فلك مشتري

مشاور شركت بيمه پارسيان

فلك مشتري

۳۵ بازديد


من فداي اين دل ديوانه ئي
هر زمان بخشد دگر ويرانه ئي
چون بگيرم منزلي گويد كه خيز
مرد خود رس بحر را داند قفيز
زانكه آيات خدا لا انتهاست
اي مسافر جاده را پايان كجاست
كار حكمت ديدن و فرسودن است
كار عرفان ديدن و افزودن است
آن بسنجد در ترازوي هنر
اين بسنجد در ترازوي نظر
آن بدست آورد آب و خاك را
اين بدست آورد جان پاك را
آن نگه را بر تجلي مي زند
اين تجلي را بخود گم مي كند
در تلاش جلوه هاي پي به پي
طي كنم افلاك و مي نالم چو ني
اين همه از فيض مردي پاك زاد
آنكه سوز او بجان من فتاد
كاروان اين دو بيناي وجود
بر كنار مشتري آمد فرود
آن جهان آن خاكداني ناتمام
در طواف او قمر ها تيز گام
خالي از مي شيشه تاكش هنوز
آرزو نارسته از خاكش هنوز
نيم شب از تاب ماهان نيم روز
ني برودت در هواي او نه سوز
من چو سوي آسمان كردم نظر
كوكبش ديدم بخود نزديك تر
هيبت نظاره از هوشم ربود
شد دگرگون نزد و دور و دير و زود
پيش خود ديدم سه روح پاكباز
آتش اندر سينه شان گيتي گداز
در برشان حله هاي لاله گون
چهره ها رخشنده از سوز درون
در تب و تابي ز هنگام الست
از شراب نغمه هاي خويش مست
گفت رومي «اين قدر از خود مرو
از دم آتش نوايان زنده شو
شوق بي پروا نديدستي ، نگر
زور اين صهبا نديدستي ، نگر
غالب و حلاج و خاتون عجم
شورها افكنده در جان حرم
اين نواها روح را بخشد ثبات
گرمي او از درون كائنات»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد