در اشاره بتأليفات خود و عدد ابيات آنها فرمايد

۳۷ بازديد


بدان خود را و خود را كن فراموش
تو جوهر ذات را ميدان و بخروش
بدان خود را كه تا مظهر ببيني
ز وصلت نامه‌ام اظهر ببيني
بدان خود را كه حلّاجم چنين گفت
كه از اسرارنامه دُر توان سفت
بدان خود را كه مرغ لامكاني
كتاب طير ما را آشياني
بدان خود را و خسرو دان تو معنا
الهي نامه گفتست اين معمّا
بدان خود را كه پند من شفيق است
مصيبت نامه‌ات اين دم رفيقست
بدان خود را كه بلبل نامه‌داري
به اشترنامه كي همخانه داري
بدان خود را اگر تذكيره خواني
جميع اوليا را ديده داني
بدان خود را كه اين معراج نامه
به هفتم آسمان دارد علامه
بدان خود را كه اين مختارنامه است
دو عالم را از و دانه و دام است
بدان خود را جواهر نامه كن كوش
بشرح القلب من في الحال مي نوش
بدان خود را كه اين هفده كتب را
نهادم بر طريق علم اسما
شمار بيت اينها را بگويم
من از كشف معاني تخم جويم
دويست و دو هزار و شصت بيت است
براي سالكان هر بيت بيت است
مرا در علم و حكمت بس كتبها است
وليكن آن به پيش مرد داناست
هر آن شخصي كه خواند او تمامش
بهشت عدن مي‌باشد مقامش
همه علمي به پيش او مكمل
همه حكمت به پيش او مسجل
هر آن دانا كه آن جمله نيابد
بجهد وسعي خود دو سه بيابد
تمام علم و حكمت اندرين دوست
طريق اوليا ميدان در اين كوست
همه در اين كتب پيدا ببيند
ازو مقصود هر دو كون چيند
كدامند اين كتب اي يار شبخيز
كه دارد او دمي همچون قمر تيز
كتاب جوهر الذاتست و مظهر
بود در پيش داناي مطّهر
همه در پيش دانا هست روشن
به پيش عارفانش همچو گلشن
هر آنكس را كه دولت بختيار است
مراورا اين كتبها در كنار است
هر آنكس كو بحيدر راه بين شد
بجوهر ذات و مظهر همنشين شد
هر آنكس كو محبّ هر دو پور است
مراورا اين كتبها همچو نور است
دو پور و دو كتب از بهر شاه است
دگرها غرق درياي گناه است
هر آنكس كو ازين بحر است آگاه
صفات ذات او شد قل هوالله
محمّد بود از بهر حق آگاه
نمي‌داني از آن گم كردهٔ راه
به ره از هستي خود شو گريزان
كه تايابي مقام قرب جانان
ترا چندانكه گفتم غير كردي
بمعني خويش را در دير كردي
دريغا سي ونه سال تمامت
بكردم درمعانيها سلامت
همه اوقات من در پيش نادان
برفت از دست كو مرد صفادان
وليكن شكر گويم صد هزاري
كه دارد ملك اسرارم مداري
دوعالم گر ازين اسرار گويند
نه براين شيوهٔ عطّار گويند
بحمدالله كه عارف راز دار است
چو اشترهاي مستم در قطار است
مرا ملك سليمان درنگين است
كه انسانم بمعني همنشين است
ز بهر عارفان دارم كتبها
كه گويندم دعا در صبح اعلا
هلا اي عاشق مست سخندان
ترا باشد همه اسرار در جان
بگويم با تو حال دين و تقوا
اگرداري دمي با من مدارا
ز آدم تا به اين دم علم دارم
چو تخم عشق درجانت بكارم
ز آدم نور عرفان گشت پيدا
ولي در پرده پنهان بود آنجا
بدور مصطفي كرد اوظهوري
بجان حيدر آمد او چو نوري
ز حيدر شاه بشنيد و نبي گفت
به همراهان اهل فسق كي گفت
ز آدم تا بايندم سر همو گفت
يكي منصور بي دانش فرو گفت
سرش اندر سر اينكار رفت او
مرا خود او همي گويد كه رو گو
وگرنه من كيم يك مستمندي
چو صيدي اوفتاده دركمندي
كمندم او فكند و صيد اويم
ز چوگانش در اين ميدان چو گويم
رو اي درويش سالك راه او گير
شنو اسرار معنيهاش از پير
برو در لو كشف بنگر زماني
اگر داري بكويش آشياني
كه تا حل گرددت اسرار مشكل
شوي اندر طريقت مرد كامل
ترا انسان كامل مي‌توان گفت
منافق را چو جاهل مي‌توان گفت
اگرداري ز علم دين تونوري
تو داري در دو عالم خوش حضوري
تو داري آنچه مقصود جهان است
از آن جايت بچارم آسمانست
بيا اين گنج را سرپوش بردار
كه تا بيني تو روي خوب دلدار
بيك صورت بيك معني بيك حال
همو باشد درون اين زمان قال
وليكن خاص ديگر يار ديگر
برون پرده خود اغيار ديگر
بيك جوزي كه نامش چار مغز است
تو اصل روغنش ميدان كه نغز است
دگرها را ببايد سوختن زود
كه تا از وي برآيد بوي چون دود
دگر آن روغنش گر در چراغي
بماني و بسوزيش چو داغي
ازو مقصود ديگر نيز زايد
كه پيش اهل معني رو نمايد
شعاع او نمي‌داني و رفتي
همان بهتر كه اندر خاك خفتي
تو اين خورشيد انور را نبيني
چو كوران بر سر رهها نشيني
كسي كو روز اين خورشيد ناديد
بشب او شمع ما را او كجا ديد
جهان اندر جهان خورشيد و نور است
وگراندر جنان رضوان و حور است
مرا با اصل اينها كار باشد
هم اويم دلبرو دلدارباشد
چو بد اصلي نداني اصل خود را
ترا كي باشد اندر كوي ما جا
تو ناپاكي و هم ناپاك زاده
ز حتّ شهسوار ما پياده
هر آنكس را كه حبّ حيدري نيست
شعاع روي او خود انوري نيست
هر آنكس كو باين ره راه برده
ز عرش هفتمين خرگاه برده
بيا در راه حق جان را فدا كن
پس آنگه كار خود با او رها كن
بيا و صدق خود بر صادقان خوان
تو حال معنوي بر عاشقان خوان
ميا درخانهٔ مستان تو هشيار
اگر هستي تو واقف خود ز اسرار
اگر آئي چو ايشان مست گردي
بدور مالكان پابست گردي
وليكن هر كه صالح نيست چون ما
ندارد او ميان اوليا جا
اگر هستي تو قابل جاي داري
تو بي‌شك در بهشت خود پاي داري
وگرنه ميشوي همچون حماري
به انسانت نباشد هيچ كاري
دريغا و دريغا و دريغا
كه كردي خويش را در دين تو رسوا
تو انسان بودي و انسان تو بودي
ميان اوليا برهان تو بودي
تو انسان بودي و انسان رفيقت
محمّد بود در عقبي شفيقت
تو انسان بودي و انسانت ميثاق
وليكن در معاني گشتهٔ عاق
تو انسان بودي و انسان اميرت
اميرالمؤمنين بُد دستگيرت
وليكن خويش را نشناختي تو
تو ايمان را بيك جو باختي تو
دريغا نام فرزنديّ آدم
كه باشد بر تو اين نام مسلّم
تو شرعش را چو من دان اي برادر
بكن از لفظ عطّار اين تو باور
بهر چه الله گفت احمد چنان كرد
نماز خويش را بر آسمان كرد
بخاطر هيچ غير او ميآور
تمامي ورد او الله اكبر
تو گر اندر نمازي خواب داري
ز رحمت روي خود بي آب داري
نماز و روزه‌ات بر هيچ باشد
ز طوق لعنتت صد پيچ باشد
بخاطر فكر دنيا همچو نمرود
شدستي پيش اهل الله مردود
اگر خواهي كه با مقدار باشي
به اين عالم تو با اسرار باشي
بكن پيشه تو عزلت را بعالم
كه گويندت توئي فرزند آدم
بكن همره تو علم عارفان را
كه تا همره شوي تو صالحان را
بكن با علم معني آشنائي
كه تا آيد به قلبت روشنائي
بكن اصلاح ملكت اي برادر
اگر هستي تو خود ازنسل بوذر
ز نسل بوذر غفّار ديدم
بتون از وي معانيها شنيدم
ازو احوال جانان گشت معلوم
نبد پيش من اين اسرار مفهوم
هر آنكس كو ز اسرارش خبر يافت
چو جبريل آسمان در زير پر يافت
هر آنكس كو معاني را بداند
كلام الله را از بر بخواند
مرا مقصود معنيهاش باشد
ميان جان من غوغاش باشد
ز معنيّ كلام الله محوم
نه چون مفتي بيمعني است صحوم
مرا فتوي ز حكم اين كلام است
نه ازگفتار شيخ و شرح عامست
ز شرح عام بگذر شرح او خوان
كه تا گردي معاني دان قرآن
به پيشم كفر باشد قول مفتي
بدام زرق و سالوسش نيفتي
تو گرد فشّ و دستار بلندش
نگردي تا نيفتي در كمندش
تو ايشان را مدان انسان عاقل
كه ايشانند مثل خر در آن گل
تو از ايشان مجو معني قرآن
از ايشان گرروايت هست برخوان
روايت حقّ ايشان شد به تقليد
مرا خود نطق قرآنست و توحيد
تو گرد عارفان راه حق گرد
بدين مصطفي ميباش خود فرد
تو شرع مصطفي چون شاه من دان
كه او بوده است نصّ و بطن قرآن
اميرالمؤمنين انسان كامل
به پيشش هر دوعالم يك منازل
تو منزلگاه شاه ما چه داني
وگرداني چرا مظهر نخواني
ز مظهر گرددت روشن شريعت
معاني دان شوي در سرّ وحدت
ز مظهر تو طريقت را بيابي
بجوهر ذات من خود نور يابي
ز جوهر ذات من ذات خدابين
حقيقت در وجود انما بين
مرا داناي اسرار معاني
بگفتا اي رفيق من چه خواني
بگفتم سورهٔ يوسف ز اوّل
به آخر سورهٔ طاها مكمّل
بيا اي نور خود را نيك بشناس
ز شيطانان دنيا زود بهراس
تو اين خلقان دنيا را شناسي
كه ايشانند چون شيطان لباسي
كسي كو زين چنين شيطان جداشد
مراو را طوق ازگردن رها شد
وليكن اين چنين دولت كه يابد
كسي كز جاه دنيا روي تابد
بگويم اصل درويشي كدام است
كه اين معني بعالم ني بعام است
بگويم با تو اي درويش كن گوش
مكن ما را در اين معني فراموش
به اوّل آنكه پيش نور باشي
دوم آنكه ز دنيا دور باشي
سيم آنكه ز خلق اين جهان تو
كناره گيري و باشي تو نيكو
ز اوّل نور ميداني چه بايد
بود پيري كه از وي علم زايد
نه آن علمي كه زرّاقان بخوانند
نه آن علمي كه سالوسان بدانند
بنور آن علم آموزد كه حق گفت
نه آن علمي كه او وي را سبق گفت
بتو از معني قرآن بگويد
ز سرّ مَن عرف عرفان بگويد
برواي يار ازدنيا جدا شو
پس آنگه در معاني رهنما شو
هر آنكس كو خبر از بود دارد
همه دنيا و دين نابود دارد
مر او را با اناالحق كار باشد
چه پروايش ز پاي دار باشد
ز اصل و وصل دارم من خبرها
كه تا گردي تو واقف از خطرها
كه اين دنيا خطر بسيار دارد
بسي را همچو خود افگار دارد
خداوندا ازين جمله خطرها
نگهداري تو درويشان دين را
كه درويشان ترا دانند و خوانند
ز اسرار تو خود درها فشاند
ز درويشي تو سلطاني و برهان
ترا باشد مراد از وصل جانان
توئي آنكه بحكمت همنشيني
طريق شرع را در خويش بيني
شريعت خانهٔ دان همچو اين بند
طريقت اندرو هم قفل و هم بند
حقيقت يار در خانه نشانده
همه مستان حق جانها فشانده
همه كرّوبيان لبيّك گويان
بگرد خانه خود از بهر جانان
بيا اي دوست بنشين باهم آنجا
ميفكن اين چنين روزي بفردا
هر آنكس كو چنين نقدي ز كف داد
به نسيه عمر خود بر هيچ بنهاد
بنقد اين سود در بازار عشق است
براي عاشقان اذكار عشق است
بذكر دوست مست مست مستم
بهشياريّ او از جاي جستم
تو هم پاداري و گوش و بصر هم
بكن از غير حق اين دم حذر هم
بجه از جوي اين درياي پرخون
وگرنه اوفتي دروي هم اكنون
هر آنكس كو زجوي اين جهان جست
بدرياي جنانش هست صد شصت
بهر شستي هزاران ماهي حور
فتاده هم ز رضوان با چنان نور
اگر تو اي برادر هوشداري
سخنهاي معاني گوش داري
در آييني نهان صد بحر اسرار
بهر بحري هزاران درّ شهوار
تو آن دُر در همه الفاظ من دان
كه تا گردد معاني بر تو آسان
هر آنكس كو معاني دان چو من شد
ملايك پيش او بي‌خويشتنشد
هر آنكو كو بداند سرّ جانان
برد همراه خود او كلّ ايمان
هر آنكس را كه ايمان نيست مرده است
به آخر خويش با شيطان سپرده است
هرآنكس راكه حقّ شد رهنمايش
دو عالم شد تمامي زير پايش
هرآنكس كو بحكمت پيش ديده
طريق شرع را در خويش ديده
هر آنكس كو نظاره كرد جان را
طلاقي داد او ملك جهان را
تو اندر اين جهان تا چند باشي
به اين مشت دغل در بند باشي
شكن اين بند از دنيا برون شو
بكوي آخرت چون من درون شو
كه تا بيني كيانند مست جبّار
ولي درخلوت يارند هشيار
ز هشياران عقبايت خبر نيست
بشيطانان دنيايت ظفر نيست
تو شيطان را بگير و دور انداز
درون بوتهٔ دنياش بگداز
كه تا ايمن شوي از مكرش اي يار
وگرنه درجهان گردي تو مردار
هر آنكس كو شود مردار خواره
وجود او جراحت گشت و پاره
ز مردار جهان بگذر چو مردان
كه تا گردي مطهّر بهر جانان
هرآنكس كو ز آلايش برونست
هم او مقصود كلّ كاف ونونست
ز بهر تو سخن بسيار گفتم
دو صد من گوهر اسرار سفتم
دو عالم راز بهرت راست كردم
ز دوزخ من ترا در خواست كردم
چه حاصل چونكه ننيوشي تو پندم
برين اوقات بي معنيت خندم
ز اوقاتت هزاران گريه زايد
رهت مالك بدوزخ ميگشايد
پس آنگه خط مردودي كشندت
بقعر دوزخ تابان برندت
ببين اوقات خود را اي برادر
مكن تو گفت شيطان هيچ باور
هزاران آدمي كو علم خوانده
بگرد خويشتن خطّي كشانده
كه من در علم خود ناجي شدستم
ميان عالمان عالي شدستم
همي گويد دماغم پر ز علمست
همه اجسام من خود كان حلمست
مرا از علم و حلمت حال بايد
نه همچون آن مدرّس قال بايد
ز حال انسان كامل نور گردد
ز قال بد مدرّس كور گردد
غلطهاي حماران درس گويند
ميان مدرسه خود قرس گويند
ز قرس و درس بگذر راه او گير
پس آنگه رو بخاك راه اومير
وگرنه كور گردي اندرين راه
نگردد هيچكس از حالت آگاه
هرآنكس كو بباطن كور باشد
بباطن خود زعلمم عور باشد
هر آن كز علم معني ديده كور است
باو اين علم دنيا نيز زور است
بيا از علم معني پرس ما را
اگرداري بحال خويش پروا
برو تو مظهرم را سرّ كلّ دان
درو گفتم همه اسرار آسان
برو او را ز سر تا پا بخوانش
كه تا گردي تو نور آسمانش
بتابي بر جميع خلق عالم
منوّر باشي همچون نور آدم
بدانش خود كليد علم معنا
بدانش خود تونور روح عيسي
كليد جمله توحيد الاه است
بر اين معني شه مردان گواه است
شه مردانست علم وحال و گفتم
ازو من درّ هر اسرار سفتم
اگر صد قرن باشد عمر نوحت
بدنيا دمبدم باشد فتوحت
چو اسرارش نداني خود تو گيجي
ميان عارفان بر مثل هيجي
برو عارف شو و اسرار او دان
پس آنگه مظهر انوار او دان
كه تاكشفت شود اسرار مبهم
شوي در پيش اهل الله محرم
مرا شوقش ز عالم كرد بيرون
بعشقش آمدم در عالم اكنون
بعشقش زنده باشم در جهان من
شدم داناي سرّ لامكان من
زنم لبّيك منصوري بعالم
به دانا ختم شد والله اعلم
هر آنكس را كه دانا همنشين است
بر او علم معاني خود يقين است
هر آنكس كو ز دانا روي تابد
به آخر او جزاي خويش يابد
ترا دانا رفيق نيك باشد
كه تا از چاه كفرت خود برآرد
ترا دانا رفيق ملك جانست
كه در شهر معاني او زبان است
ترا دانا بسوي خويش خواند
بمحشر از صراطت بگذراند
ترا دانا دهد از حوض كوثر
شرابي همچو روح جان مطهّر
ترا دانا كند واقف ز اسلام
مرو در كوي نادان كالأنعام
ترا دانا ز دانش راز گويد
طريق علم معني بازگويد
ترا دانا كند ازحال آگاه
برو تو فكر خود كن اندرين راه
ترا دانا بحقّ واصل كند زود
اگر صافي كني اين جسم مقصود
ترا دانا همه توحيد گويد
ز نوروز محبّت عيد گويد
ترا دانا كند خود عقل همراه
ترا دانا كند از حالت آگاه
ترا دانا بحكمت رهنمون كرد
پس آنگه روح حيواني برون كرد
ترا دانا زاصل كار گويد
ميان شرع و حكمت يار گويد
ترا دانا براه فقر آرد
درون توبه عشقت گذارد
ترا دانا زند از عشق اكسير
كه تا آرد ز غشّ فسق تطهير
ترا دانا كند از من خبردار
كه تا آئي بسوي من دگر بار
ترا دانا هم از عطّار گويد
نه از قاضيّ و از طرّار گويد
ترا دانا برون آرد ز تقليد
نمايد خود ترا اين راه توحيد
ترا دانا ز فكر و شيخ و مفتي
برون آرد مثال نوح و كشتي
ترا دانا ز مكر او رهاند
چو نوحت اندر آن كشتي نشاند
ترا دانا مثال بحر بايد
كه لب خشك آيد و خوش رخ گشايد
ترا دانا دهد از عشق بهره
تو باشي در معانيهاش شهره
ترا دانا رهاند از بديها
مكن خود را چو شيخ بدتورسوا
ترا دانا بشرع مصطفي خواند
دگر بر تو طريق مرتضي خواند
طريق مرتضي ايمان كل دان
وزو هر دم كتاب عاشقان خوان
طريق مرتضي يك راه دارد
حقيقت را بمعني شاه دارد
شريعت كرد او شد در طريقت
طريقت ورد او شد در حقيقت
حقيقت غير او من غير دانم
چو منصور اين معاني من بخوانم
از آن درجسم عطّار آمدي تو
كه برگوئي اناالحق را تو نيكو
اناالحق هم توئيّ و هم تو باشي
ميان عاشقان محرم تو باشي
درون شمع احمد راه ديدم
شه مردان از آن آگاه ديدم
كسي بهتر ازو اين ره نرفته
وگر رفته رهش از وي شنفته
كسي ديگر ندارد حدّ اين قرب
وگر گويد بحلقش ريز خود سرب
مرا تيز است مظهر سرب ريزان
ميان جان دشمن نار سوزان
تو سربش ريز در حلق و برون شو
بجوهر ذات من چون درون شو
كه تا گردي همچون شيخ مردان
از آنكو نخوتي دارد چو شيطان
هر آنكس را كه نخوت يار باشد
امير ما ازو بيزار باشد
اميرم آنكه مدّاحش خليل است
تولّدگاه او خانهٔ جليل است
بكعبه زاد از مادر اميرم
از آن شد حلقهٔ او دستگيرم
بدانستم من اين دم راه خود را
از آن گشتم بعالم مست و شيدا
هر آنكس را كه حيدر راهبر شد
درون جنّت او همچون قمر شد
هر آنكس را كه حيدر دوستار است
محمّد خود شفيعش در شمار است
هر آنكس را كه حيدر مير دين شد
خوارج بيشكي با او بكين شد
هر آنكس را كه حيدر مقتدايست
تمام جان و تن نور صفايست
هر آنكس را كه حيدر مير باشد
چه پروايش ز شاه و مير باشد
هر آنكس را كه حيدر پيش خواند
بدرب هيچكس او را نراند
هر آنكس را كه حيدر خود شفيق است
خداوندش بمعني دان رفيق است
هر آنكس را كه حيدر شد طلبكار
هزارش يوسف مصري خريدار
هر آنكس را كه حيدر شد امامش
همه اسرار معني شد تمامش
هر آنكس را كه حيدر يار غار است
چه پروايش ز زهر و نيش مار است
هر آنكس را كه حيدر لطف دارد
بجنت حوريانش عطف دارد
هر آنكس را كه حيدر كرد بيرون
خدا بيزار گشت ازوي هم اكنون
هر آنكس را كه حيدر نور تن شد
مر او را حلّهٔ ايمان كفن شد
هر آنكس را كه حيدر جام دارد
در او مستي حقّ آرام دارد
هر آنكس را كه حيدر شد زبانش
بخواند مظهر وداند بيانش
هر آنكس را كه حيدر گفت سلمان
تو او را بوذر و غفّار ميخوان
هر آنكس را كه حيدر شد محبّش
طبيب حاذق آمد كلّ طبّش
هر آنكس را كه حيدر حقّ نمايد
درخت ديد از ذاتش برآيد
برو اي يار برخطّش بنه سر
كه تا آزاد گردي همچو بوذر
برو اي يار گفتم گوش كن تو
ميان عارفان خاموش كن تو
اگر خاموش بنشيني چو مردان
نباشد خود ترا ز اسرار نقصان
وگرگوئي بكشتن مي‌كشندت
بگويندت توئي رافض برندت
ندانستي كه رافض كيست اي سگ
بگويم تا شود خود خشكت اين لب
روافض آنكه دين شه ندارد
بكوي مرتضي اين ره ندارد
روافض آنكه ملعون شد در اسلام
ندارد او براه شاهم اقدام
روافض آنكه دين غير دارد
بكوي غير حيدر سير دارد
روافض آنكه حق بيزار زو شد
بدوزخ مالكان دل زار ازو شد
روافض آنكه دين تغيير داده است
بغير راه حق راهي نهاده است
روافض آنكه او اغيار ديده است
تمام آل احمد خار ديده است
روافض آنكه ازتوحيد دور است
بعلم چار مذهب خود كفور است
مرا نام احد بس دل پسند است
كه ايمانم بسي شيرين چو قنداست
مرا احمد بشرعش ره يكي داد
نهادي تو مراو را چار بنياد
خدا و مصطفي را دور كردي
بهر دو كون خود را كور كردي
اميرمؤمنان را دين چو تو نيست
ويا چون حنبل و شافع نكو نيست
همه را راه راه احمدي هست
ولي در ذات بعضي بس بدي هست
ابابكر و عمر را دوست داريد
همه را پيرو احمد شماريد
همه را دين حق يك شد نه دو شد
ترا خار مغيلان در گلو شد
ترا ايمان سلمانيت بايد
كه تا خورشيد از كوهت برآبد
ترا ايمان بايشان هست محكم
كه ايشانند نورذات آدم
چرا غافل شدي از حال ايشان
مگر رفته است از ذات تو ايمان
مرا ايمان عليّ مرتضايست
كه او در دين احمد مقتدايست
مرا دين نبي از وي مسلّم
كه او بد مصطفي را يارو همدم
مرا تعليم دين مصطفي كرد
همه مذهب ز دين او جدا كرد
مرا كرد او اشارت خود بجعفر
كه ازگفت وليّ حقّ بمگدز
بگفتا گفت او گفت نبيّ است
بمعني و بتقوي او وليّ است
بزهد و پاكي او حق گواه است
تمام اوليآ را عذر خواه است
باو ختمست ايمان و توكّل
تو بر غيرش مكن چنگ توسّل
كه دارد چون تو شاهي پاك و معصوم؟
مرا از لطف خود مگذار محروم
تو بحر حلم و كان جود و علمي
تو مست بادهٔ صافي و سلمي
ترا باده ز دست باب دادند
تمام اهل حق را آب دادند
كرا قدرت كه آن باده بنوشد
مگر او جامهٔ شاهي بپوشد
كرا قدرت كه پا بر كتف احمد
نهد غير از تو اي سلطان سرمد
كرا قدرت كه گويد لو كشف را
و يا داند وجود من عرف را
كرا قدرت كه گويدحق بديدم
و يا گويد كه از او اين شنيدم
كرا قدرت كه استاديّ جبريل
كند در علم قرآن تا به انجيل
كرا قدرت كه او اسرار داند
به پيش او مگر عطّار داند
چو عطار اين زمان از سرگذشته‌است
به جان جان جان مهرت نوشته است
بگويد سرّ اسرارت به هر كو
برآرد نعرهٔ ياهو و من هو
وراي ذكر تو ذكري ندارم
وراي فكر تو فكري ندارم
توئي مظهر نماي كل مظهر
توي اندر وجود من منوّر
جهان از نور تو روشن شناسم
همين باشد بمعني خود لباسم
به پيش احمق نادان چگويم
كه يك گامي نرفته او بكويم
مرا از احمق نادان گريز است
كه كار احمقان جنگ و ستيز است
برو بر گفت دانايان عمل كن
نه همچو احمقان مكر و دغل كن
مرا باشد زبان چون نور روشن
ترا باشد زبان گفت الكن
بمظهر گفته‌ام آنچه خدا گفت
كه او در گوش جان من ندا گفت
كه من روشن ترم از نور خورشيد
گرفته همچو عاشق ملك جاويد
من اين مظهر بلفظ عام گفتم
گهي پخته و گه خود خام گفتم
كه فهم خلق دروي خوش برآيد
ز جهل و كبر خود بيرون درآيد
وگرنه خود بالفاظ شريفش
همي گفتم كه مي‌آيد حريفش
دل درويش ازو محروم ماند
به پيش خادم و مخدوم ماند
بچشم دانش اندر وي نظر كرد
همه عبّاد عالم را خبر كن
درو گم كرده‌اي من علم عالم
ز دور خويشتن تا دور آدم
تو ختم اين معمّا كن كه بسيار
سخن دارم من از اسرار دلدار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد