در حضور رسالت مآب

مشاور شركت بيمه پارسيان

در حضور رسالت مآب

۳۵ بازديد


اي تو ما بيچارگان را ساز و برگ
وا رهان اين قوم را از ترس مرگ
سوختي لات و منات كهنه را
تازه كردي كائنات كهنه را
در جهان ذكر و فكر انس و جان
تو صلوت صبح تو بانگ اذان
لذت سوز و سرور از لا اله
در شب انديشه نور از لا اله
ني خدا ها ساختيم از گاو و خر
ني حضور كاهنان افكنده سر
ني سجودي پيش معبودان پير
ني طواف كوشك سلطان و مير
اين همه از لطف بي پايان تست
فكر ما پروردهٔ احسان تست
ذكر تو سرمايهٔ ذوق و سرور
قوم را دارد به فقر اندر غيور
اي مقام و منزل هر راهرو
جذب تو اندر دل هر راهرو
ساز ما بي صوت گرديد آنچنان
زخمه بر رگهاي او آيد گران
در عجم گرديدم و هم در عرب
مصطفي ناياب و ارزان بولهب
اين مسلمان زادهٔ روشن دماغ
ظلمت آباد ضميرش بي چراغ
در جواني نرم و نازك چون حرير
آرزو در سينهٔ او زود مير
اين غلام ابن غلام ابن غلام
حريت انديشهٔ او را حرام
مكتب از وي جذبهٔ دين در ربود
از وجودش اين قدر دانم كه بود
اين ز خود بيگانه اين مست فرنگ
نان جو مي خواهد از دست فرنگ
نان خريد اين فاقه كش با جان پاك
داد ما را ناله هاي سوز ناك
دانه چين مانند مرغان سرا ست
از فضاي نيلگون ناآشناست
آتش افرنگيان بگداختش
يعني اين دوزخ دگرگون ساختش
شيخ مكتب كم سواد و كم نظر
از مقام او نداد او را خبر
مؤمن و از رمز مرگ آگاه نيست
در دلش لا غالب الا الله نيست
تا دل او در ميان سينه مرد
مي نينديشد مگر از خواب و خورد
بهر يك نان نشتر «لا و نعم»
منت صد كس براي يك شكم
از فرنگي مي خرد لات و منات
مؤمن و انديشه او سومنات
«قم باذني» گوي و او را زنده كن
در دلش «الله هو» را زنده كن
ما همه افسوني تهذيب غرب
كشتهٔ افرنگيان بي حرب و ضرب
تو از آن قومي كه جام او شكست
وا نما يك بنده الله مست
تا مسلمان باز بيند خويش را
از جهاني برگزيند خويش را
شهسوارا ! يك نفس در كش عنان
حرف من آسان نيايد بر زبان
آرزو آيد كه نايد تا به لب
مي نگردد شوق محكوم ادب
آن بگويد لب گشا اي دردمند
اين بگويد چشم بگشا لب ببند
گرد تو گردد حريم كائنات
از تو خواهم يك نگاه التفات
ذكر و فكر و علم و عرفانم توئي
كشتي و دريا و طوفانم توئي
آهوي زار و زبون و ناتوان
كس به فتراكم نبست اندر جهان
اي پناه من حريم كوي تو
من به اميدي رميدم سوي تو
آن نوا در سينه پروردن كجا
وز دمي صد غنچه وا كردن كجا
نغمهٔ من در گلوي من شكست
شعله ئي از سينه ام بيرون نجست
در نفس سوز جگر باقي نماند
لطف قرآن سحر باقي نماند
ناله ئي كو مي نگنجد در ضمير
تا كجا در سينه ام ماند اسير
يك فضاي بيكران ميبايدش
وسعت نه آسمان ميبايدش
آه زان دردي كه در جان و تن است
گوشهٔ چشم تو داروي من است
در نسازد با دواها جان زار
تلخ و بويش بر مشامم ناگوار
كار اين بيمار نتوان برد پيش
من چو طفلان نالم از داروي خويش
تلخي او را فريبم از شكر
خنده ها در لب بدوزد چاره گر
چون بصيري از تو ميخواهم گشود
تا بمن باز آيد آن روزي كه بود
مهر تو بر عاصيان افزونتر است
در خطا بخشي چو مهر مادر است
با پرستاران شب دارم ستيز
باز روغن در چراغ من بريز
اي وجود تو جهان را نو بهار
پرتو خود را دريغ از من مدار
«خود بداني قدر تن از جان بود
قدر جان از پرتو جانان بود»
رومي
تا ز غير الله ندارم هيچ اميد
يا مرا شمشير گردان يا كليد
فكر من در فهم دين چالاك و چست
تخم كرداري ز خاك من نرست
تيشه ام را تيز تر گردان كه من
محنتي دارم فزون از كوهكن
مؤمنم ، از خويشتن كافر نيم
بر فسانم زن كه بد گوهر نيم
گرچه كشت عمر من بيحاصل است
چيزكي دارم كه نام او دل است
دارمش پوشيده از چشم جهان
كز سم شبديز تو دارد نشان
بنده ئي را كو نخواهد ساز و برگ
زندگاني بي حضور خواجه مرگ
اي كه دادي كرد را سوز عرب
بندهٔ خود را حضور خود طلب
بنده ئي چون لاله داغي در جگر
دوستانش از غم او بي خبر
بنده ئي اندر جهان نالان چو ني
تفته جان از نغمه هاي پي به پي
در بيابان مثل چوب نيم سوز
كاروان بگذشت و من سوزم هنوز
اندرين دشت و دري پهناوري
بو كه آيد كارواني ديگري
جان ز مهجوري بنالد در بدن
نالهٔ من واي من اي واي من !


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد