌ها بكندي
به آخر خويش را دروي فكندي
بگشت افلاك و افكندت بدين خاك
ز بس كه شعبده كردي در افلاك
ز بس كه داغها بر جان خلقان
نهادي اوفتادي خودبدين سان
ز بس كه نالهٔ بيدل شنيدي
نكردي رحم تا آخر بديدي
ز بس كه كردهٔ دلها جراحت
به آخر اوفتادي در قباحت
ز بس كه راه رفتي در سياهي
سپيدي كم نمودي در سياهي
ز بس كه جامهٔ مردم كشيدي
به آخر با تو كردند آنچه ديدي
ز بس كه در علوّيها پريدي
بآخر خويش در سفلي بديدي
ز بس كه خلق را بازي بدادي
به آخر خويش در بازي نهادي
ز بس كه در جهان برجان خلقان
تو بار غم نهادي خود بدين سان
به آخر زير باري لنگ و مجروح
ز تو يك قالبي مانده است بي‌روح
هر آن چيزي كه در اين مرز كاري
ببار آرد اگر صدلون باري
همان خود كشته را هم بدروي تو
چنين گفته است آن استاد نيكو
به آخر آنكسي كو زجر كرده است
همه طاعات خود بي اجر كرده است
هر آنكس كو گرفتار بدن شد
درون چاه او بي‌خويشتن شد
هر آن عارف كه در دل نور حق داشت
ز توحيد معاني صد سبق داشت
برو اي يار با حق راست مي‌باش
جهان گو آتش خود خواست ميباش
اگر خلقان همه دشمن شوندت
چو او خواهي كجا باشد گزندت
برو خود راز مكر و حيله كن پاك
برون آ از چنين چاهي تو چالاك
هر آنكو در چنين چاهي درون شد
بچاه هستي خود سرنگون شد
ز هستي مكر زايد علم تقليد
برو تو نيست شو در علم توحيد
كه تاگردي تو هست هر دو عالم
به انسان خود رسد فيضت دمادم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد