كه روز غم بسر خواهد شد آخر
سخن نوعي دگر خواهد شد آخر
نهال آرزو در سينه و دل
به شادي بارور خواهد شد آخر
چو زر بود از جفا روي تو اول
ولي كارت چو زر خواهد شد آخر
به تاييد سعادت اختر مهر
ز برج غم بدر خواهد شد آخر
بخواهم داد كام دوستان را
حكايت مختصر خواهد شد آخر
دهان عاشق از لوزينهٔ وصل
پر از شهد و شكر خواهد شد آخر
ز مهر اوحدي بر روي آن ماه
جهاني را خبر خواهد شد آخر
زهي! از جام مهرت مست گشته
ز كوباكوب هجران پست گشته
بسي در عشق گرم و سرد ديدي
كنون بنشين، كه آن خود كشيدي
بگستر فرش و خلوت ساز جارا
كه عزم آن شبستانت ما را
سحرگاهان دعاي مستجابت
به روي كار باز آورد آبت
دلارامي كه از دامت رمان بود
تو گفتي: رام خواهد شد، همان بود
هر آن حاجت كه ميخواهي برآري
كه رو در قبلهٔ اقبال داري
به وصلم طلعتت فيروز گردد
شب تاريك هجران روز گردد
مخور اندوه، ازين پس شاد ميباش
ز بند هر غمي آزاد ميباش
دهانم را تو باشي مير ازين پس
به بوسيدن مكن تقصير ازين پس
كنار و بوسه اول چيز باشد
چو وقت آيد دگرها نيز باشد
دل من ترك وصل ديگران گفت
تويي همدم، تويي مونس، تويي جفت
رفيق من تو خواهي بود ازين پس
مرا از مهر و كين آن و اين بس
دلم در جستجويت جويت گرم گشته
چه جاي دل؟ كه سنگش نرم گشته
از آن شوخي به راه آمد دل من
به جانت نيك خواه آمد دل من
چو باغ وصل را در برگشادي
جهان اندر جهان عيشست و شادي
ز رويم لاله و گل دسته ميبند
ز لعلم شكر اندر پسته ميبند
گهي با زلف پستم عشق ميباز
گهي ميگوي در گوش دلم راز
مشو نوميد و از من سر مپيچان
رخ از پيوند و ياري بر مپيچان
بيا، كز وصل من كارت بر آيد
به باغ من گل از خارت بر آيد
دلت را مژدهاي ميده به شادي
بگو او را دگر چون مژده دادي
شنيدم حاجييي احرام بسته
چو در ريگ بيابان گشت خسته
بخود گفت: ار چه پر تشويش راهست
جمال كعبه نيكو عذر خواهست
اگر در خانه خود را قيد سازي
كجا مرغ حرم را صيد سازي؟
ز هجران گر چه داري صد شكايت
به روز وصل بگذار آن حكايت
به ماهي گر پديد آيد گناهي
توان بخشيد جرمش را به ماهي
چه باك؟ امروز اگر ره دور باشد
اگر فردا به منزل حور باشد
گر از معشوق صد جور و جفا خاست
چو رخ بنمود عذر جرمها خواست
و گر خونت همي ريزد جمالش
چو يار آيد ز در ميكن حلالش
چو آمد نامهٔ معشوق چالاك
به عاشق، گفت آن مهجور غمناك
غنوده بخت شد بيدار ما را
مشرف كرد خواهد يار ما را
طرب پيوند خواهد كرد با دل
روا گشت آنچه ميجست از خدا دل
خنك دردي كه درماني پذيرد!
خوشا كاري كه ساماني پذيرد!
