من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

نامهٔ هفتم از زبان عاشق به معشوق

۳۳ بازديد


سبك خيز، اي نسيم نوبهاري
چو ديدي حال من، پنهان چه داري؟
بدان سر خيل خوبان بر سلامي
بگو: كز خيل مشتاقان غلامي
به صد زاري سلامت مي‌رساند
نه يكدم، صبح و شامت مي‌رساند
زمين بوسيده، مي‌گويد به زاري
كه: چون خاك زمين گشتم به خواري
بينديش از فغان سوكواران
بترس از نالهٔ شب زنده‌داران
نمي‌بردم گمان از رويت اينها
غريبست از چنان رويي چنينها
ز روي خوب، بد نيكو نيايد
ز روي زشت خود نيكو نيايد
مكن در پاي هجران پايمالم
ازين بهتر نظر مي‌كن به حالم
تو خوبي، ترك بايد كرد زشتي
در دوزخ فرو بند، اي بهشتي
گرفتار توام، غافل چرايي؟
چنين بد مهر و سنگين‌دل چرايي؟
بپالود از غمت خون دل من
دريغ! آن محنت بي‌حاصل من
به دست خود دل خود كرده‌ام ريش
پشيماني چه سود از كردهٔ خويش؟
نه كس در عاشقي حيران‌تر از من
نه كس در عشق سرگردان‌تر از من
ز سوداي تو گشت آواره اين دل
نكردي چارهٔ بيچاره اين دل
تو رخ پوشيده‌اي، مهجور از آنم
ز من فارغ شدي، رنجور از آنم
دريغ! آن هر شبي بيداري من
به بوي پرسشت بيماري من
چه باشد گر دهان دردمندي
شود شيرين از آن لبها به قندي؟
من از پيوند اين صورت بريدم
چو مقصودي كه مي‌جستم نديدم
چو نزديك خودم روزي نخواني
شب خوش باد! من رفتم، تو داني
برآوردم ز پاي اين خار و رستم
بيفگندم ز دوش اين بار و رستم
بسا دردي كه از دوري كشيدم!
بسا رنجي كه از هجر تو ديدم!


خلاصهٔ سخن

۳۵ بازديد


نبايد دوستان را دل شكستن
كه چون بشكست نتوان باز بستن
دلي كو را نظر باشد به حالت
ز نور او بيفزايد جمالت
رخ خوب از نظر زينت پذيرد
ولي صورت ز معني نور گيرد


شنيدن معشوق سخن عاشق

۳۴ بازديد


به دست قاصدي داد اين حكايت
حديثي پر شكيب و پر شكايت
چو واقف شد پريرو راز او را
وزان طومار دل پرداز او را
به دل گفتا كه: ناچارست ياري
همين سرگشتهٔ بيچاره، باري


مثنوي

۳۴ بازديد


به بوي وصل بودم شادمانه
چه دانستم كه خواهد بوديا نه؟


تمامي سخن

۳۴ بازديد


پري، با آنكه واقف مي‌شد از دوست
در آن معني كه حق با جانب اوست
دگر ره تازه زهري بر شكر زد
حروف مهر و كين بر يك دگر زد
نوشت اين نامه و فرمود تا زود
بدو بردند، نظرم نامه اين بود


حكايت

۳۵ بازديد


به گل گفتند: بلبل بس حقيرست
ترا با او چرا اين دارو گيرست؟
بگفتا: بلبلي كز من زند لاف
بر من به ز ده سيمرغ در قاف
دل صافي ترا از لشكري به
درون بي‌نفاق از كشوري به
نظر، كز راستي آيد، بلندست
برون از راستي خود ناپسندست
به چالاكي نظر جوي از بلندان
ولي پرهيز كن از چشم بندان
به پاكي ديده‌اي كو باز باشد
به صيد دل كمند انداز باشد
ازو چون سر كشي، از پا نيفتي
ميفگن بر زمينش، تا نيفتي


غزل

۳۶ بازديد


همانا با منت ياري همين بود
فغان و گريه و زاري همين بود
مرا گفتي كه: ياري مهربانم
زهي! نامهربان، ياري همين بود؟
به دام من در افتادي و حالي
برون جستي و پنداري همين بود
زدي لاف از وفاداري هميشه
چه ميگويي؟وفاداري همين بود؟
به مهرم ياد ميكردي ازين پيش
كنون يادم نمي‌اري، همين بود؟
تنم بيمار بود از غم هميشه
دوا كردي و بيماري همين بود؟
به دلداري تو با من عهد كردي
كنون آن عهد و دلداري همين بود؟


نامهٔ هشتم از زبان معشوق به عاشق

۳۵ بازديد


زهي! گرد جهان سر گشته از من
چنين بي موجبي بر گشته از من
كجا رفت آن كه شب خوابت نمي‌برد؟
ز اشك ديده سيلابت همي برد؟
مرا گفتي كه: از عشق تو مستم
به دستان كردن آوردي به دستم
چو دل بردي ز مهرم سير گشتي
جفا كردي، كه بر من چير گشتي
وفا آموختي پيوسته ما را
حرامست، ار تو خود داني وفا را
چرا تخم وفا مي‌كاشتي تو؟
چو عزم بي‌وفايي داشتي تو
به حيلت‌ها به دامم در كشيدي
چو پايم بسته ديدي سر كشيدي
ببر كين و مبر پيوند ياري
كه مي‌ترسم كه: خود طاقت نياري
فراقي كامشبم دل مي‌خراشد
من اول روز دانستم كه باشد
دل اندر يار هر جايي كه بندد؟
و گر بندد به ريش خويش خندد
بداند، هر كرا داننده نامست
كه باد آورده را بادي تمامست
بينديش، ار ز من خواهي بريدن
كه در هجرم بلا خواهي كشيدن
چرابايد شكست خويش جستن؟
بلاي خود به دست خويش جستن؟
دلم سير آمد از مهر آزمايي
چو مي‌بينم كه يار بي‌وفايي
خود آنروزت كه با من عشق نو بود
دلت صد جاي ديگر در گرو بود
مرا نيز از ميان مي‌آزمودي
خجل گشتي چو مرد من نبودي
نكردي بعد ازين يكروز يادم
چو دانستي كه من نيز اوستادم
ز مهرت مهره زان برچيده بودم
كه اين بازيچه را من ديده بودم
چرا بگذاشتي زينگونه ما را؟
كجا رفت آن فغان و سوز؟ يارا


رسيدن نامهٔ عاشق به معشوق

۳۲ بازديد


چو پيش عاشق آمد نامهٔ دوست
حديثي ديد همچون مغز در پوست


فرد

۳۴ بازديد


نشايد در تو پيوستن به ياري
نبايد كرد با تو دوستداري