من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در قسمت كتاب

۳۴ بازديد


دوش كردم به خرمي عزمي
كه بدين جام نو كنم بزمي
دل چو در خانه مست شد زين مي
رخ به صحرا نهاد و من در پي
بنشستيم چون به دشت آمد
جام پر كرد و مي به گشت آمد
باده‌اي بود سخت مرد انداز
شد حسابي ضرورت از آغاز
با كه و كي؟چگونه؟ چند خورد؟
تا شود مست و ره به خانه برد
چو ز من دور گشت مستوري
برگرفتم علم به دستوري
قسمتي راست كردمش به سه دور
تا بنوشنده بر نباشد جور
دور اول نشاط بخشد و نور
كند از ديده خواب غفلت دور
اندر آيد سرت به گفت و بگوي
عالمي ديگرت نمايد روي
دومين دور شير گير كند
در فنون هنر بصير كند
راه يابي به آزمايش‌ها
پرده بر خيزد از نمايشها
در سوم دور چون كني نوشش
بنماند نهاد را پوشش
روح را قوت شباب دهد
سر آز و امل به خواب دهد
اين سه دور ار به سر تواني برد
راه ازينجا بدر تواني برد


در ظهور حيوان

۳۵ بازديد


باز چون در مزاج اين اركان
متضاعف شد اعتدال و توان
قوت و حس و جنبش به مراد
مدد روح رستنيها داد
جسم چون زين دو روح ياري يافت
بر حيات و روش سواري يافت
حركت كرد بر زمين چپ و راست
رستني خورد و خواب و راحت خواست
زين ميان ماده گشت و نر پيدا
وز پي ماده گشت نر شيدا
ماده و نر به هم چو جفت شدند
در تمناي خيز و خفت شدند
تا ز توليدشان جهان پر گشت
كوه و صحرا و غار و وادي و دشت


در تكوين نباتات و اشجار

۳۳ بازديد


وين چهار آخشيج را به درست
چون پديد آمد امتزاجي رست
نفس روينده رام ايشان شد
جنبش راست كار ايشان شد
شغل اين نفس را به طبعي راست
هشت قوت به خادمي برخاست
قوت جذب و قوت امساك
قوت هضم و دفع، بشنو پاك
غاذيه، ناميه، مولده هم
گشته با قوت مصوره ضم
پس طبيعت به نقش بندي دست
بر دو نقش از هزار گونه ببست
شد به صحرا او كوه بر، جا تنگ
از گل و ياسمين رنگارنگ
مدتي سبز شد نبات و بلند
زرد شد بعد از آن و تخم افگند
تا گر او ز اختلاف گردد سست
مثل او از زمين تواند رست
چون كه زايل شد اختلاف مزيج
شجر آهنگ نشو كرد و بسيج
گشت روينده گونه گونه درخت
بي بر و ميوه‌دار و نازك و سخت
آبش از بيخ شد روان سوي شاخ
شاخ و برگش دراز گشت و فراخ
آبخور بيخ و شاخ و خارش گشت
و آن دگر جمله برگ و بارش گشت
بارها را نگاهداشت به برگ
ز ابر و باران و برف و باد تگرگ
و آنچه بي‌بار بود و كج‌رو گشت
ساختندش به بيشه‌ها انگشت
و آنچه از ميوه بود بر وي بار
دامنش پاك شد ز سنگ و ز خار
پرورش ديد و سر بلندي يافت
در چمن نام ارجمندي يافت
چون ز قسمت گرفت رستن بهر
يا غذا بود، يا دوا، يا زهر


در جلوات حال شخص بعد از ولادت

۳۶ بازديد


باشدش كار از اول پايه
طلب شير و جستن دايه
گه به دوشش كشند و گاه به مهد
گاه صبرش دهند و گاهي شهد
چون ز گهواره در كنار آيد
در دگر گونه گير و دار آيد
باشدش خوف و بيم از آتش و آب
آفت خفت و خيز و گريه و خواب
چون چپ خود ز راست بشناسد
و آنچه خواهند خواست بشناسد
از سه حالش سخن بدر نبود:
هر سه بي‌رنج و درد سر نبود
يا به مكتب دهند و استادش
تا دهد فرض و سنتي يادش
باز در گريه و خروش افتد
در كف چوب و مار و موش افتد
شود آخر فقيه و دانشمند
راه يابد به خانقاهي چند
دل او را كند نژند و سياه
راتب هفته و وظيفهٔ ماه
اي بسا! نان وقف كو به زيان
بدهد، تا رسد به حد بيان
بعد از آن يا شود مدرس عام
يا معيد و خطيب شهر و امام
يا برون اوفتد به دقاقي
يا به تزوير و شيد و زراقي
كم رسد زين ميان يكي به وصول
زانكه غرقند در فروع و اصول
وگرش در سر اين هوس نبود
به معانيش دسترس نبود
به دكانش برند و بنشانند
آتشي بر دماغش افشانند
ز غم و داغ حرفت و پيشه
گز و مقراض واره و تيشه
خوردني بد، نشستني غمناك
نان بي‌وقت و آب پر خاشاك
چو در آيد به پايهٔ مردي
گرم گردد، رها كند سردي
افتدش زين سر سبك سايه
باد در بوق و آب در خايه
به كف حرص و آز در ماند
بازش آرند و باز در ماند
نشنود پند اوستاد و پدر
نه به دانش گرايد و نه هنر
تا زرش هست ميدهد بر باد
چون نماند شود به دزدي شاد
فاش و پنهان ز هوشيار و ز مست
ببرد هرچش اوفتد در دست
بلتش چند پي فگار كنند
دست آخر سرش به دار كنند
صد ازين بي‌هنر تلف گردد
تا يكي در هنر خلف گردد
و گرش بخت يارمند بود
نام بر دار و ارجمند بود
يا شود خواجهٔ گرامي بهر
يا سرافرازي ار اكابر شهر
يا اميري شود فروزنده
يا دبيري ديار سوزنده
رنج بسيار برده از هر باب
كرده بر خود حرام راحت و خواب
سالها حاضر و كمر بسته
دل در اندوه و درد سر بسته
چون ز سوداي قربت و پيشي
با سعادت دلش كند خويشي
جور و خواري كشد ز شاه و امير
ناگهان بر نشانش آيد تير
از عمل بركند چراغي چند
خانه و آسياب و باغي چند
مركبي چند در طويله كشد
دست بر صورتي جميله كشد
غم آنها بگيردش دامن
آز و حرص و نياز پيرامن
محنت جامه و غم جو و كاه
خرج ده، ساز خانه، آلت راه
زر خر بنده و بهاي ستور
نان دربان و اجرت مزدور
گر غلامش گريخت آه و دريغ
ور سقوط شد ستور، بارد ميغ
حسد دشمنانش اندر پي
حاجت دوستان به جانب وي
بار صد كس به تن فرو گيرد
آتش دوزخ اندرو گيرد
دل مظلوم در دعاي بدش
جان محكوم منكر خردش
در دل او ز هر طرف قلاب
بسته بر وي ز بيم دلها خواب
سالها كار اين و آن سازد
كه زماني به خود نپردازد
نتواند دمي نشستن شاد
نكند مرگ و آخرت را ياد
دست منصب گرفته گوش او را
حب دنيا ربوده هوش او را
روز و شب هم چو باز دوخته چشم
شده با بينش و حضور به خشم
غافل و خط آگهان در مشت
كه بخواهند ناگهانش كشت
عالمي گم شود درين سر و كار
تا ازيشان يكي رسد به كنار


در وجود نوع انسان

۳۴ بازديد


امتزاج اين دو روح را با هم
چونكه در اعتدال شد محكم
نفس دانا بدان تعلق ساخت
سايهٔ نور چون بدان انداخت
نوع انسان از آن ميان برخاست
شد به قامت ز استقامت راست
تن او شد به عقل و جان قايم
تن تباهي نديد و جان دايم
صاحب علم و صنعت و سخنست
زانكه او را سه روح و يك بدنست
و آنچه اصل وجود انسانست
زبدهٔ اين نبات و حيوانست
آدمي زين دو چون خورش سازد
مايهٔ نشو و پرورش سازد
آن غذا در بدن چو يابد نظم
خون شود در تن از حرارت هضم
چون برآيد برين سخن چندي
يابد آن خون ز روح پيوندي
شودش رنگ از اعتدال مزاج
به سپيدي چو زيبق و چو زجاج
در چنين حال زرع خوانندش
اصل اين چند فرع دانندش
در زواياي پشت رست شود
نسبتش با بدن درست شود
اينچنين خوب گوهري ناسفت
چون كند خفت خلوتي با جفت
در نهد روي از آن حدايق غلب
به دهان رحم ز مجري صلب
باز با آب زن در آميزد
زود اندر مشيمه شان ريزد
هفت كوكب به كار او كوشند
خلعت تربيت برو پوشند
به رحم شهر بند سازندش
تا چو خون نژند سازندش
چرخ پيوندش استوار كند
تا در آن جايگه قرار كند
ماه اول زحل كند كارش
اندران وقت كو بود يارش
گردد اين خون در آن مشيمهٔ تنگ
متغير به شكل و صورت و رنگ
در هنر زمره‌اي كه گام نهند
بر چنين آب نطفه نام نهند
اين زمان گر زحل قوي باشد
طفل پردان و معنوي باشد
بر يكايك ستارگان زين هفت
هر يكي زين قياس حكمي رفت
مشتري باشدش به ماه دوم
مدد و ياور و پناه دوم
سرخ جامه شود بسان جگر
باز گردد به رنگهاي دگر
افتدش در مسام بادي گرم
زان پديد آيد اختلاجي نرم
حكمايي، كه رسم وحد دانند
اندرين حالتش ولد خوانند
گر سوم ماهش آفتي نرسد
يا گزند و مخافتي نرسد
يارمندي رسد ز بهرامش
متصرف شود در اندامش
عضوهاي رئيسه را در تن
با دگر عضوها كند روشن
ولدي را كه حالت اين باشد
نزد دانا لقب جنين باشد
ماه چارم به قوت خود مهر
شودش نقش بند پيكر و چهر
تن او نغز و پرتوان گردد
روحش اندر بدان روان گردد
در شكم خويش را بجنباند
مرد داننده كودكش خواند
ماه پنجم بهزهره پردازد
از سرش موي رستن آغازد
منفصل گرددش رسوم از هم
صورت چشم و گوش و بيني و فم
چون به ماه ششم رساند كار
شود از انجمش عطارد يار
در دهانش زبان گشاده شود
داد تركيب هاش داده شود
هفتم او را قمر نگاه كند
رويش از روشني چو ماه كند
اندرين ماه بي‌خلاف و گزند
گر بزايد بماند اين فرزند
هشتمين ماه باز ازين ايوان
نوبت آيد به كوكب كيوان
گر ز مادر بزايد اين هنگام
هم شود كار زندگيش تمام
در نهم مشتريش باشد پشت
اندران راه سهمناك درشت
سعدش اين بند را كليد شود
قوتي در ولد پديد شود
تا بتدريج سرنگون كندش
وز شكنجي چنان برون كندش
مدتي بوده اندران تنگي
او سبك، ليك ازو شكم سنگي
طفل در تنگ و مادر آهسته
هر دو از بار يكدگر خسته
دست بر روي، ارنج بر زانو
رنجه از خفت و خيز كدبانو
قوت آن خون و هيچ قوت نه
خبر از بنيت و نبوت نه
چون برون آيد از چنان بندي
در دگر محنت اوفتد چندي


در خواص نفس قدسي و دلايل حركات و علامات اجزاي بدن

۳۴ بازديد


نفس نطقيست، بي‌زبان گوياست
اين بداند كسي كه او جوياست
در بصر نور و در زبان گفتار
در دهن زوق و در قدم رفتار
قوت سمع و لمس و بوييدن
به ره فكر و فهم پوييدن
همه از فيض نفس زاينده‌است
جمله را نفس ره نماينده است
ديدن او به امتياز بود
گفتن او به رمز و راز بود
بر تو از بسكه مشفقست و رحيم
به هزارت زبان كند تعليم
مينمايد ز صد طريقت راه
تا ز نيك و ز بد شوي آگاه
او چه شايستهٔ خودت سازد
نور او عكس بر تو اندازد
نور او در تنت فرشته شود
منهي غيب و سرنوشته شود
جستن هر رگي زباني ازوست
زدن هر نفس نشاني ازوست
جستن سر نشان جاه بود
و آن پايت دليل راه بود
جستن چشم راست از شادي
خبرت گويد و ز آزادي
جستن چشم چپ نشان جفا
يا سخنهاي دشمنان ز قفا
جنبش هر يكي به منواليست
هر يكي زان دليل بر حاليست
هم چنين حكم نبض شريانات
اندر اوقات رنج و بحرانات
نبض نملي دليل ضعف قوا
متفاوت بر اختلاف هوا
مرتعش بر حرارت طاري
ملتوي بر كمال بيماري
و آن دگرها بدين صفت باشد
نزد آن كاهل معرفت باشد
سر بسر واقفان اين رازند
گوش كن تا چه پرده ميسازند؟
مينيوشند و باز ميگويند
بي‌زبان با تو راز ميگويند
زين ورق در سخن نقط به نقط
كه: غلط كم كن و تو كرده غلط
چر يك اندام نيز در حاليست
در فراست دليل بر فاليست
خال در چشم و ميل در بيني
صورت حيلتست و كج بيني
طرح بيني اگر بلند بود
مرد مغرور و ارجمند بود
گردن و ريش و پاي و قد دراز
از حمايت حديث گويد باز
اينچنين كارخانه‌اي بركار
شب و روز و تو خفته غافل‌وار
چون كه در تحت اين بلا باشي
چه كني گر نه مبتلا باشي؟
كيست كين را شمار داند كرد؟
همه را اعتبار داند كرد؟
شاد منشين، كه در سراي سپنج
نتوان بود بي‌كشيدن رنج
زان بدين عالمت فرستادند
وين چنين ساز و آلتت دادند
تا به اينها نظر دراندازي
چارهٔ كار خويشتن سازي
زيركاني، كه راز دانستند
سر اينها چو باز دانستند
زين ميان زود بر كنار شدند
گنج‌وش سوي كنج غار شدند
گر تو كيخسروي به دين و به داد
ور چو ناصر شوي به حجت و داد
تا نشويي ز ملك ايران دست
نتواني به كنج غار نشست
پند درويش اگر نيندوزي
زين دو خسرو چرا نياموزي؟
تو به آموختن بلند شوي
تا بداني و ارجمند شوي
چون نهاد تو آسماني شد
صورتت سر بسر معاني شد
نه زمين بر تو راه داند بست
نه فلك نيز بر تو يابد دست
گر چه ديريست كندرين بندي
نتواني، كه سخت پيوندي
نه چنان بر زمانه بستي دل
كه تواني شدن برون زين گل
من بدين غار سرفراخته‌ام
كه درين غار جاي ساخته‌ام
آنكه در غار سور دارد و سير
غيرتش چون رها كند بر غير؟


در آثار علوي

۳۴ بازديد


ميكشد چرخ ازين زمين و بحار
به تف مهر گونه گونه بخار
بر هوا چون بخار زور كند
جنبش و اضطراب و شور كند
كند آنكس كه داد دانش داد
لقب آن هواي جنبان باد
در زمين اين بخار هست و دخان
نيز در مردم و دگر حيوان
به زمستان مسام چون بسته است
جنبش اين بخار آهسته است
ليك چون گاه يخ گداز شود
وان مسام گرفته باز شود
بر سه قسمت شود بخار زمين
گاه جنبيدن از يسار و يمين
آنچه بروي زمين حصار كند
جنبش او را چو بي‌قرار كند
كند آن راه بسته او را كسف
تا پديد آورد ز لازل و خسف
و آنچه ره يافت در عروق مكان
از تري خود وز گرمي كان
در صعود و هبوط آب شود
مايهٔ معدن و ذهاب شود
و آنچه خارج شود به راه فلك
نزد دانا در آن نباشد شك
كش گذر يا به زمهرير بود
يا سوي آتش اثير بود
بيش ازين جسم را گذر چون نيست
اين بخار از دو حال بيرون نيست:
يا به آتش رسد، شهاب شود
ورنه بر گردش از ستبر افتد
چون بكوشند ابر و باد به هم
بجهد برق و پس بريزد نم
ابر از آن باد چون دريده شود
غرش رعد از آن شنيده شود
هر نمي كو جدا شود ز سحاب
آن بخاري بود كه گردد آب
فصل سردش تگرگ و برف كند
روز گرمش به آب صرف كند
در هوا غير ازين نظرها هست
در زمين نيز بس اثرها هست
پيش آن كو اثر شناس بود
آن دگرها برين قياس بود


صفت تاثير اجرام سماوي در عالم كون و فساد

۳۴ بازديد


چيست گيتي؟ سراي محنت و غم
زحمت او فزون و راحت كم
تا شب آخرين و روز نخست
فلك اندر كمين محنت تست
سير افلاك را مدان به عبث
نفس را بر شعور اين كن حث
در زمين هر چه جسم و جان دارد
آسمان صورتي از آن دارد
او برين نور سايه افگنده
سايهٔ اين به نور آن زنده
اگر آن نور نيك حال بود
عيش اين سايه بر كمال بود
ور پديد آيد اندرين سستي
نتوان ديدن اندران رستي
در هم اين نور و سايه پيوسته
سيرت اين به سير آن بسته
چون ازين سايه بازگشت آن نور
گشت ازين سايه زندگاني دور
ما چه و درچه پايه‌ايم همه؟
چون نه نوريم، سايه‌ايم همه
تو از آنجا چو سايه زاني دور
كه نه‌اي هم چو سايه در پي نور
اصل نزديك و اصل دور يكيست
ما همه سايه‌ايم و نور يكيست
باز آنها كه پيش ما نورند
به حقيقت چو سايه مهجورند
هفت كوكب ز راه پنج نظر
گاه زهرت دهند و گاه شكر
در وبال و هبوط و بعد و شرف
گه تلافي گرند و گاه تلف
دو جهانگير و پنج صاحب رخش
زير اين طارم دوازده بخش
تر و خشكند و گرم و سرد به هم
نرم رفتار و تيز گرد به هم
بشدنشان ز خانه در خانه
فتنه‌ها در جهان ويرانه
از محاق آفت جهان باشند
ز احتراق آتش نهان باشند
شبي و روزي و نر و ماده
سعد و نحس از پي هم افتاده
ثابتي در مزاج سياري
واقعي در ازاي طياري
اين يكي معطي، آن يكي قاطع
اين يكي تيره و آن دگر ساطع
باز ازين جمله ثابت و سيار
هر يكي با يكي دگر شد يار
نحس با نحس و سعد با مسعود
ممتزج رنگ هر دو گيرد زود
از روش چون به هم در آميزند
حالهاي عجب برانگيزند
هر يكي مقتضي بلايي را
يا فتوحي و انجلايي را
داده از اجتماع و استقبال
مهر و مه كون را تغير حال
آمدنشان سوي حضيض از اوج
كرده درياي فتنه را پر موج
جرم خورشيد را درين درجات
سيصد و شست صورتست و صفات
هر يكي مشكلي پديد آرد
يا خود از مشكلي كليد آرد
شد زمين چون شكارگاهي شوم
گرد او حلقه‌اي ز چرخ و نجوم
زان نظرهاي تيز و چندان سست
آن رهد كو ز رخنه بيرون جست


ذبابهٔ اين فصل در سري چند مرموز

۳۴ بازديد


گر بپرسد كسي كه: هر دو جهان
گفته‌اي كندر آدميست نهان
برشمردي از آن نشاني چند
كردي از هر يكي بياني چند
باز چندان هزار داروي و زهر
كه جهان دارد از يكايك بهر
نه فلز و جواهر كاني
آشكاراي آن و پنهاني
اين جوابيست گفتني به درست
چون نگويي، گزير بايد جست
ميتوان يك به يك بيان كردن
به شناسنده بر عيان كردن
حكما گفته‌اند و داده نشان
من بگويم ز گفتهٔ ايشان:
هست پوشيده در جهان گنجي
بدر آوردنش ببر رنجي
گذري كن بطور اين اسرار
در مناجات عشق موسي‌وار
نور موسي ببين و نار خليل
اگرت آرزوست اين تجليل
جبلي هست در جلتها
حجر او علاج علت‌ها
كه آدم از جنتش نشان آورد
فكر او شيث را به جان آورد
دم ثعبان ازو نموداريست
رسن ساحران از آن تاريست
اوليا را يقين ازوست درست
انبيا را گمان از آن شدسست
آب الياس و خضر روشن ازوست
نار نمرود نيز گلشن ازوست
كس چه داند كه بر چه باريكيست؟
اين چه رمزست و در چه تاريكيست؟
بر محيط فلك عروج كند
وز مسام ملك خروج كند
حال اين مشكل از تو نيست بدر
به ازين كن به حال خويش نظر
گر تو اين دست بر كشي از جيب
اژدها سازي از عصاي شعيب
بكني، گر به ديگ علم پزي
بهتر از ماهتاب رنگ رزي
ز شرف صاحب زماني تو
به چه از خويش در گماني تو؟
اندرين كعبه شد به صورت كم
حجري وندر آن حجر زمزم
حجرش سازگار و سازنده
زمزم او حجر گدازنده
پرگهر حجرهاست در حجرش
زهره طالع ز مطلع فجرش
ذهب و گنج در رصاصهٔ او
قمر و شمس هر دو خاصهٔ او
خيز و اين كعبه را طوافي كن
به كراماتش اعترافي كن
سعي كن در صفاي روح و بدن
تا شود تن چو جان و جان چون تن
كه چو اين عقده بر تو حل گردد
منزلت تارك زحل گردد
گر به اين وقفه ميرسد عيست
مهر گردد تمام برجيست
اندرين تيرگي بسي مردند
ره به آب حيات كم بردند
آنكه هنجار آب گم كردند
عمر خود در تراب گم كردند
با تو معشوقه‌اي چو آب ارزان
بر سر خاك چون شدي لرزان؟
طالب اين وصول اگر هستي
در به روي طلب چرا بستي؟
دل به اين واصلان سرگردان
مده، اي جان و روي بر گردان
زمرهٔ انبيا غلط نروند
اوليا در پي سقط نروند
همه معروف و قايلند برين
بگرفت اين سخن زمان و زمين
كه تو گر ميكشي تمام اين زهر
همه اجساد را تواني قهر
هم نشان بخشد از سپيد وز زرد
هم دوا باشدت به گرم و به سرد
علت و رنج را چهار هزار
ميتوان كرد ازين حجر تيمار
دهد از ذات خالد و باقي
ضر زهري و نفع ترياقي
به لقب عالم صغيري تو
زادهٔ عالم كبيري تو
نام اين عالم ميان اينست
سومين صورت جهان اينست
پر شنيدم كه جان و سر دادند
نشنيدم كزين خبر دادند
جستنش گر چه از محالاتست
پيش بعضي هم از كمالالتست
هر كه او عالمي تواند ساخت
مركب امر «كن » تواند تاخت
گر بدين جست و جوي پردازي
سايه بر سلطنت نيندازي
راه توحيد را بداني رمز
سر بعث و نشور ما زين غمز
پادشاهي چه بيش ازين باشد؟
غايت سلطنت همين باشد
خاتم خلقتي و خاتم خلق
در تو پوشيده آز جامهٔ دلق
خاك بيزي كني و داري گنج
بس خسيس اوفتاده‌اي به مرنج
دو جهاني بدين حقيري تو
تا ترا مختصر نگيري تو
باز كن چشم، اگر بصر داري
تا چه چيزي تو كين اثر داري؟
هر چه از كاينات گيرد نام
از بد و نيك و ناتمام و تمام
جمله راهست در تو مانندي
من از آنجمله گفتم اين چندي
تا مگر قدر خود بداني تو
حد جان و خرد بداني تو
سخن مخلصان بگيري ياد
ندهي روزگار خود برباد
اين بدان: كايت شرف اينست
نسخهٔ سر «من عرف » اينست
از براي تو سخت كوشيدند
باز از غفلتت بپوشيدند
گر بيندازي اين حجاب از روي
شود اينهات كشف موي به موي
ميوه از روضه‌اي چنين چيدن
بي‌رياضت كجا توان ديدن؟
بي‌رياضت كسي نجست اين حال
با رياضت شود درست اين حال
پردهٔ شهوت و غضب در پيش
منتبه كي شوي ز صورت خويش؟
اين اثرها صفات تست، نه ذات
آفتابي تو وين صفت ذرات
بكن، اي دوست، چون نه جسمي تو
طلب خويش كز: چه قسمي تو؟
تو بدين مرتبت ز ناداني
غافل از خويش وز خدا داني
آنكه داند به چون تويي اين داد
نتوانش چنين گذاشت ز ياد
دادهٔ او بدان و دار سپاس
پس بكوش و دهنده را بشناس
گر نداني محل قشر از لوز
گذري كن بدين مسالخ گوز
تا بداني كه دين به صورت نيست
باد و بودش چنين ضرورت نيست


