دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۰ ۳۵ بازديد
ساقي ار صاف نيست، زان دردي
قدحي ده، كه خواب من بردي
نيست صافي، مهل كه جوش كنم
جام دردم بده، كه نوش كنم
صف پيشينه صافها خوردند
درد دردي به من رها كردند
درد دل را به درد بنشانم
درد بهتر كه درد برجانم
اقتضاي زمان ما اينست
چه توان كرد ؟ از آن ما اينست
گر چه آن دوستان ز دست شدند
خنك آنان كه زود مست شدند!
دلم از جان خويش سير آمد
دور او بيش ده، كه دير آمد
مست بگذار در بيابانش
شب چو بيگه شود بخوابانش
جايش اين به كه جاي خوابي هست
ور خمارش كند شرابي هست
روز مرگ ار به حال بد باشم
بده اين جام، تا به خود باشم
چون اجل در كشد به خود تنگم
بنه اين جام بر سر سنگم
تا چو آيد دل از دهان بر لب
جام بر كف رويم و جان بر لب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد