من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در صفت سراي معمور

۳۳ بازديد


اي همايون سراي فرخنده
كه شد از رونقت طرب زنده
طاق كسري ز دفترت كسريست
هشت جنت ز گلشنت قصريست
خاكت از مشك و سنگت از مرمر
بادت از خلد و آبت از كوثر
كوه پيموده سنگ و بر سخته
بهر فرش تو تخته بر تخته
با زر شمسهٔ تو در ياري
لاجورد سپهر زنگاري
كاشي و آجرت به هر خرده
مال قارون به دم فرو برده
گچ بام تو نه سپهر به دور
از ره كهكشان كشيده به ثور
كرده با شاخ گلبنت ز فلك
شاخ طوبي خطاب « طوبي لك»
نقشبندان كن به كنده گري
بر درت كرده عمر خود سپري
در تك اين رواق بالنده
پشت ماهي به گاو نالنده
ماه ازين طارم زمين مركز
در دم آفتابت آجر پز
صحن معمورت آستان سپهر
سقف مرفوعت آشيانهٔ مهر
چون ز سرخاب روي شاهد شنگ
داده سرخاب را جمال تو رنگ
كار سنگ از تو چون نگار شده
جام با سنگ سازگار شده


در تخلص به اسم خواجه غياث‌الدين

۳۹ بازديد


اي دل، از حكم زيجهاي كهن
طالع وقت را نگاهي كن
به نمودار راست، بي تخمين
راز اين طفل نورسيده ببين
كه قوي حال يا زبون طرفست؟
كوكبش در هبوط يا شرفست؟
در جهان بر چه حال خواهد بود؟
از چه چيزش وبال خواهد بود؟
به در آور ز سير اين اجرام
سير هيلاج و كدخدا و سهام
كوكب او ز كوكب دستور
بنگر نيك تا نباشد دور
تا بدانيم و دل برو بنديم
به سخنهاي عشق پيونديم
به چه ميماني؟ اي حديقهٔ نور
بس شگرفي، كه چشم بد ز تو دور
به نبات حسن برومندي
همچو روي حسان همي خندي
ناشكفته گلي نهشتي تو
از شگفتي مگر بهشتي تو؟
اي فتوح دل سحر خيزم
قرة العين خاطر تيزم
فرع و اصل تو بار نامهٔ دين
باب و فصلت تراز خامهٔ دين
از بهار تو تا تازه دل جانها
وز نهار تو روشن ايمانها
ز تو طبعم به دست شب خيزي
كرده بر فرق عقل گلريزي
به زمين از سپهر پيغامي
زين مباهات « جام جم» نامي
روشني يافت عالم از نورت
چون نبشتم به نام دستورت
خواجه يادم نكرد و چيزي هست
كه به مصر سخن عزيزي هست
حيف باشد چنين سخن سنجي
بي‌نصيب آنگه از چنان گنجي
لطفش از هر كسي خبر يابست
مگر از بخت من كه در خوابست
از درختي بدان طربناكي
چه كم از سايه‌اي بدين خاكي؟
من فگندم سفينه را در يم
گر بر او رسد ندارم غم
اي مباهات من بايامت
افتخار حديثم از نامت
در جهان كس تويي، بگويم فاش
منم آن هيچ كس، كس من باش
زان دل ابرساز دريا كن
التفاتي به جانب ما كن
مايه داري و ميتوان امروز
غم پيران خور، اي جوان، امروز
نتوان كم چنين بيندازي
كه نه تبريزيم، نه شيرازي
گوشه دارم نه چون كمان چون تير
گوش دارم، كه مستمندم و پير
هست بر موجب قبالهٔ من
دو سه درويش درحبالهٔ من
آن تعلق چو پاي بندم كرد
حلق در حلقهٔ كمندم كرد
من از آن توام چو هستي اهل
غم ايشان بخور، غم من سهل
از كرمشان چو خادمان بنواز
يا مرا نيز خادم خودساز
لطف كن، در كشاكشم مگذار
كه چو خادم همي كشندم زار
خاك آن خادمان بي‌خايه
به ازين خادمان بي‌مايه
فكرت من نهاد ديواني
كه نخوردم ز حاصلش ناني
يا رها كن چنين غريوانم
يا به بيع اندر آر ديوانم
تا تو باشي مصاحب ديوان
كه نشايد دو صاحب ديوان
تاكنون گر چه چرخ سفله نهاد
هيچم آن دست بوس دست نداد
به خيالي ز دور ساخته‌ام
هوسي غايبانه باخته‌ام
از دعايت نبوده‌ام خالي
بگذرانم گواه آن حالي
پاي رفتن نبود در دستم
ورنه من بر گزاف ننشستم
بعد ازين چون قلم به سر كوشم
جامهٔ كاغذين فروپوشم
علم جامه جمله قصهٔ داد
و اندرو كرده غصهٔ خود ياد
مگرم كاغذي شود روزي
بر سر آن غياث دين سوزي
احدي كو دهد به هر كس كام
اوحدي را به دست داد اين جام
جامش از راه چون درست آمد
گر چه دير آمدست چست آمد
او چو در پردهٔ طلسم كمال
پيشت آورد كارنامهٔ حال
ره بگنجش ده، ار نرفت اين بار
بر سر گنج خويشتن چون مار
نفسي هم به كار من پرداز
كه چو كيخسروم نبيني باز
جام بستان، كه ميگريزم من
زانكه سرمستم و بريزم من
جاودانيست، من بگويم راست
سخن، آنگه چنين سخن كه مراست
دخترانند خوب و بالغ و بكر
كه به نه ماه زاده‌اند از فكر
نگشايد جزين سخن دل تنگ
كه بماند چو نقش بر دل سنگ
نيست امروز، خواجه ميداند
هيچكس كين چنين سخن راند
روزگارم بساز و كار ببين
شيرگيرم كن و شكار ببين
جرعه‌اي زان كرم به كامم ريز
بادهٔ جود خود به جامم ريز
در دليري، اگر چه گشتم گرم
ورقم پر عرق شدست از شرم
گر چه شوخيست اين و پيشاني
تو بنه عذر اين پريشاني
مگر اين سروران كه در پيشند
چون ز فضل و هنر ز من بيشند
دور دارند ازين حروف انگشت
نزنندم درفش خود بر مشت
در مصافات من سخن سنجم
به مصافم مبر، كه مي‌رنجم
با غم عشق خلوتي دارم
وز بد و نيك سلوتي دارم
زان حضور آمد اين نماز درست
گو: مگرد اين شكسته باز درست
از تو خالي مدار گنجم را
تا ببويي مگر ترنجم را
جام جمشيد ميبري زنهار!
عدل جمشيد كن به ليل و نهار


در حسب حال خود گويد

۳۲ بازديد


چون مزاج جهان بدانستم
نشدم غره، تا توانستم
كار من گوشه و كناري بود
راستي را شگرف كاري بود
ماه را قدر من سها گفتي
زهره را خود ببين چها گفتي؟
آنكه مهرش نيايد اندر چشم
شايد ار گيرد از عطارد خشم
منزلم مكهٔ مبارك بود
نزلم از «عمه» و «تبارك» بود
دل من با ملك به راز شده
جانم از جسم بي‌نياز شده
دير در قدس و سير در لاهوت
از «ابا» و «ابيت» ساخته قوت
بوقبيس و حري درون خطم
بولهلب در زبانهٔ سخطم
منكسر گشته قلب و يار شده
قالبم عنكبوت غار شده
دم عيسي دل مرا حاصل
كف موسي به ساعدم واصل
نفس من زبور خوان گشته
نفسم انجيل را زبان گشته
دامنم زان فتوح گرما گرم
داشت از آستين مريم شرم
هر زمانم نوازشي تازه
چرخ از آواز من پر آوازه
ماه طلعم كلف پذير نبود
روز عيشم زوال گير نبود
سايه بر مال كس نيفگندم
مالش كس نكرد در بندم
چشم زخمي به حال من برسيد
تير نقصي به بال من برسيد
غيرت روزگار بادم داد
دادم آن روزگار نيك بباد
دو سه درويش را به من پيوست
رونق احتشام من بشكست
غم ايشان دلم به جان آورد
به ضروريم در ميان آورد
تا شدم كفچه دست و كاسه شكم
بر در خلق ميشدم كه: درم
چند پرسي نشان من كه كجاست؟
گم شدم، پي چه پويي از چپ و راست؟
مدتي شد كه از وطن دورم
غربتم رنجه كرد و رنجورم
دل من تاب و سينه تنگي يافت
جانم از غصه بار سنگي يافت
رخت خود در خرابه‌اي بردم
زان دل افسردگان بيفسردم
سخنم را درو رواج نبود
وز خرابي برو خراج نبود
بر سر شعر جان همي دادم
گاهگاهش به نان همي دادم
با چنان قوم و دستگاهي سهل
سازگاريست كار مردم اهل
گر نبودي شكوه يك دو بزرگ
اندران فترتم بخوردي گرگ
در چنين فقر و نامرادي‌ها
« خضعت وجهتي لواديها»
صدر مشروح و صدره چاك زده
سالها آه سوزناك زده
منتظر تا سحر شود شامم
رنگ روزي بتابد از بامم
خبر منعمي شنيده شود
هوشمندي ز دور ديده شود
تا كه شد صيت رتبت خواجه
سروري را تراز ديباجه
مسندش سد ملك داري شد
فلكش حامل عماري شد
اختر طالعم بلندي يافت
كارم از بخت زورمندي يافت
غم دل روي در رميدن كرد
فتنه آهنگ آرميدن كرد
شب سروشي به صورت مردم
قال: «يا ايها المزل، قم»
اي كليم سخن كلامت كو؟
جم جهانگير گشت جامت كو؟
كرمش در گشود و خوان انداخت
لطفش آوازه در جهان انداخت
چه نشيني كه وقت كار آمد؟
گل اميدها به بار آمد
مرد كاري، حديث مردان كن
جام پر گشت، دور گردان كن
كارت از دست اگر چه رفت،بكوش
وين قدح را به ياد خواجه بنوش


در غزل

۳۳ بازديد


مطرب، آخر تو نيز شادم كن
زان فراموش عهد يادم كن
گر چه هرگز نكرد ياد از ما
آن پريچهره ياد باد از ما
ياد او كن، ولي به نام دگر
تا بنوشيم يك دو جام دگر
چون در آورديش به پردهٔ راز
جز حديثش مگوي و پرده مساز
ور غزل خواهد آن رميده غزال
غزل اوحدي بخوان در حال
گر چه او دلفروزتر باشد
سخن ما بسوزتر باشد
ورچه او ساكنست و آهسته
من به خدمت دوم كمر بسته
او به تن حكم كرد و فرمان نيز
من دلش ميكنم فدا، جان نيز
من شكايت كنم ولي به نياز
او حكايت كند سراسر ناز
او چو دشمن همي كند زارم
من به شادي كه: دوستي دارم
من غمش ميكشم به صد زاري
او مرا ميكشد به سر باري
من كنم ياد ازو خلف گردم
او كند ترك من، تلف گردم
گر كشيدم به زلف او دستي
مست بودم، مگير بر مستي
دوش مي‌جستم از لبش كامي
چون بمن داد ازين نمط جامي
ننشستم چو تيزرو بودم
كه به اين باده در گرو بودم
درد من خور، كه صاحب دردم
تا بداني كه من چه ميخوردم؟
جام مي يافتي، ز دست مده
تو خودش نوش كن، به مست مده
مي كزو هست قطره و مردي
چون توان دادنش بهر سردي؟
پير ما باش و شيشه پر مي‌كن
چون نهم جام آن نگار از دست؟
من كزين گونه رند باشم مست
پاي غم را به ساغري پي كن
مستم از گفتگوي عام چه غم؟
عاشقان را ز ننگ و نام چه غم؟
جرعه‌اي مي ز جام من در كش
تا به جاويد مست ميرو و خوش
گر شود مجلس تو زين مي گرم
بعد ازينت ز كس نيايد شرم
چه نهي پيش پخته بادهٔ خام؟
پخته را نيز پخته بايد جام
اندكي گر بنوشي از جامم
بشناسي كه پخته يا خامم
اوحدي، اين سخن دراز كشيد
شب تاريك پرده باز كشيد
اندرين شهر چون ظريفي نيست
وز حريفان ما حريفي نيست
تا بنوشيم ساغري باهم
برهيم از وجود خود ما هم
لاجرم جام خويش مينوشيم
جامه بر جام خويش ميپوشيم
تو مبين اينكه نقل كم دارم
اين نگه كن كه «جام جم» دارم
خوان نقل بهشت آن منست
حور محتاج نقل خوان منست
زادهٔ نيستيست هستي من
پادشاهيست تنگدستي من
خوردم از عشق ساغر ريزان
ميروم اينك اوفتان خيزان
گر تو بر من ستم كني ور داد
منم و عشق، هر چه بادا باد!
باشد از عشق قوت مردان
آب و نان چيست؟ قوت بي‌دردان
دايهٔ دل چو سرفرازم كرد
عشق داد وز شير بازم كرد
اي كه اندر شكست ما كوشي
آشتي كن، چو جام ما نوشي
گر چه كوتاه ديده‌اي بامم
دور كن سنگ طعنه از جامم
خانه تاريك و وقت بيگاهست
ره بگردان، كه چاه در راهست
تشنه‌اي، گرد جوي و چاه مگرد
راه جويي كن و ز راه مگرد
آب ازين چشمهٔ سبيل بنوش
باده زين جام سلسبيل بنوش


در طامات

۳۴ بازديد


ساقي ار صاف نيست، زان دردي
قدحي ده، كه خواب من بردي
نيست صافي، مهل كه جوش كنم
جام دردم بده، كه نوش كنم
صف پيشينه صافها خوردند
درد دردي به من رها كردند
درد دل را به درد بنشانم
درد بهتر كه درد برجانم
اقتضاي زمان ما اينست
چه توان كرد ؟ از آن ما اينست
گر چه آن دوستان ز دست شدند
خنك آنان كه زود مست شدند!
دلم از جان خويش سير آمد
دور او بيش ده، كه دير آمد
مست بگذار در بيابانش
شب چو بيگه شود بخوابانش
جايش اين به كه جاي خوابي هست
ور خمارش كند شرابي هست
روز مرگ ار به حال بد باشم
بده اين جام، تا به خود باشم
چون اجل در كشد به خود تنگم
بنه اين جام بر سر سنگم
تا چو آيد دل از دهان بر لب
جام بر كف رويم و جان بر لب


در مضمون اين كتاب

۳۶ بازديد


نامهٔ اولياست اين نامه
مبر اين را به شهر هنگامه
اندرين نامه بديع سرشت
ره دوزخ پديد و راه بهشت
سخن مبدا و معاش و معاد
اندرين چند بيت كردم ياد
صفت بر و صورت فاجر
حيلت دزد و حالت تاجر
سخني بي‌تكلفست و صلف
قمري بي‌تبرقعست و كلف
فكر در گفتنش نه پاينده
ز امهات حضور زاينده
نفس را اين بشارتي چندند
به مقاصد اشارتي چندند
نام اين نامه «جام جم» كردم
وندرو نقش كل رقم كردم
تا چو رغبت كني جهان ديدن
هر چه خواهي درو توان ديدن
بشناسي درو كه شاه كجاست؟
منزل او كدام و راه كجاست؟
دشمن شاهرا شكست از چيست؟
رنج ديوانه، خواب مست از چيست؟
در اين خانه را كه يافت كليد؟
رخ اين خانگي ز پرده كه ديد؟
چه مسافت ز گنج تا به طلسم؟
وز مسمي چه مايه راه به اسم؟
باز داني مقيد از مطلق
راه باطل جدا كني از حق
هيچ ديوت ز ره نيندازد
غول رختت به چه نيندازد
دور باشي ز مكرهاي خفي
راه يابي به ملت حنفي
بتو گويد كه آدمي چه بود؟
مرد چونست، و مردمي چه بود؟
سخره و رام هر دغل نشوي
به ضلال مبين مثل نشوي
مالت از دزد در امان ماند
حالت از علم بي‌گمان ماند
باز فكر تو چشم باز كند
موكب روح ترك تاز كند
گول گشتت نباشد از چپ و راست
بازيابي كه منزل تو كجاست؟
ديدهٔ عبرتت گشاده شود
دلت از نقش غير ساده شود
تو به فتحي چنين شوي واصل
و اوحدي را ثوابها حاصل
گر نشايد كه عذر ما خواهي
دولت خواجه از خدا خواهي


در صفت علم

۳۱ بازديد


علم بالست مرغ جانت را
بر سپهر او برد روانت را
علم دل را به جاي جان باشد
سر بي‌علم بدگمان باشد
دل بي‌علم چشم بي‌نورست
مرد نادان ز مردمي دورست
علم علم بر برين بالا
تا برو چون علم شوي والا
مبر از پاي علم و دانش پي
تا به قيوم در رسي و به حي
علم عقلست و نفس علم خداي
بيش ازين بيخودي مكن به خود آي
زانچه بر جان نبشت در بوتات
شاخ علمست و ميوه معلومات
نيست آب حيات جز دانش
نيست باب نجات جز دانش
هر كه اين آب خورد باقي ماند
چشم او در جمال ساقي ماند
مدد روح كن به دانش و دين
تا شوي همنشين روح امين
دين به دانش بلند نام شود
دين با علم كي تمام شود؟
نور علمست و علم پرتو عقل
روشنست اين سخن چه حاجت نقل؟
علم داري مشو به راه ذليل
علم بس راه را چراغ و دليل
چون چراغ و دليل و پرسيدن
هست، در شب چراست ترسيد؟
علم نورست و جهل تاريكي
علم راهت برد به باريكي
دانشست آب زندگاني مرد
خنك آن كاب زندگاني خورد!
در پي كشف اين و آن رفتن
جز به دانش كجا توان رفتن؟
نفس بيشه است و گر بزي شيرش
عقل بازو و علم شمشيرش
علم خود را مكن ز عقل جدا
تا بداني كه كيست عقل و خدا؟
تن به دانش سرشته بايد كرد
دل به دانش فرشته بايد كرد
علم روي ترا به راه آرد
با چراغت به پيشگاه آرد
علم اگر قالبيست ور جانيست
هر چه داني تو به ز نادانيست
تن بيروح چيست؟ مشتي گرد
روح بي‌علم چيست؟ بادي سرد
جهل خوابست و علم بيداري
زان نهاني وزين پديداري
جان داننده گر چه دمسازست
با بدن بر فلك به پروازست
راز چرخ و فلك بدين دوري
نه هم از علم يافت مشهوري؟
علم كشتي كند بر آب روان
وانكه كشتي كند به علم توان
چون تو با علم آشنا گشتي
بگذري زاب نيز بي‌كشتي
سگ دانا ز گاو نادان به
به هنر در گذشت شهر از ده
شود از جهل مرد كاهل و سست
دانش او را دلير سازد و چست
گردش قبهٔ چنين پركار
نه به علمست، پس به چيست؟ بيار
اين همه كار و حرفت و پيشه
نه هم از دانشست و انديشه؟
جهل و كوريت سر به چاه كشد
علم و بينندگي به ماه كشد
دل شود گر به علم بيننده
راه جويد به آفريننده
چون به علمش يقين درست شود
در عمل نامدار و چست شود
مرد بي‌علم جفت غم بهتر
ديگ بي‌گوشت بي‌كلم بهتر
جوش جاهل چو آتش و خاشاك
بر دمد، ليك زود گردد خاك
علم ديوانه بي‌خلل نبود
زانكه ديوانه را عمل نبود
علما راست رتبتي در جاه
كه نگردد به رستخيز تباه
علم را دزد برد نتواند
به اجل نيز مرد نتواند
نه به ميل زمان خراب شود
نه به سيل زمين در آب شود
جوهر علم همچو زر باشد
كه چو شد كهنه تازه‌تر باشد
نفس را علم مستفاد كند
علم ازين بيشتر چه داد كند؟
آنچه در علم بيش ميبايد
دانش ذات خويش ميبايد


سال از حقيقت كاينات

۳۴ بازديد


اي پژوهندهٔ حقايق كن
نفسي رخ درين دقايق كن
هر چه پرسم ترا بهانه مجوي
پيش من كج نشين و راست بگوي
اين جهاني كه اندوريي تو
چيست؟ با خود يكي نگويي تو
اصل او از كجا هويدا شد؟
بود يا خود نبود و پيدا شد؟
چه نخست از عدم پديد آمد؟
كه مرين گنج را كليد آمد
متحرك چراست چرخ بلند؟
از چه ساكن شد اين زمين نژند؟
آن يكي گرم و گرد گرد چراست؟
وين يكي با سكون و سرد چراست؟
اين تف و باد و آب و گرد از چيست؟
وين تر و خشك و گرم و سرد از چيست؟
به چه چيز اين زمين قرار گرفت؟
وز چه اين تخم بيخ و بار گرفت؟
ظلمت اين شب سياه از چيست؟
نور اين آفتاب و ماه از چيست؟
از چه اين قلعه سربلند آمد؟
كدخدا چون و خانه چند آمد؟
چند از آن مادرند و چند پدر؟
چندشان دخترست و چند پسر؟
تو چه چيزي؟ چه جوهري؟ چه كسي؟
نرسيدي به خويش، در چه رسي؟
اين خرد خود كجا و روح كدام؟
دل كه و نفس را چه باشد نام؟
چون فتادي به شهر بيگانه؟
به چه كار آمدي درين خانه؟
اين فرستادن پيمبر چيست؟
با تو گر نيست اين سخن با كيست؟
از چه پرهيز واجبست اينجا؟
چه حجاب و كه حاجبست اينجا؟
سازگاري و مردمي چه بود؟
آدم از چيست و آدمي چه بود؟
زندگاني چگونه بايد كرد؟
چه كسان را نمونه بايد كرد؟
خلق هر منزلي كدام بود؟
منزل اصل را چه نام بود؟
آنچه ديدي ز سر گدشت بگوي
به چه خيزست باز گشت؟ بگوي
چيست اين دوزخ و بهشت كجاست؟
پرسش حال خوب و زشت كجاست؟
تن و جان را عذاب چون باشد؟
هول يوم‌الحساب چون باشد؟
اصل اينها چو نيست جز يك حرف
ز چه پيدا شد اين تفاوت ژرف؟
كار اين سلطنت مجازي نيست
باز دان اين، كه كار بازي نيست
همه دانستنيست اين به درست
گر ندانسته‌اي گناه از تست
به در آور اصول آن زين جام
تا به كيخسروي براري نام
اگر اين نكتها نداني تو
اندرين خاكدان بماني تو
آخر اين آمدن بكاري بود
وز براي چنين شماري بود
ورنه اين دردسر چه ميبايست؟
همه خود بود هر چه ميبايست
تو بدان آمدي كه كار كني
زين جهان دانش اختيار كني
همه را بنگري و دريابي
رنج بيني و دردسر يابي
چيست ناموس؟ دل بر او بندي
كيست سالوس؟ خوش بروخندي
دانش اين حوالتست به تو
وز خدا اين رسالتست به تو
تا حدوث از قدم پديد شود
نسبت بيش و كم پديد شود
ترك اين عالم فنا گويي
ملك جاويد را ثنا گويي
جز به علم اين كجا توان دانست؟
نفس بي‌علم هيچ نتوانست


در ترتيب ظهور مواليد ثلاثه اول در صفت معدن

۳۹ بازديد


جرم خورشيد گرد پيكر خاك
مدتي چون بگشت با افلاك
آب و خاكش ز عكس تافته شد
تبش اندر دو گانه يافته شد
متصاعد شد از ميان دو بخار
كه دو روحند و در هوا طيار
روح خاكي كثيف بود و نژند
روح آبي لطيف و نيز بلند
روح آبي چو در مشيمهٔ كان
محتبس گشت ز اقتضاي زمان
روش آفتاب تابش داد
حركت كرد و اضطرابش داد
بر هوا رفت و آب شد، بچكيد
بر زمين گرم گشت و پس بتپيد
زان صعود و هبوط پيوسته
گشت اجزاش روشن و بسته
زمره‌اي روح مطلقش گفتند
فرقه‌اي دهن و زيبقش گفتند
روح خاكي چو پس دخاني بود
وندرو اندكي گراني بود
به يكي معدن احتباسش كرد
جنبش خويش در حراسش كرد
تپشي دايم اندرو پيوست
راه بيرون شدش نبود، ببست
چون بسي روزگارش اين شد ورد
در گوكان فتاد و شد گوگرد
قدما نفس نام كردندش
حكما احترام كردندش
ذكر اين نفس و روح راز نهفت
شد به جسمي غبار معدن جفت
روح و نفس و بدن مهيا شد
كارگاهي ز خاك پيدا شد
نوبتي ديگر از حرارت كان
گرم گشت اين سه جزو را اركان
شد ز حر مقام و ضيق محل
عقد آن در رطوبت اين حل
وين سه را در زمان پيوستن
گاه پيمان و دوستي بستن
وزن و قدر ار به اعتدال بود
تن مصفا و جان زلال بود
و گر آن آب چون حجر گردد
به مرور زمانه زر گردد
ور بود وزن زيبق افزون‌تر
نقره‌اي باشد و نگردد زر
ور ز مساوات و وزن اين دو بخار
تيره باشد ز اختلاط غبار
نام جسمي چنين حديد بود
وين پس از مدتي مديد بود
ور ظلمت عديم نور شدند
وز مساوات و وزن دور شدند
زان تمازج به مذهب هر مس
جسد قلع و سرب خيزد و مس
وآنچه ملح و شبوب و زاجاتند
هم ز تاثير اين مزاجاتند
هم چنين از دريچهاي دگر
حال و حكم نتيجهاي دگر
تا شد اين خاك پر گهر گنجي
خلق نامبرده بر يكي رنجي
اصل و بنياد اين جواهر خاك
اين دو روحند، با تو گفتم پاك
وين جميع ار نفيس و گردونند
زادهٔ اختران گردونند
زين ميان زر بود نتيجهٔ مهر
نقره فرزند ماه زيبا چهر
مس و آهن ز زهره و بهرام
بهره‌مندند و نور ياب مدام
قلع از مشتري و جيوه ز تير
زحل اندر سرب كند تاثير


دور اول در مبدا آفرينش

۳۵ بازديد


روز شد، اي حكيم،از آن منزل
خبري ده كه چون گذشت اين دل
خود ازين آمدن مراد چه بود؟
سر اين هجر و اين بعاد چه بود؟
مگر آغاز كار دريابيم
وز وجود جهان خبر يابيم
همه دانستنيست اين به عيان
گر ندانسته‌اي درست بدان
كاولين قسمت از طريق قياس
در وجود و عدم دهند اساس
وين وجود ار فنا پذير بود
ممكنست ار چه بر اثير بود
ور فنا را بدو نباشد راه
واجبست و بدين مخواه گواه
ذات واجب قديم و فرد بود
بي‌چه و چون و خواب و خورد بود
باشد او از جهات نيز بدر
تو از آن ذات بي‌جهت مگذر
هر چه در امتناع و امكانست
ذات واجب مغاير آنست
چون شد از امتناع و امكان حر
شد ز جودش وجود عالم پر
كرد هستيش اقتضاي ظهور
زانكه نورست و فاش گردد نور
ذات او بر وجود شاهي كرد
رحمتش رخ به نيك خواهي كرد
صنع را مظهري ضرورت شد
طالب جسم و جان و صورت شد
اول جمله اوست، عز وجل
گر چه آخر ندارد و اول
عزتش چون ز خود به خود پرداخت
نظري بر كمال خويش انداخت
زان نظر گشت عقل كل موجود
عقل كورا بديد كرد سجود
نفس كل شد پديد از آن ديدن
شد پسنديده زان پسنديدن
نفس چون در سوم نورد افتاد
سومين جوهر دو فرد افتاد
زان سه رتبت سه بعد پيدا شد
پيكر آسمان هويدا شد
جوهر نفس چون به خود نگريست
تا بداند كه حق كه واو كيست؟
عقل و نفس و فلك پديد آمد
چرخ در گفت و در شنيد آمد
هم چنين تا كه نه فلك شد راست
حكمتش چون بدين فزوني خواست
شد عيان زين دو چار كاشانه
هفت شاه و دوازده خانه
همه در مهد اين همايون رخش
روشن آيين و روشنايي بخش
نرم خوبان تيز تا زنده
هر يكي پرده‌اي نوازنده
چرخ چون دور كرد و شد شيدا
شد زمين روشن و زمان پيدا
در زمان گشت چار فصل پديد
بر زمين نيز هفت خط بكشيد
هفت اقليم از آن بپيوستند
هر يكي بر ستاره‌اي بستند
چون از آن جنبش شبانروزي
يافت انجم برات پيروزي
شد نماينده زين ورق درحال
مشرق و مغرب و جنوب و شمال
چرخ از اول كه چيره شد در دور
چار عنصر پديد شد بر فور
كاتش و باد و آب و خاك تواند
هم حيات تو، هم هلاك تواند
وين عناصر چو دست بر هم داد
زان سه مولود نامدار بزاد
آن سه مولود چيست؟ نيك بدان
معدن و پس نبات و پس حيوان
گشت معدن به خاك پوشيده
وز زمين شد نبات جوشيده
حيوان بر زمين و آب و هوا
شد به جنبش روان و حكم روا
اين سه موقوف بر چهار اركان
و آن برين هفت گنبد گردان
چرخ محتاح نفس و نفس به عقل
تا به وحدت رسيد نقل به نقل
گر چه هر يك چنين مدار كند
چون به وحدت رسيد، فرار كند
آنكه با عقل بود روحش جفت
جنبش نفس را طبيعت گفت
طبع چون در مزاج پيوندد
از تراكيب نقشها بندد
چونكه از طبع و از مزاج برون
نيست اين نقشهاي گوناگون
اختلاف زمان برون آورد
نه مزاج از چهار عنصر فرد