در شرف بنيت انسان به صورت و معني بر ديگر مخلوقات

۳۳ بازديد


چون شوي آنچنان كه ميبايي
چون تو با خويشتن نمييي؟
نظري كن درين معاني تو
تا مگر خويش را بداني تو
كز براي چه كارت آوردند؟
به چه زحمت به بارت آوردند؟
كيستي؟ روي در كجا داري؟
بكه اميد و التجا داري؟
نامهٔ ايزدي تو، سر بسته
باز كن بند نامه آهسته
تا ببيني تو هر دو گيتي نقد
كرده با يكدگر به يك جا عقد
از كم و بيش نكته‌اي نگذاشت
كه نه ايزد درين صحيفه نگاشت
اي كتاب مبين، ببين خود را
باز دان از هزار آن صد را
خويشتن را نمي‌شناسي قدر
ورنه بس محتشم كسي، اي صدر
هم خلف نام و هم خليفه نسب
نه به بازي شدي خليفه لقب
ذات حق را بهينه اسمي تو
گنج تقديس را طلسمي تو
به بدن درج اسم ذات شدي
به قوي مظهر صفات شدي
هم چو سيمرغ رازهاي جهان
در پس قاف قالبت پنهان
سر موي ترا دو كون بهاست
زانكه هستي دو كون بي كم كاست
ملكوتست جاي و منزل تو
جبروت آشيانهٔ دل تو
با تو همره ز طالع فلكي
قوتي چند روحي و ملكي
قالبت قبه ايست اللهي
ليك در جبه‌اي، نه آگاهي
بر تو كلك سپهر صورت بند
كرده خطهاي معقلي پيوند
هيكل تست حرز قيم فرش
كايةالكرسيست و كنزالعرش
صنع را برترين نمونه تويي
خط بي‌چون و بي‌چگونه تويي
هم خمير تنت سرشتهٔ اوست
هم حروفت قلم نوشتهٔ اوست
نقش الله نقش پنجهٔ تو
« ما سوي الله» در شكنجهٔ تو
ز سر و دست و ناف و پاي تو دل
كرده نام محمدي حاصل
الف قامتست و را ابرو
صاد و ضاد تو چشم‌ها بر رو
طا و ظا انف و سين و شين دندان
ها دهان تو با لب خندان
ميم نافست و عين و غينت گوش
اين بدان و در آن دگر ميكوش
ميكني ز آن سر و دهان و دو چشم
بر سه دندان شين شيطان خشم
صورتي كش به دست خود كردست
چون توان گفتنش؟ كه بد كردست
ديو را نور عقل يار نبود
ورنه اين جا ز سجده عار نبود
ايزدت خواست تا پديد شدي
لايق مژده و نويد شدي
پدري كرد عقلت از بالا
مادري نفس، تا شدي والا
اخترانت برادر و خواهر
ملكت يار و مالكت ياور
عقلت از عالم اله آمد
نفست از بارگاه شاه آمد
دو ملك با تو اين چنين همراه
سوي ايشان نمي‌كني تو نگاه؟
ملك و روح با تو و تو به خواب
شب قدري،تو خويش را درياب
نه عرض گشته در سراي سپنج
خادمان تو با جواهر پنج
چار عنصر خميرهٔ جسمت
سه مواليد جزوي از اسمت
آب حمال تست و كشتيها
باد فراش تست و دشتيها
آتش از مطبخ تو آشپزيست
افتابت به باغ رنگ رزيست
بر تو حفظش چنان نگشت محيط
كز مركب بترسي وز بسيط
مشكل عالم از تو آسان شد
دد و دامت ز دم هراسان شد
سنگ چون موم زير تيشهٔ تست
آب و آهن يكي ز پيشهٔ تست
پوست بيرون كني ز شير و پلنگ
وز هوا در كشي عقاب و كلنگ
در سر پيل بر زني قلاب
گردن شير نركشي به طناب
ديگران زير باروران تواند
سر در افسار و در عنان تواند
حيوان و نبات خوردن تست
معدن آذين گوش و گردن تست
آفتابست عقل و ماهت روح
جهل توفان و علم كشتي نوح
آسمانت سرست و عرشت هوش
حس ده‌گانه گونه گونه سروش
خلق نيكت بهشت و سيرت حور
كرم و همتت بلند قصور
خلق بدد و زخست و نار غضب
قهر و ديوانگي شواظ و لهب
ويل خشم و نعيم خشنودي
دد و دام آز و شهوت موذي
بحرها آب چشم و گوش و دهان
بيشه موي و درو چمنده نهان
كوهها گرده و سپر زو جگر
دره و پشته عضوهاي دگر
ز رگ و استخوان و عضله و پي
لحم و غضروف و جلد بر سر وي
سه هزار آلت از درون و برون
درج كردند در تو، بلكه فزون
بعد از آن قوت نباتي هشت
با يكي زين هر آلتي ضم گشت
حاصل ضرب بيست و چار هزار
كارفرماي و كار كن به شمار
شب و روز ايستاده در كارت
تا بلندي گرفت ديوارت
نه فلك در دل تو دارد گنج
با كواكب و ليك در يك كنج
جان جهان را بگشت و لنك نشد
وز حضور سپهر تنگ نشد
گر زماني به ترك تاز آيي
بروي تا به عرش و باز آيي
شد درين جسم هفت گردون موج
وز شهاب نجوم فوجا فوج
آسمانت سر و شهاب ذكاست
زحلت فهم و فكر صايب و راست
با تو بهرام شوكتست و غضب
زهره تزيين شهوتست و طرب
مشتري زهد و علم و جاه و وقار
تير شعر و خط و حساب و شمار
مهر حكم و سياست شاهي
ماه هر حرفتي كه ميخواهي
خاك پرگنج و پر دفينهٔ تست
آب پر زورق و سفينهٔ تست
هم ترا تاج اصطفا بر سر
هم ترا خلعت صفا در بر
گاه بردار و گاه بر تختي
آدمي كي بود بدين سختي؟
«ليس في جبتي» تو داني گفت
وين «اناالحق» تو ميتواني گفت
گاه عبدي و گاه معبودي
چه عجب؟ چون غلام محمودي
خواجه فارغ شدست ازين بازي
همه كارش تو بنده ميسازي
در جهان چاره‌اي نشد ز تو فوت
بجز از موت و چاره كردن موت
آفرينش تمام گشت بتو
خاك از افلاك در گذشت بتو
دو سر خط حلقهٔ هستي
از حقيقت به هم تو پيوستي
جهد آن مي‌كن، ار تو عياري
كان دويي را ز بين برداري
نيك مستم و گرنه زين جامت
بنمايم هزار و يك نامت
بستان اين كه شربتي صافيست
بشناس اينقدر كه اين كافيست
بيش ازين گرد و حرف برخواني
ترسمت برجهي كه: « سبحاني»
آنچه گفتم به نقد نيك بدان
وز پي آن زيادتي ميران