در آن مدت، كه بود از محنت تب
جهان بر چشم من تاريك چون شب
دلم مصباح گشت و فكرتم زيت
بدين پرتو بگفتم پانصد بيت
شب شنبه، كه بود آغاز هفته
رجب را بيست روز از ماه رفته
به سال «واو» و« ذال» از سال هجرت
به پايان بردم اين در حال ضجرت
چو ديدم در سخن خيرالكلامش
نهادم « منطقالعشاق» نامش
به اصل از طبع دراك منند اين
نبات خاطر پاك منند اين
شگرفانند يكسر بالغ و بكر
به تاييد الهي زاده از فكر
سبق گيرند بر آب از رواني
گر ايشان را به آب خود بخواني
چو هر يك را زليخايي شمردم
گران كاوين به يوسفشان سپردم
خرد را نزهتي، جان را بهاريست
جهان را از من اين خوش يادگاريست
نظر در وي به چشم راست بايد
جمالش چشم كژبين را نشايد
خداوندا، نگه دارش ز دزدان
ز چشم عيب جوي زن به مزدان
بپوشان آنچه ما كرديم و گفتيم
مكن پيدا، اگر چيزي نهفتيم
بديهايي، كه از ما گشت پيدا
به روي ما ميار، از لطف، فردا
در آن روزي كه تابي بر جهان نور
مدار از اوحدي توفيق خود دور
اگر نتوان به دير و زود كردن
ببايد چارهٔ بهبود كردن
حريف چستي، اندر عشق چست آي
چو دير از كار ميآيي، درست آي
حريف چستي، اندر عشق چست آي
چو دير از كار ميآيي، درست آي
اي خرد را تو كار سازنده
جان و تن را تو دل نوازنده
در صفات تو محو شد صفتم
گم شد اندر ره تو معرفتم
روشنايي ببخش از آن نورم
از در خويشتن مكن دورم
رشحهٔ نور در دماغم ريز
زيت اين شيشه در چراغم ريز
تا ببينم چو در نظر باشي
راه يابم چو راه بر باشي
بنمايي،چرا ندانم ديد؟
ننمايي، كجا توانم ديد؟
گر چه شد مدتي كه در راهم
همچنان در هبوط اين چاهم
از پس پرده ميكنم بازي
تا مگر پرده را براندازي
بر درت بيادب زدم انگشت
حلقهاي ساختم ز چنبر پشت
تا ز در حلقه را در آويزم
ميزنم آه و اشك ميريزم
بتو ميپويم، اي پناهم تو
مگر آري دگر به راهم تو
سرم از راه شد، به راه آرش
دست من گير و در پناه آرش
زين خيالات بر كنارم كش
پردهٔ عفو پيش كارم كش
با مني درد سر چه ميخواهم؟
چو تو دارم دگر چه ميخواهم؟
كرمت چون ز من بريده نشد
چه ببينم دگر؟ كه ديده نشد
بيخود ار زانكه باختم ندبي
تو به چوب خودم بكن ادبي
با چنين داغ بندگي، كه مراست
به سر خود چه گردم از چپ و راست؟
از تو گشت استخوان من پر مغز
اگر چه كاري نيامد از من نغز
باد نخوت برون كن از خاكم
متصل كن به عنصر پاكم
روشنم كن چو روز شبخيزان
به شبم زين وجود بگريزان
چون بر انديشم از تو اندر حال
مرغ انديشه را بريزد بال
تو بجويي مرا؟ خيالست اين
باز پرسي ز من؟ محالست اين
تا حدوث مرا قدم چه كند؟
وان وجود اندرين عدم چه كند؟
دير شد كز دكان گريختهام
و آب رويي، كه بود، ريختهام
خجلم من ز بينوايي خويش
شرمسار از گريز پايي خويش
وه! كه از كار خود چه تنگدلم!
مينميرم ز غم، چه سنگدلم!
سود ديدم، سفر به آن كردم
بختم آشفته شد، زيان كردم
دلم از كار تن به جان آمد
هم ز من بر من اين زيان آمد
جگرم خون شد از پريشاني
آه! ازين جان سخت پيشاني!
گشته چندين ورق سياه از من
من كجا ميروم؟ كه آه از من!
تنگدستي چو من چه كار كند؟
تا ازو خود كسي شمار كند
بيچراغ تو من به چاه افتم
دست من گير، تا به راه افتم
جز عطاي تو پايمردم نيست
غير ازين اشك و روي زردم نيست
از تو عذر گناه ميخواهم
چون تو گفتي: بخواه، ميخواهم
دست حاجت كشيده، سر در پيش
آمدم بر درت من درويش
مگرم رحمت تو گيرد دست
ورنه اسباب نااميدي هست
چكند عذر پيچ بر پيچم؟
كه ز كردار خويش بر هيچم
نتوانستم آنچه فرمودي
بتوانم، به من چو بنمودي
گر ببخشي تو، جاي آن دارم
ور بسوزي، سزاي آن دارم
غم ما خور، كه از غمت شاديم
مهل از دستمان، كه افتاديم
گر چراغي به راه ما داري
به در آييم ازين شب تاري
ما چه داريم كان ندادهٔ تست؟
چه نهد كس كه نانهادهٔ تست؟
به عنايت علاج كن رنجم
دستگاهي فرست از آن گنجم
دست و دامن گشاده مييم
مدوان، چون پياده مييم
چون گريزم؟ كه پاي راهم نيست
چون نشينم؟ كه دستگاهم نيست
گر چه دانم كه نيك بد كردم
چه توان كرد؟ چونكه خود كردم
قلمي بر سر گناهم كش
راه گم كردهام، براهم كش
گر تو توفيق بندگيم دهي
جاودان خط زندگيم دهي
دل من خوش كن از شمايل خود
گردنم پر كن از حمايل خود
كام من پيش تست، پيشم خوان
خاكپاي سگان خويشم خوان
با وفا عقد كن روانم را
همدم صدق ساز جانم را
دير شد، ساغر ميم درده
كه من امشب نميروم در ده
ميدوم در پي تو سرگشته
تا به پايان برم سر رشته
من ازين دو رهي به آزارم
تو فرستادهاي، تو باز آرم
چون نهشتند در سرم مغزي
نغز داني تو كمتر از نغزي
عشق و ديوانگي و سرمستي
كرد بازم بدين تهي دستي
از براي تو در تو دارم دست
چون تو باشي، هر آنچه بايد هست
كردگارا، به حرمت نيكان
كه در آرم به سلك نزديكان
ريشهٔ آز بر كش از جانم
به نياز و طمع مرنجانم
از شراب حضور سيرم كن
در نفاذ سخن دليرم كن
قل هوالله لامره قد قال
من لهالحمد دائما متوال
احد غير واجب باحد
صمد لم يلد و لم يولد
آنكه هست اسم اعظمش مطلق
حي و قيوم نزد زمرهٔ حق
آنكه بينام او نگشت تمام
نامهٔ ذوالجلال و الاكرام
آنكه فوقيتش مكاني نيست
وآنكه كيفيتش نشاني نيست
آنكه بيرون ز جوهر و عرضست
وآنكه فارغ ز صحت و مرضست
آنكه تا بود يار و جفت نداشت
وآنكه تا هست خورد و جفت نداشت
آنكه زاب سفيد و خاك سياه
صنع او آفتاب سازد و ماه
آنكه مغزست و اين دگرها پوست
وآنكه چون نيك بنگري همه اوست
آنكه او خارج از عبارت ماست
ذات او فارغ از اشارت ماست
نيست انگشت را به حرفش راه
مگر از لا اله الالله
خرد ادراك ذات او نكند
فكر ضبط صفات او نكند
دور و نزديك و آشكار و نهان
كردگار جهانيان و جهان
همه كروبيان عالم غيب
سر فرو برده زين دقيقه به جيب
هر چه كرد و كند به هر دو سرا
كس ندارد مجال چون و چرا
از حديث چه و چگونه و چند
هستيش كرده بر زبانها بند
اي منزه كمالت از كم و كاست
هر چه دور از هدايت تو نه راست
راز پنهان آفرينش تو
نتوان ديد جز ببينش تو
در نهان نهان نهفته رخت
در عيان همچو گل شكفته رخت
خالق هر چه بود و هست تويي
آنكه بگشود وانكه بست تويي
بنبستي دري كه نگشودي
هستي امروز و باشي و بودي
از عدم در وجود ميري
پيش خود در سجود ميري
ندهي،نعمت تو بيشي هست
بدهي، عادت توپيشي هست
ما چه پوشيم؟ اگر نپاشي تو
چه خوريم؟ ار مدد نباشي تو
نتوانيم گفت و نيست شكي
شكر نعمت ز صد هزار يكي
كس خبردار كنه ذات تو نيست
فكر كس واقف صفات تو نيست
عرش كم در بزرگواري تو
فرش در موكب عماري تو
اي تو بيچون، چگونه دانندت؟
چيستي؟بر چه اسم خوانندت؟
عقل ذات تو را چه نام نهد؟
فكرت اينجا چگونه گام نهد؟
نيستت جاي، در چه جايي تو؟
همه زان تو خود، كرايي تو؟
قدرتت در عدد نميگنجد
قدر در رسم و حد نميگنجد
رخت از نور خود درآورده
پيش دلها هزار و يك پرده
دل ز بوي تو بوي جان شنود
جان چه گوي؟ ترا همان شنود
رحمتت دايمست و پاينده
لايزال از تو خير زاينده
چونكه ذات تو بيكران باشد
كس چه گويد ترا كه آن باشد؟
نه به ذات تو اسم در گنجد
نه به گنجت طلسم در گنجد
بسمو تو چون نپيونديم
سمت و اسم بر تو چون بنديم؟
چون نبيند كسي تمام ترا
چون بداند كه چيست نام ترا؟
اسم را نار در زند نورت
چه طلسمي؟ كه چشم بد دورت
ذات و اسم تو هر دو ناپيداست
عقل در جستن تو هم شيداست
اوحدي، اين سخن نه بر سازست
او پديدار و ديدهها بازست
سخن عشق كم خريدارست
ورنه معشوق بس پديدارست
نيست، گر نيك بنگري حالي
در جهان ذرهاي ازو خالي
در تو و ديدن تو خيري نيست
ورنه در كاينات غيري نيست
بشناسش كه او چه باشد و چيست؟
تا بداني كه رويت اندر كيست؟
دوست ناديده دست بر چه نهي؟
رقم بود و هست بر چه نهي؟
اندرين ره تو پردهٔ كاري
هم تو باشي، كه پرده برداري
گر چه هست اين حكايت اندر پوست
ما نخواهيم جز حكايت دوست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد