روح حكيم سنائي از بهشت برين جواب ميدهد

۳۴ بازديد

 
رازدان خير و شر گشتم ز فقر
زنده و صاحب نظر گشتم ز فقر
يعني آن فقري كه داند راه را
بيند از نور خودي الله را
اندرون خويش جويد لااله
در ته شمشير گويد لااله
فكر جان كن چون زنان بر تن متن
همچو مردان گوي در ميدان فكن
سلطنت اندر جهان آب و گل
قيمت او قطره ئي از خون دل
مؤمنان زير سپهر لاجورد
زنده از عشقند و ني از خواب و خورد
مي نداني عشق و مستي از كجاست؟
اين شعاع آفتاب مصطفي است
زنده ئي تا سوز او در جان تست
اين نگهدارندهٔ ايمان تست
با خبر شو از رموز آب و گل
پس بزن بر آب و گل اكسير دل
دل ز دين سر چشمهٔ هر قوت است
دين همه از معجزات صحبت است
دين مجو اندر كتب اي بيخبر
علم و حكمت از كتب ، دين از نظر
بوعلي دانندهٔ آب و گل است
بيخبر از خستگيهاي دل است
نيش و نوش بوعلي سينا بهل
چاره سازيهاي دل از اهل دل
مصطفي بحر است و موج او بلند
خيز و اين دريا بجوي خويش بند
مدتي بر ساحلش پيچيده ئي
لطمه هاي موج او ناديده ئي
يك زمان خود را به دريا در فكن
تا روان رفته باز آيد بتن
اي مسلمان جز براه حق مرو
نااميد از رحمت عامي مشو
پرده بگذار آشكارائي گزين
تا بلرزد از سجود تو زمين
دوش ديدم فطرت بيتاب را
روح آن هنگامهٔ اسباب را
چشم او بر زشت و خوب كائنات
در نگاه او غيوب كائنات
دست او با آب و خاك اندر ستيز
آن بهم پيوسته و اين ريز ريز
گفتمش در جستجوي كيستي؟
در تلاش تار و پوي كيستي؟
گفت از حكم خداي ذوالمنن
آدمي نو سازم از خاك كهن
مشت خاكي را بصد رنگ آزمود
پي به پي تابيد و سنجيد و فزود
آخر او را آب و رنگ لاله داد
لااله اندر ضمير او نهاد
باش تا بيني بهار ديگري
از بهار پاستان رنگين تري
هر زمان تدبيرها دارد رقيب
تا نگيري از بهار خود نصيب
بر درون شاخ گل دارم نظر
غنچه ها را ديده ام اندر سفر
لاله را در وادي و كوه و دمن
از دميدن باز نتوان داشتن
بشنود مردي كه صاحب جستجوست
نغمه ئي را كو هنوز اندر گلوست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد