ايكه بر تخت مملكت شاهي
عدل كن، گر ز ايزد آگاهي
عدل چون گشت با خلافت يار
نهلند از خلاف و ظلم آثار
عدل بايد خليفه را، پس حكم
عدل نبود كجا كند كس حكم؟
عدل بيعلم بيخ و بر نكند
حكم بيعدل و علم اثر نكند
تخت را استواري از عدلست
پادشه را سواري از عدلست
دود دلها به دادگر نرسد
عادلان را به جان خطر نرسد
پايداري به عدل و داد بود
ظلم و شاهي چراغ و باد بود
طاق كسري به داد ماند درست
خانه سازي، به داد كوش نخست
عدل و عمر دراز هم زادند
عاقلانم چنين خبر دادند
شاه كو عدل و داد پيشه كند
پادشاهيش بيخ و ريشه كند
سايهٔ كردگار باشد شاه
شاه عادل، نه شاه عادل كاه
سايه آنرا بود كه دارد تن
تو بر آن نور رنگ سايه مزن
نور كلي ز سايه دور بود
سايهٔ نور نيز نور بود
خلق ازين سايه در پناه آيند
مردم از فر او به راه آيند
شاه خفته است فتنهٔ بيدار
چشم دولت ز شاه خفته مدار
شاه چون مستعد جنگ بود
دشمنان را مجال تنگ بود
جنگ دشمن به ساز باشد و مرد
اين دو پيشي به دست بايد كرد
عدل بايد طلايهٔ سپهت
تا كند فتح را دليل رهت
لشكر از عدل بر نشان وز داد
تا كنندت به فتح و نصرت شاد
بتو دادند ملك دست به دست
مده اين ملك را به غافل و مست
دشمنانت به هم چو راي زنند
بر فتوح تو دست و پاي زنند
هر يكي را به گوشهاي انداز
آنكه دفعش نميتوان، بنواز
بر قوي پنجه دست كين مگشاي
بر ضعيف و زبون كمين مگشاي
كان يكي گر سگست گرگ شود
وين به قصد تو سر بزرگ شود
فاش كن حيلت بد انديشان
تا نگويند غافلي زيشان
شاه بايد كه دارد از سر هوش
بر جهان چشم و بر رعيت گوش
شاه را گر به عدل دست رسست
قاصد او يكي پياده بسست
مال ده، گر چهار كس باشد
يك سر تازيانه بس باشد
هيچ در وقت تندي و تيزي
ميل و رغبت مكن به خونريزي
خون ناحق مكن، چو يابي دست
كز مكافات آن نشايد رست
گر ز قرآن به دل رسيدت فيض
ياد كن سر «كاظمينالغيظ»
اختر و آسمان كمر بستند
به چهار آخشيج پيوستند
تا چنين صورتي هويدا شد
وندران سر صنع پيدا شد
نسخهٔ حرز كردگارست اين
بس طلسمي بزرگوارست اين
هر كه بيموجبش خراب كند
خويش را عرضهٔ عذاب كند
چون نباشد ز شرع حكمي جزم
ظلم باشد به كشتن كس عزم
ظلمت از ظلم دان و نور از عدل
اين بدان و مباش دور از عدل
روح خود را به عالم ارواح
انس ده، تا رسي به روح و به راح
چون ملك با تو آشنايي يافت
دلت از غيب روشنايي يافت
اينكه چون سايه سو بسو گردي
سايه برخيزد و تو او گردي
قول و فعل و ضمير چون شد راست
اختلافي نماند اندر خواست
هر چه خواهي تو ايزد آن خواهد
وين مراد دلت به جان خواهد
آب خواهي تو، ابر آب كشد
ايمني، فتنه سر به خواب كشد
با تو بيعت كنند جن و ملك
سر به حكمت دهند چرخ و فلك
نامت اسمي شود زداينده
تن طلسمي جهان گشاينده
سخنت را قضا قبول كند
پيش تختت قدر نزول كند
ديدنت حشمت و جلال دهد
التفات تو ملك و مال دهد
آنكه دل در تو بست جان يابد
وآنكه سودت برد زيان يابد
هر كه قصد تو كرد خسته شود
دشمنت خود به خود شكسته شود
فر كيخسروي ازينجا خاست
كه جهانرا به علم و عدل آراست
روز خلوت گليم پوشيدي
به نماز و بهروزه كوشيدي
دست بستي، كمر بيفگندي
تاج شاهي ز سر بيفگندي
روي بر ريگ و دل چو ديگ به جوش
دل سخن گستر و زبان خاموش
تا بديدي دلش به ديدهٔ راز
ديدنيهاي اين نشيب و فراز
سر جام جهان نما اينست
اثر قربت خدا اينست
روشناني كه اين خرد دارند
جام جسم و ضمير خود دارند
هر كرا اين كمان و تير بود
روح صيد و فرشته گير بود
خطبه اينست و سكه آن باشد
كه دو گيتي در آن ميان باشد
عادلي، سايهٔ خدا باشي
ورنه از سايه هم جدا باشي
نوبهارست و روز عيش امروز
بهل اين اضطراب و طيش امروز
وقت ياريست، دوستان دستي
جاي رحمست بر چنان مستي
گر چه جاي غمست، غم نخوريم
دست بر هم زنيم و در گذريم
پيش دستان، كه پيش ازين بودند
يكدم از درد سر نيسودند
بتو هشتند منزلي آباد
تا ازيشان كني به نيكي ياد
زانچه هست ار بهش نداني كرد
جهد كن تا بهش تواني خورد
سيرت آن گذشتگان بشنو
چون شنيدي بنه اساسي نو
خوش زمينيست، در عمارت كوش
حاصل رنج خود بپاش و بپوش
اين عمارت به عدل شايد كرد
بيشتر رخ به عدل بايد كرد
هر كسي را به قدر ملكي هست
كه بدان ملك حكم دارد و دست
شاه در كشور و ملك در شهر
هر يكي دارد از حكومت بهر
گر نه از معدلت خطاب كنند
دان كه آن ملك را خراب كنند
پادشاهي تو هم به مسكن خويش
بلكه در هستي خود و تن خويش
اندرين ملك پادشاهي خود
ثبت كن نام بيگناهي خود
بيحسابي مكن، بهانه مجوي
كه حسابت كنند موي به موي
آنكه عدلش نميرود در خواب
ملك او را مكن به ظلم خراب
كه درين خانه بيوقار شوي
اندر آن خانه شرمسار شوي
اين سخن راز اوحدي بر رس
كه بجز اوحدي نداند كس
اي پسر، چون ملازم شاهي
نتوان بود غافل و ساهي
بخش كن روز خويش و شب را نيز
مگذران بر فسوس عمر عزيز
شب سه ساعت به امر حق كن صرف
سه حساب و كتاب و رقعه و حرف
سه به تدبير ملك و راي صواب
سه به آسايش و تنعم و خواب
روز را هم بدين قياس نصيب
بكني، گر مدبري و مصيب
پيش سلطان خشمناك مرو
در دم پنجهٔ هلاك مرو
موج درياست قربت شاهان
خشم ايشان بلاي ناگاهان
اول روز پيش شاه مدام
جهد كن تا سبق بري به سلام
در مكش خط به نام نزديكان
پي منه بر مقام نزديكان
شاه را بينفاق طاعت كن
به قبولي ازو قناعت كن
گر ترا كم دهد مرو در خشم
وز به آن بيشتر مگردان چشم
چشم بر كن به دوستان قرين
گوش بر دشمنان گوشهنشين
هيزم خشك و برق آتش بار
مرد خفته است و دشمن بيدار
سود كس در زيان او مپسند
فتنه بر آستان او مپسند
هر كرا شاه بر كشد، بپذير
وانكه را دشمنست دوست مگير
دل درو بند و گنجش افزون كن
وانكه نگذاشت رنجش افزون كن
بنوازد، دعا كنش بر جان
بزند، سر مپيچش از فرمان
مال خواهد، كليد گنج ببر
مرد جويد، بكوش و رنج ببر
گر به آبت فرستد، ار آتش
به رخ هر دو رخ در آور خوش
با كسي كو به راه پيشترست
نزد سلطان به جاه بيشترست
گر بزرگي كند مدارش خرد
كه ترا بار او ببايد برد
آنكه در صيد شاه دام نهد
بوسه بر دست هر غلام دهد
تا كه باشد دل غلامي دور
از تو كارت كجا پذيرد نور؟
بر فتوح كسان ميفگن چشم
ور فتوحت نشد مرو در خشم
ور گروهي مخالف شاهند
راه ايشان مده، كه بيراهند
عيب كس بر تو چون شود تابان
ديده از ديدنش فرو خوابان
جهد كن تا چو ناكس و اوباش
نكني سر مملكت را فاش
بر ميان دار بند به كوشي
بر زبان نيز مهر خاموشي
با كسي، كش نميتوان زد مشت
ور بكوشد، نميتواني كشت
اندكي خلق خوشترك بايد
ور فتوحيست مشترك بايد
خاطر شاه را چو آينه دان
همه نقشي درو معاينه دان
آنكه تا بود نقش راست شمرد
نقش كج پيش او نشايد برد
گر نباشد بدين صفاتت دست
پيش ايزد كمر نشايد بست
ظلمت ظلم تيره دارد راه
عدل بايد جناح و قلب سپاه
خانهٔ ظالمان نه دير، كه زود
به فضيحت خراب خواهد بود
دود دل خانه سوز ظالم بس
بد كنش را همان مظالم بس
ظلم تاريك و دل سيه كندت
عدل رخشندهتر ز مه كندت
مرد را ظلم بيخ كن باشد
عدل و دادش حصار تن باشد
چه جنايت بتر كه خون خوردن؟
وانگه از حلق هر زبون خوردن
نيست در بيخ دولت اينان
تبري چون دعاي مسكينان
تو نترسي كه باغ سازي و تيم
خرج آن جمله از خراج يتيم؟
باغ خود را نچيده گل بيوه
برده سرهنگ هيزم و ميوه
شب تاريك دوك رشتن او
روز ناني به خون سرشتن او
وانگهي ظالمي چنين در پي
تيغ دفع بدان تويي،يا حي
پيرهزن نيمشب كه آه كند
روي هفت آسمان سياه كند
واي بر خفتگان خونخواران!
ز آفت سيل چشم بيداران
بس كه ديدم دعاي پيرزنان
كه فرو ريخت خون تيرزنان!
گر به يك حبه ظلم ورزي تو
به حقيقت جوي نيرزي تو
از تو گر ديدهاي پر آب شود
ملكت از سيل آن خراب شود
مهل، اي خواجه، كين زبونگيران
شهر وارون كنند و ده ويران
چو ضرورت شود معاون كار
ملك خود را به عادلان بسپار
چه كني بر قلم زنان دغل
تكيه بر عقد ملك داري و حل؟
قلمي راست كرده در پس گوش
چشم بر خردهٔ كسان چون موش
حلق درويش را بريده به كلك
مال و ملكش كشيده اندر سلك
نشناسد كه: كردگارش كيست؟
نه بداند كه: اصل كارش چيست؟
علم دانستن فقير و نقير
علم ازردن يتيم و صغير
گر ترا تيغ حكم در مشتست
شحنه كش باش دزد خود كشتست
دزد را شحنه راه رخت نمود
كشتن دزد بيگناه چه سود؟
دزد با شحنه چون شريك بود
كوچها را عسس چريك بود
چون سياست نباشد اندر شهر
ندرخشد سنان و خنجر قهر
نيم شب كرد بر كريوه رود
دزد بر بام طفل و بيوه رود
همه مارند و مور،مير كجاست؟
مزد گيرنده، دزدگير كجاست؟
راه زد كاروان و ده را كرد
شحنهٔ شهر مال هر دو ببرد
بر حرامي چو شحنه شد خندان
به حرم دان فرو برد دندان
چون كمان رئيس شد بيزه
نتوان خفت ايمن اندر ده
شهر وقتي كه بيعسس باشد
چين ابروي شحنه بس باشد
تيغ حاكم حصار شهر بود
داروي درد فتنه قهر بود
سر دزدان كه ميوهٔ دارست
بر تن آسوده پارهٔ كارست
دزد را جاي بر درخت بهست
پاسبان را نظر به رخت بهست
بتو معمور دادهاند اين ملك
به خرابي مهل، كه گيرد كلك
تا رخ اين زمين نخاري تو
بجز از خار و خس چكاري تو؟
گر نه اين ميوهها به بار آيد
باغ را از كلم چه كار آيد؟
همه اندر تراش چون تيشه
كي بماند درخت اين بيشه،
گوشت دهقان به هر دو ماه خورد
مرغ بريان چريك شاه خورد
دست دهقان چو چرم رفته ز كار
ده خدا دست نرم برده كه: آر
دو سه درويش رفته در دره
پي گوساله و بز و بره
شب فغاني كه: گرگ ميش برد
روز آهي كه؟ دزد خيش برد
تو پر از باد كرده پشم بروت
كه كي آرد شبان پنير و قروت؟
اي كه بر قهر ديگران كوشي
بهر خود گاو ديگران دوشي
هيچ در قهر خود نخواهي شد
حاكم شهر خود نخواهي شد
هر كه بر نفس خود مسلط نيست
نيست سلطان و اندرين خط نيست
پادشاهي نگاه داشتنست
ديده و دل به راه داشتنست
اندرين تن، كه ملك خاص تواست
گر تو شاهي كني، خلاص تواست
شاهي تن ز اعتدال بود
به طلب كردن كمال بود
كردن او را به شرع و عقل دوا
نپسنديدن آنچه نيست روا
اندرين شوكت و جواني خود
شير مردي و پهلواني خود
بر وجود خود ار ظفر يابي
يا خود اين روز رفته دريابي
زندهٔ جاودانه باشي تو
شير مرد زمانه باشي تو
گر چه ترشست و تلخ گفتن حق
شوربختيست هم نهفتن حق
سخن ار دل شكن نباشد و سخت
رهنمايي كجا كند سوي بخت؟
هر چه گفتم اگر نگيري ياد
روز ما بگذرد، شبت خوش باد
رفت كسري ز خط شهر به دشت
با سواران ز هر طرف ميگشت
گلشني ديد تازه و خندان
تر و نازك چو خط دلبندان
پر ز نارنج و نار باغي خوش
زير هر برگ آن چراغي خوش
گفت: كاب از كدام جويستش؟
كه بدين گونه رنگ و بويستش
باغبانش ز دور ناظر بود
داد پاسخ كه نيك حاضر بود
گفت: عدل تو داد آب او را
زان نبيند كسي خراب او را
پادشاهي به زور باشد و مرد
مرد را مال دوست داند كرد
مال كس بيعمارتي ننهاد
وين عمارت به عدل باشد و داد
از عمارت نظر مدار دريغ
بيرعيت چو آب باش و چو ميغ
ملك معمول و گنج مالامال
بر كشد تخت را به گردون بال
شاه بيشهر چون ستاند باج
شهر بيده زبون شود ز خراج
طلب عدل كن ز شاه و وزير
گو مدان نحو و حكمت و تفسير
نحوشان عمر و وزيد را شايد
عدلشان عالمي بيارايد
شاه مهر و وزير ماه بود
زين دو آفاق در پناه بود
شب چو رفت آفتاب در پرده
مه نيابت كند دو صد مرده
ملك را شب وزير نام اندوز
حارس و پاسبان بود تا روز
نصب اين هر دو كردگار كند
نه ز رو مرد بيشمار كند
نشود طالع اختر شاهي
بيوجود مدبر داهي
خنجر خسروست و كلك وزير
سپر ملك روز گيراگير
شاه باشد به روز عدل چو باغ
مرشب فتنه را وزير چراغ
وزرا ملك را امينانند
كار فرماي دولت اينانند
وزرايي، كه مركز جاهند
آسمان قبول را ماهند
گر نسازند كار درويشان
وزر باشد وزارت ايشان
خلق صد شهر گشته سر گردان
در پي خواجه در بدر گردان
پي ايشان هزار دل در تست
كام اين بيدلان ببايد جست
روي چندين هزار دل در تست
كام اين بيدلان ببايد جست
كار ايشان به دست خويش بساز
مرهم سينههاي ريش بساز
خير تاخير بر نميتابد
خنك آنكس كه خير دريابد
چشم گيتي تويي، مرو در خواب
فرصت از دست ميرود، درياب
باده كم خور، خرد به باد مده
خويش را ياد او به ياد مده
هوش يار تو به، كه بيهوشي
هوشياري تو، باده كم نوشي
مي بتونت كشد سر از بستان
بنگ رويت كند به گورستان
باده در خيك و بنگ در انبان
گر نه ديوانهاي مشو جنبان
خيك و انبان به خوك و سگ بگذار
خوك گنديده و سگ مردار
مي سرخت نمد به دوش كند
بنگ سبزت گليم پوش كند
دل سياهي دهند و رخ زردي
بهل اين سبز و سرخ، اگر مردي
بنگت آن اشتها دهد به دروغ
كه چو ماء العسل بليسي دوغ
مي چنانت كند به ناداني
كه بز ماده را پري خواني
هر سقط كز جهان برو خندند
اين دو دلاله شان فرو بندند
بنگ در بر كشد به زنجيرت
گر نباشد مويز و انجيرت
خوردن آب گرم وسبزهٔ خشك
خون بسوزاندت چو نافهٔ مشك
بهل آن آب را، كه تر گردي
مخور اين سبزه را، كه خر گردي
آب گنديده، خاك پوسيده
در تو چون نفس و روح دو سيده
تركشان كن، كه دشمنان بدند
زانكه اين هر دو دشمن خردند
بت پرستي ز ميپرستي به
مردن غافلان ز مستي به
جود نيكست وجود مستان بد
هوشياري ز مست مستان بد
مست نادم شود به هشياري
تو ز مستان طمع چه ميداري؟
گر چه در هر دو وضع و رفعي نيست
هم شراب اي پسر، كه نفعي نيست
نرم باش، اي پسر، به رفتن، نرم
تا نگردد دلت به رفتن گرم
اين صفتهاي لاابالي چيست؟
تو چه داني كه چند خواهي زيست؟
گفتهاي: از جهان چو ميگذريم
خود بيا تا غم جهان نخوريم
گر نماني نه در شمار شوي
ور بماني نه كم وقار شوي
چه ضرورت به ترك تازيدن؟
پيش شمشير مرگ بازيدن؟
گوش بر قول ناخلف كردن؟
مال و اوقات خود تلف كردن؟
كوش تا خويش را نيارايي
كه نماني اگر بكار آيي
در تو چون روزگار چشم كند
چون تواند دلت كه خشم كند؟
شايد ار حال خود بگرداني
تا مگر چشم بد بگرداني
باد سر خاكسار خواهدبود
باده خور خاك خوار خواهد بود
نفس اگر شوخ شد، خلافش كن
تيغ جهلست در غلافش كن
نه شب عيش و باده خوردن تست
كه آبروي جهان به گردن تست
دوستي زين عمل به باد شود
دشمن خود مهل، كه شاد شود
بر سبكسر نشايد ايمن بود
كه سبكسر به سر در آيد زود
كم شنيدم كه مرد آهسته
گردد از خوي خويشتن خسته
نيست در شهرسست فرهنگي
هيچ عيبي بتر ز بيسنگي
در هنر بس پدر كه داد دهد
پسري شپ شپش به باد دهد
اي كه رويت به قربت شاهست
چه روي كابگينه در راهست؟
ميروي، نرم تر بنه گامت
تا مبادا كه بشكني جامت
حيف! عيشي چنين به دست آورد
پس به طيشي درو شكست آورد
گر بترسي ز پادشاه خموش
در مراعات سر شاهي كوش
شاه خاموش با تو در سازد
سر شاهي سرت بيندازد
گر نه دين قايد امارت تست
بس خرابي كه در عمارت تست
خود نمايي به اسب و جامه مكن
گوش بر اهل سوق و عامه مكن
راست گردان ز بهر نام بلند
سيرتي خاص گير عام پسند
چند جويي برين و آن پيشي؟
نه كز ابناي جنس خود بيشي؟
تو نبودي پديدت آوردند
پس به گفت و شنيدت آوردند
باز فاني شوي به آخر كار
به سگان باز دار اين مردار
در ميان دو نيست هستي تو
غايت غفلتست مستي تو
چه نهي در ميان اين دو فنا
بر خود و دوش خويش رنج و عنا؟
هر كه بالاترست منزل او
به تواضع رغوبتر دل او
همه را روي در تو و تو به خواب
چه دهي پيش كردگار جواب؟
قرب سلطان مبارك آنكس راست
كه كند كار مستمندي راست
خوش ببايد بر آن امير گريست
كه به تدبير روستايي زيست
روستايي كند كفايت و صرف
تو مگر سازي از خراجش طرف
وانگهي خويش را امين داني
آه اگر مردمي چنين داني!
مكن از بهر اين تفرج و فرج
رزق ده ساله را به زودي خرج
بيوه زن دوك رشته در مهتاب
كرده بر خود حرام راحت و خواب
خايهٔ مرغ گرد كرده به صبر
تا بيايد امير و از سر جبر
خايهها را به خايگينه كند
مرغ و كرباس را هزينه كند
وانگهي بر نشيند و تازد
فلكش سر چرا نيندازد؟
به جفا دل مهل، كه چست شود
كانچه بشكست كي درست شود؟
چه نهي بر نهال خود تيشه؟
در بريدن ببايد انديشه
غضبي، كز طريق دانش خاست
عقل و دين عذر آن تواند خواست
آن غضب ناپسند باشد و زشت
كه چو كردي مجال عذر نهشت
در جهان هر چه حكمت و ريوست
همه ترياك زهر اين ديوست
خرد و جانت ار تمام شوند
غضب و شهوتت غلام شوند
بس رسول و نبي شدند هلاك
تا جهان زان دو ديو گردد پاك
اين دو را گر تو زير گام كني
خويشتن را بلند نام كني
مكن از جام جهل خود را مست
كه بيكباره ميروي از دست
پادشاهان كه گنج پردازند
رسم باشد كه شهر و ده سازند
زانكه در كردن عمارت عام
هم مثوبات باشد و هم نام
گر چه بعضي ز مال كاست شود
كار بسيار خلق راست شود
هر كرا راي شهر ساختنست
اولين شرط مال باختنست
وانگهي كردن اختياري نيك
پس بنا كردن حصاري نيك
گر بود مشرق و شمالش باز
با جنوب گرفته مال مباز
حفر كاريز و جويها مقدور
برف نزديك و گرمسير نه دور
نمك و هيزم و گچ و گل سر
بيشه و كوه و راه اشتر و خر
جاي نخجير و رودخانهٔ آب
خيل و صحرا نشينش از هر باب
ور دهي نيز را اساس نهند
عاقلان هم برين قياس نهند
بر زميني كه آب خيز بود
كوه را حاجت گريز بود
آب شيرين به جوي و خاك درست
جاي كشت و برو رعيت چست
شهر نزديك و شيخ دانشمند
آب گير و صطرخ باشد و بند
خندق و سور بهر تيرزنان
چشمه نزديك بهر پيرزنان
بر بلندي و دور از آفت سيل
وز گذار چريك يافته ميل
ور كني خانهاي اساس ببين
جايگاهي بلند و رست و امين
راه آب و زمين و بستان نيز
جاي برف افگن زمستان نيز
مطرح خاك و محرز غله
كاه و اصطبل، ارت بود گله
همه نزديك بايدش ناچار
آب و حمام و مسجد و بازار
ور نداري، كه خانه سازي، زر
رخت در كوچهٔ كريمان بر
خوردن باده گر شود ناچار
كوش تا نگذرد حريف از چار
خادمي چست و صاحبي خوشخوي
ساقيي نغز و مطربي خوش گوي
تا زر و سيم و نقل داري و مي
منه از جاي خويش بيرون پي
گر خوري مي به خانهٔ دگران
بر حريفان مباش سرد و گران
چشم در شاهد حريف مكن
هزل با مردم شريف مكن
نقل كم خور، كه ميخمار كند
نقل كم كن كه سرفگار كند
به قبول كسان ز جاي مشو
عندليب سخن سراي مشو
وقت خوردن دو باده كمتر نوش
تا نبايد به دست رفتن و دوش
تا بگردد خورش گوارنده
مشو، اي خواجه، مي گسارنده
مي بهل، تا كه كار خود بكند
كه به آخر شكار خود بكند
خورش و مي چو در هم آميزي
خون خود را به خوان خود ريزي
مي خوري، اعتراف كن به گناه
تا نگردد حرام سرخ و سياه
چند گويي كه: باده غم ببرد؟
دين و دنيا نگر كه هم ببرد
بيغمي شعبهاي ز بينفسيست
بطر و خرمي ز ناجفسيست
آن كه شيرين به غم سرور كند
از دل خويش غم چه دور كند؟
بهتر از غم كدام يار بود؟
كه شب و روز برقرار بود
مي چنان خور كه او مباح شود
نه كزو خانه مستراح شود
هر چه مستي كند حرامست آن
گر شرابست و گر طعامست آن
مستي مال و جاه و زور و جمال
هم حرامست و نيست هيچ حلال
به ضرورت نجس حلال بود
بيضرورت نفس وبال بود
آب زمزم گرت كند سرمست
رو بشوي از حلال بودن دست
تو در آبي، چنين دلير مرو
بر كنارش رسي، به زير مرو
گر چه غم سوز و غصه كاهست او
زو برمن، آب زير كاهست او
گر چه آبي تنك نمايد و سهل
پاي در وي منه تو از سر جهل
بر حذر باش ز آب آتش رنگ
كه تفش اژدهاست و ناب نهنگ
آتش باده بر مكن زين پس
كه ترا آتش جواني بس
مي كه آتش نديده جوش كند
چون به آتش رسد خروش كند
مي چو آتش بر آتشت ريزد
مي نداني چه فتنه بر خيزد؟
زين دو آتش چو ديگ برجوشي
گر به يكباره خود سياووشي
كاسهاي كندرو خوشي نبود
چه شود گر دو آتشي نبود؟
بهل اين آتش ار كمست، ار بيش
كه درشت آتشيست اندر پيش
مكن، اي نفس و كار خود درياب
روز شد برگشاي چشم از خواب
چند راضي شوي به خورد و به خفت؟
ترك اين بيخودي ببايد گفت
باده نوشندگان جام الست
نشوند از شراب دنيا مست
ذوق پاكان زخم و مستي نيست
جاه نيكان به كبر و هستي نيست
هر كرا عشق او خراب كند
فارغ از بنگ و از شراب كند
از كف من چو جامجم داري
ديگر اندر جهان چه غم داري؟
گر چه اختر به اختيار تو شد
ور چه شير فلك شكار تو شد
تو بيكبارگي ز دست مشو
وز شراب غرور مست مشو
بس ازين آب و خاك غارت كن
آب و خاكي دگر عمارت كن
گاه مستي و گه خرابي تو
كس نداند كه از چه بابي تو؟
چون نكردي خرابي آبادان
بر خرابي چه ميشوي شادان؟
خيز و آباد كن مقامي نيك
تا برآري به خير نامي نيك
چند راحت بري ز ملك كسان؟
راحتي هم به ملك خود برسان
اي كه بر قصر كوشك سازي تو
پيه بر دنبه ميگدازي تو
گر چه اين قصرها طربناكست
چون به گردون نميرسد خاكست
نردباني چنان بساز، اي گرد
كه تواند بر آسمانت برد
در رواق سپهر ميباشي
چكني نقش خانه از كاشي؟
هر كرا خانهاي تمام بود
دو بسازد، به عقل خام بود
خانهاي بس بود گروهي را
چه كشي بر سپهر كوهي را؟
روي در گفتهٔ خداي آور
حق «لا تسرفوا» بجاي آور
خيمهٔ عاريت برين سر راه
بزن و دست ظلم كن كوتاه
قصر سازي و جمع مال كني
گردن خويش پر و بال كني
اندرين راه پر مصيبت و درد
قصر و جمعي چنين نشايد كرد
زين درست و درم به رغبت و ميل
پل و بندي بساز در ره سيل
كاخ و كاشانهاي كه خواهي هشت
پيش اهل خرد چه خوب و چه زشت؟
خيز و بركار كن رباطي چند
راه دزدان نابكار ببند
تا تو رخت و سراي را داني
به خداي ار خداي را داني
نايد اين هر دو كار باهم راست
هر كه اين را فزود آن را كاست
ترك اين حرص خانه گير بده
فاردي، پاي در زياده منه
گر چه كاشيست خانه يا چيني
دل بگيرد چو بيش بنشيني
مال چون باز ميبرند از پس
صد كجا ميبري؟ ز صد يك بس
چكني خانهها ز خشت حرام؟
زانكه ويران شود بهشت حرام
گر حرامست خانه، كوچك به
تا حلالت كند رعيت ده
چيست اين خانه با شكستن عهد؟
نيش زنبور و خانهٔ پر شهد
نتواني ز خانهٔ بسيار
كه به زنبور در رساني كار
خانهاي را كه روبه ويرانيست
كردنش موجب پشيمانيست
حق نداد از طهارت كعبه
به سليمان عمارت كعبه
بهر مرغي كه كشته بود به دست
يافت اين نيستي بدان همه هست
مسجدي كز حرام برسازي
عاقبت خر درو كند بازي
بس بود بهر كبريا قصري
خاصه در دولت چنين عصري
آنكه او مسجد مدينه بساخت
ميتوانست قصرها پرداخت
ليكن انديشهاي لقماني
داد از آن نخوتش پشيماني
به چنان خانهاي قناعت كرد
پشت بر آز و رخ به طاعت كرد
نام را بهتر از سخن مشناس
سخني كش بلند باشد اساس
چكني تكيه بر عمارت دار؟
اين عمارت ببين و آن بگذار
اصل اين سيم و زر ز زيبق خاست
زان چو زيبق بجنبد از چپ و راست
زر ز خاكست و بر زبر نرود
نهلد تا به خاك در نرود
بدهي، در بهشت كاخ شود
ندهي، دوزخت فراخ شود
هر چه در وجه آش و نان تو نيست
بفشان و بده كه آن تو نيست
نخوري، ديگري بخواهد برد
تو خودش كن به كام و دندان خرد
چه نهي مال بهر فرزندان؟
كه به ايشان نميرسد چندان
پسر ار مقبلست باكش نيست
ورنه زان مال بهره خاكش نيست
كانچه از شحنه ماند و قاضي
نشود به زن بيش از آن راضي
اين ابوالقاسمان كه پيش رهند
چه به طفلان نارسيده دهند؟
ور از آنها فزون شود چندي
نكند با يتيم پيوندي
مال را ميل آتشين چكني؟
غصه را يار و همنشين چكني؟
اين سخنها نه از رعونت خاست
سخني روشنست و راهي راست
در دلم نيست از كسي خاري
با كسم نيز نيست آزاري
راست زهريست شكرين انجام
كژ نباتي كه تلخ دارد كام
تلخي از پند چون توان رفتن؟
راست شيرين كجا توان گفتن؟
مغز اين گر جدا كنند از پوست
فاش گردد كه دشمنم يا دوست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد