زنده رود مشكلات خود را پيش ارواح بزرگ ميگويد

۳۵ بازديد


از مقام مؤمنان دوري چرا
يعني از فردوس مهجوري چرا
حلاج
مرد آزادي كه داند خوب و زشت
مي نگنجد روح او اندر بهشت
جنت ملا ، مي و حور و غلام
جنت آزادگان سير دوام
جنت ملا خور و خواب و سرود
جنت عاشق تماشاي وجود
حشر ملا شق قبر و بانگ صور
عشق شور انگيز خود صبح نشور
علم بر بيم و رجا دارد اساس
عاشقان را ني اميد و ني هراس
علم ترسان از جلال كائنات
عشق غرق اندر جمال كائنات
علم را بر رفته و حاضر نظر
عشق گويد آنچه مي آيد نگر
علم پيمان بسته با آئين جبر،
چارهٔ او چيست غير از جبر و صبر
عشق آزاد و غيور و ناصبور
در تماشاي وجود آمد جسور
عشق ما از شكوه ها بيگانه ايست
گرچه او را گريهٔ مستانه ايست
اين دل مجبور ما مجبور نيست
ناوك ما از نگاه حور نيست
آتش ما را بيفزايد فراق
جان ما را سازگار آيد فراق
بي خلشها زيستن ، نا زيستن
بايد آتش در ته پا زيستن
زيستن اين گونه تقدير خودي است
از همين تقدير تعمير خودي است
ذره ئي از شوق بيحد رشك مهر
گنجد اندر سينه او نه سپهر
شوق چون بر عالمي شبخون زند
آنيان را جاوداني مي كند
زنده رود
گردش تقدير مرگ و زندگيست
كس نداند گردش تقدير چيست
حلاج
هر كه از تقدير دارد ساز و برگ
لرزد از نيروي او ابليس و مرگ
جبر دين مرد صاحب همت است
جبر مردان از كمال قوت است
پخته مردي پخته تر گردد ز جبر،
جبر مرد خام را آغوش قبر
جبر خالد عالمي برهم زند
جبر ما بيخ و بن ما بر كند
كار مردان است تسليم و رضا
بر ضعيفان راست نايد اين قبا
تو كه داني از مقام پير روم
مي نداني از كلام پير روم
«بود گبري در زمان با يزيد
گفت او را يك مسلمان سعيد
خوشتر آن باشد كه ايمان آوري
تا بدست آيد نجات و سروري
گفت اين ايمان اگر هست اي مريد
آن كه دارد شيخ عالم با يزيد
من ندارم طاقت آن ، تاب آن
كان فزون آمد ز كوششهاي جان
رومي
كار ما غير از اميد و بيم نيست
هر كسي را همت تسليم نيست
ايكه گوئي بودني اين بود ، شد
كار ها پابند آئين بود ، شد
معني تقدير كم فهميده ئي
ني خودي را ني خدا را ديده ئي
مرد مؤمن با خدا دارد نياز
«با تو ما سازيم ، تو با ما بساز»
عزم او خلاق تقدير حق است
روز هيجا تير او تير حق است
زنده رود
كم نگاهان فتنه ها انگيختند
بندهٔ حق را به دار آويختند
آشكارا بر تو پنهان وجود
باز گو آخر گناه تو چه بود؟
حلاج
بود اندر سينهٔ من بانگ صور
ملتي ديدم كه دارد قصد گور
مؤمنان با خوي و بوي كافران
لااله گويان و از خود منكران
«امر حق» گفتند نقش باطل است
زانكه او وابستهٔ آب و گل است
من بخود افروختم نار حيات
مرده را گفتم ز اسرار حيات
از خودي طرح جهاني ريختند
دلبري با قاهري آميختند
هر كجا پيدا و نا پيدا خودي
بر نمي تابد نگاه ما خودي
نار ها پوشيده اندر نور اوست
جلوه هاي كائنات از طور اوست
هر زمان هر دل درين دير كهن
از خودي در پرده ميگويد سخن
هر كه از نارش نصيب خود نبرد
در جهان از خويشتن بيگانه مرد
هند و هم ايران ز نورش محرم است
آنكه نارش هم شناسد آن كم است
من ز نور و نار او دادم خبر
بندهٔ محرم گناه من نگر
آنچه من كردم تو هم كردي بترس
محشري بر مرده آوردي بترس
طاهره
از گناه بندهٔ صاحب جنون
كائنات تازه ئي آيد برون
شوق بيحد پرده ها را بر درد
كهنگي را از تماشا مي برد
آخر از دار و رسن گيرد نصيب
بر نگردد زنده از كوي حبيب
جلوهٔ او بنگر اندر شهر و دشت
تا نپنداري كه از عالم گذشت
در ضمير عصر خود پوشيده است
اندرين خلوت چسان گنجيده است
زنده رود
اي ترا دادند درد جستجوي
معني يك شعر خود با من بگوي
«قمري ، كف خاكستر و بلبل قفس رنگ
اي ناله نشان جگر سوخته ئي چيست»
غالب
ناله ئي كو خيزد از سوز جگر
هر كجا تأثير او ديدم دگر
قمري از تأثير او وا سوخته
بلبل از وي رنگها اندوخته
اندرو مرگي به آغوش حيات
يك نفس اينجا حيات آنجا ممات
آنچنان رنگي كه ارژنگي ازوست
آنچنان رنگي كه بيرنگي ازوست
تو نداني اين مقام رنگ و بوست
قسمت هر دل بقدر هاي و هوست
يا به رنگ آ ، يا به بيرنگي گذر
تا نشاني گيري از سوز جگر
زنده رود
صد جهان پيدا درين نيلي فضاست
هر جهان را اوليا و انبياست
غالب
نيك بنگر اندرين بود و نبود
پي به پي آيد جهانها در وجود
«هر كجا هنگامهٔ عالم بود
رحمة’‘ للعالميني هم بود»
زنده رود
فاش تر گو زانكه فهمم نارساست
غالب
اين سخن را فاش تر گفتن خطاست
زنده رود
گفتگوي اهل دل بيحاصل است
غالب
نكته را بر لب رسيدن مشكل است
زنده رود
تو سراپا آتش از سوز طلب
بر سخن غالب نيائي اي عجب
غالب
خلق و تقدير و هدايت ابتداست
رحمة’‘ للعالميني انتهاست
زنده رود
من نديدم چهرهٔ معني هنوز
آتشي داري اگر ما را بسوز
غالب
اي چو من بينندهٔ اسرار شعر
اين سخن افزونتر است از تار شعر
شاعران بزم سخن آراستند
اين كليمان بي يد بيضاستند
آنچه تو از من بخواهي كافري است
كافري كو ماوراي شاعري است
حلاج
هر كجا بيني جهان رنگ و بو
آن كه از خاكش برويد آرزو
يا ز نور مصطفي او را بهاست
يا هنوز اندر تلاش مصطفي است
زنده رود
از تو پرسم گرچه پرسيدن خطاست
سر آن جوهر كه نامش مصطفي است
آدمي يا جوهري اندر وجود
آنكه آيد گاهگاهي در وجود
حلاج
پيش او گيتي جبين فرسوده است
خويش را خود عبده فرموده است
عبده‘ از فهم تو بالاتر است
زانكه او هم آدم و هم جوهر است
جوهر او ني عرب ني اعجم است
آدم است و هم ز آدم اقدم است
عبده صورتگر تقدير ها
اندرو ويرانه ها تعمير ها
عبده هم جانفزا هم جان ستان
عبده هم شيشه هم سنگ گران
عبد ديگر عبده چيزي دگر
ما سراپا انتظار او منتظر
عبده‘ دهر است و دهر از عبده است
ما همه رنگيم و او بي رنگ و بوست
عبده با ابتدا بي انتها است
عبده را صبح و شام ما كجاست
كس ز سر عبده آگاه نيست
عبده جز سر الا الله نيست
لااله تيغ و دم او عبده
فاش تر خواهي بگو هو عبده
عبده‘ چند و چگون كائنات
عبده راز درون كائنات
مدعا پيدا نگردد زين دو بيت
تا نبيني از مقام «ما رميت»
بگذر از گفت و شنود اي زنده رود
غرق شو اندر وجود اي زنده رود
زنده رود
كم شناسم عشق را اين كار چيست
ذوق ديدار است پس ديدار چيست
حلاج
معني ديدار آن آخر زمان
حكم او بر خويشتن كردن روان
در جهان زي چون رسول انس و جان
تا چو او باشي قبول انس و جان
باز خود را بين همين ديدار اوست
سنت او سري از اسرار اوست
زنده رود
چيست ديدار خداي نه سپهر
آنكه بي حكمش نگردد ماه و مهر
حلاج
نقش حق اول بجان انداختن
باز او را در جهان انداختن
جان تا در جهان گردد تمام
مي شود ديدار حق ديدار عام
اي خنك مردي كه از يك هوي او
نه فلك دارد طواف كوي او
واي درويشي كه هوئي آفريد
باز لب بر بست و دم در خود كشيد
حكم حق را در جهان جاري نكرد
ناني از جو خورد و كراري نكرد
خانقاهي جست و از خيبر رميد
راهبي ورزيد و سلطاني نديد
نقش حق داري جهان نخچير تست
هم عنان تقدير با تدبير تست
عصر حاضر با تو مي جويد ستيز
نقش حق بر لوح اين كافر بريز
زنده رود
نقش حق را در جهان انداختند
من نمي دانم چسان انداختند
حلاج
يا بزور دلبري انداختند
يا بزور قاهري انداختند
زانكه حق در دلبري پيدا تر است
دلبري از قاهري اولي تر است
زنده رود
باز گو اي صاحب اسرار شرق
در ميان زاهد و عاشق چه فرق
حلاج
زاهد اندر عالم دنيا غريب
عاشق اندر عالم عقبي غريب
زنده رود
معرفت را انتها نابودن است
زندگي اندر فنا آسودن است
حلاج
سكر ياران از تهي پيمانگي است
نيستي از معرفت بيگانگي است
اي كه جوئي در فنا مقصود را
در نمي يابد عدم موجود را
زنده رود
آنكه خود را بهتر از آدم شمرد
در خم و جامش نه مي باقي نه درد
مشت خاك ما بگردون آشناست
آتش آن بي سر و سامان كجاست
حلاج
كم بگو زان خواجهٔ اهل فراق
تشنه كام و از ازل خونين اياق
ما جهول ، او عارف بود و نبود
كفر او اين راز را بر ما گشود
از فتادن لذت برخاستن
عيش افزدون ز درد كاستن
عاشقي در نار او وا سوختن
سوختن بي نار او نا سوختن
زانكه او در عشق و خدمت اقدم است
آدم از اسرار او نامحرم است
چاك كن پيراهن تقليد را
تا بياموزي ازو توحيد را
زنده رود
اي ترا اقليم جان زير نگين
يك نفس با ما دگر صحبت گزين
حلاج
با مقامي در نمي سازيم و بس
ما سراپا ذوق پروازيم و بس
هر زمان ديدن تپيدن كار ماست
بي پر و بالي پريدن كار ماست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد