در تخلص به اسم خواجه غياث‌الدين

مشاور شركت بيمه پارسيان

در تخلص به اسم خواجه غياث‌الدين

۴۰ بازديد


اي دل، از حكم زيجهاي كهن
طالع وقت را نگاهي كن
به نمودار راست، بي تخمين
راز اين طفل نورسيده ببين
كه قوي حال يا زبون طرفست؟
كوكبش در هبوط يا شرفست؟
در جهان بر چه حال خواهد بود؟
از چه چيزش وبال خواهد بود؟
به در آور ز سير اين اجرام
سير هيلاج و كدخدا و سهام
كوكب او ز كوكب دستور
بنگر نيك تا نباشد دور
تا بدانيم و دل برو بنديم
به سخنهاي عشق پيونديم
به چه ميماني؟ اي حديقهٔ نور
بس شگرفي، كه چشم بد ز تو دور
به نبات حسن برومندي
همچو روي حسان همي خندي
ناشكفته گلي نهشتي تو
از شگفتي مگر بهشتي تو؟
اي فتوح دل سحر خيزم
قرة العين خاطر تيزم
فرع و اصل تو بار نامهٔ دين
باب و فصلت تراز خامهٔ دين
از بهار تو تا تازه دل جانها
وز نهار تو روشن ايمانها
ز تو طبعم به دست شب خيزي
كرده بر فرق عقل گلريزي
به زمين از سپهر پيغامي
زين مباهات « جام جم» نامي
روشني يافت عالم از نورت
چون نبشتم به نام دستورت
خواجه يادم نكرد و چيزي هست
كه به مصر سخن عزيزي هست
حيف باشد چنين سخن سنجي
بي‌نصيب آنگه از چنان گنجي
لطفش از هر كسي خبر يابست
مگر از بخت من كه در خوابست
از درختي بدان طربناكي
چه كم از سايه‌اي بدين خاكي؟
من فگندم سفينه را در يم
گر بر او رسد ندارم غم
اي مباهات من بايامت
افتخار حديثم از نامت
در جهان كس تويي، بگويم فاش
منم آن هيچ كس، كس من باش
زان دل ابرساز دريا كن
التفاتي به جانب ما كن
مايه داري و ميتوان امروز
غم پيران خور، اي جوان، امروز
نتوان كم چنين بيندازي
كه نه تبريزيم، نه شيرازي
گوشه دارم نه چون كمان چون تير
گوش دارم، كه مستمندم و پير
هست بر موجب قبالهٔ من
دو سه درويش درحبالهٔ من
آن تعلق چو پاي بندم كرد
حلق در حلقهٔ كمندم كرد
من از آن توام چو هستي اهل
غم ايشان بخور، غم من سهل
از كرمشان چو خادمان بنواز
يا مرا نيز خادم خودساز
لطف كن، در كشاكشم مگذار
كه چو خادم همي كشندم زار
خاك آن خادمان بي‌خايه
به ازين خادمان بي‌مايه
فكرت من نهاد ديواني
كه نخوردم ز حاصلش ناني
يا رها كن چنين غريوانم
يا به بيع اندر آر ديوانم
تا تو باشي مصاحب ديوان
كه نشايد دو صاحب ديوان
تاكنون گر چه چرخ سفله نهاد
هيچم آن دست بوس دست نداد
به خيالي ز دور ساخته‌ام
هوسي غايبانه باخته‌ام
از دعايت نبوده‌ام خالي
بگذرانم گواه آن حالي
پاي رفتن نبود در دستم
ورنه من بر گزاف ننشستم
بعد ازين چون قلم به سر كوشم
جامهٔ كاغذين فروپوشم
علم جامه جمله قصهٔ داد
و اندرو كرده غصهٔ خود ياد
مگرم كاغذي شود روزي
بر سر آن غياث دين سوزي
احدي كو دهد به هر كس كام
اوحدي را به دست داد اين جام
جامش از راه چون درست آمد
گر چه دير آمدست چست آمد
او چو در پردهٔ طلسم كمال
پيشت آورد كارنامهٔ حال
ره بگنجش ده، ار نرفت اين بار
بر سر گنج خويشتن چون مار
نفسي هم به كار من پرداز
كه چو كيخسروم نبيني باز
جام بستان، كه ميگريزم من
زانكه سرمستم و بريزم من
جاودانيست، من بگويم راست
سخن، آنگه چنين سخن كه مراست
دخترانند خوب و بالغ و بكر
كه به نه ماه زاده‌اند از فكر
نگشايد جزين سخن دل تنگ
كه بماند چو نقش بر دل سنگ
نيست امروز، خواجه ميداند
هيچكس كين چنين سخن راند
روزگارم بساز و كار ببين
شيرگيرم كن و شكار ببين
جرعه‌اي زان كرم به كامم ريز
بادهٔ جود خود به جامم ريز
در دليري، اگر چه گشتم گرم
ورقم پر عرق شدست از شرم
گر چه شوخيست اين و پيشاني
تو بنه عذر اين پريشاني
مگر اين سروران كه در پيشند
چون ز فضل و هنر ز من بيشند
دور دارند ازين حروف انگشت
نزنندم درفش خود بر مشت
در مصافات من سخن سنجم
به مصافم مبر، كه مي‌رنجم
با غم عشق خلوتي دارم
وز بد و نيك سلوتي دارم
زان حضور آمد اين نماز درست
گو: مگرد اين شكسته باز درست
از تو خالي مدار گنجم را
تا ببويي مگر ترنجم را
جام جمشيد ميبري زنهار!
عدل جمشيد كن به ليل و نهار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد