من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

تمامي سخن

۳۴ بازديد


چو ديد آن عاشق دلسوز خسته
همايون نامهٔ يار خجسته
به جوش آمد دلش از درد و اندوه
رخش چون كاه گشت و غصه چون كوه
ز نو آغاز كرد افغان و زاري
به زاري گفت با باد بهاري


حكايت

۳۴ بازديد


به خر گفتند: كيمخت از چه بستي؟
بگفت: از زخم سيخ و چوب دستي
چو من در خاك خاموشي نشستم
زدندم چوب، تا كيمخت بستم
نشان دانش اندر قيل و قالست
هران كس را كه نطقي نيست لالست
به قدر راستي گيرد سخن سنگ
سخن كز راستي بگذشت، شد لنگ
سخن گر بد بود بنياد جنگست
چو نيك آيد نشان هوس و هنگست
سخن نوباوهٔ بستان روحست
سخن مفتاح ابواب فتوحست
سخن كشاف اسرار نهانيست
مكن منع اين سخن را، كاسما نيست
سخن كز روي دانش باشد و هوش
كنند او را چو مرواريد در گوش


خلاصهٔ سخن

۳۴ بازديد


چه خوش باشد! سخن در پرده گفتن
بينديشيدن و پرورده گفتن
سخن بايد كه بر بنياد باشد
كه چون بي‌اصل راني باد باشد
سخن گر نيك داني گفت، مردي
چو در گفتن بماني زخم خوردي


غزل

۳۳ بازديد


ز جام عاشقي مستم دگر بار
بريدم مهر و پيوستم دگر بار
به دام عاقلي افتاده بودم
ز دام عاقلي جستم دگر بار
ز عشقت توبه كردم، چون بديدم
ترا، آن توبه بشكستم دگر بار
وجودم نيست گشت از عشق، تا تو
نپنداري كه من هستم دگر بار
مرا معذور دار، ار بر خروشم
كه هم ديوانه، هم مستم دگر بار
ز دم در دامنت دست، ار بگيري
درين بيچارگي دستم دگر بار


نامهٔ نهم از زبان عاشق به معشوق

۳۴ بازديد


دگر بوي بهار آورده‌اي، باد
نسيم زلف يار آورده‌اي، باد
به دام اندر كشيدي خسته‌اي را
ز دام عشق بيرون جسته‌اي را
نگارم را خبر ده، گر تواني
كه: اي جان را به جاي زندگاني
غمت هر لحظه در پروازم آورد
خيالت چون كبوتر بازم آورد
فراقت بس خطا انديشه‌اي بود
رها كردم، كه ناخوش پيشه‌اي بود
تو جاني، از تو دوري چون توان كرد؟
ز جان آخر صبوري چون توان كرد؟
بر آن بودم كه سر گردانم از تو
عنان مهر بر گردانم از تو
نهم دل بر وفاي يار ديگر
و زان پس پيش گيرم كار ديگر
چو برگشتم در آمد مهرت از پي
كه با ما باز ياغي گشته‌اي، هي
دگر با عشق پيمان تازه كردم
مسلمان گشتم، ايمان تازه كردم
تن اندر عشق خواهم داد ديگر
برينم هر چه بادا باد! ديگر
دلم رفت و دگر باز آمد آن دل
به پا رفت و به سر باز آمد آن دل
بر آن عزمم كه: تا من زنده باشم
تو سلطان باشي و من بنده باشم
به گفتار از لبت خشنود گردم
به ديدار از تو قانع زود گردم
من اين انديشه در خاطر نرانم
كه از وصل تو خوش گردد روانم
تو همچون گوهري و من چو خاشاك
نباشم لايق وصل تو خوش گردد روانم
خطا كردم من، اينها از من آيد
چنان دان كين چنين‌ها از من آيد
ندارم چشم كز من عذر خواهي
كه گر خونم بريزي بي‌گناهي
من از عشق تو بس بي‌ساز گشتم
ضرورت هم به مهرت باز گشتم
دل من گشته بود از عشق خالي
ولي ديگر به اقبال تو، حالي


خلاصهٔ سخن

۳۳ بازديد


ز بهر آنكه ناچارست ديدن
به هر سختي نمي‌شايد بريدن
اگر در بند آن شيرين زباني
سخن بايد كه جز شيرين نراني
چو با خوبان نباشي مرد كشتي
نبايد كرد با ايشان درشتي


رسيدن نامهٔ عاشق به معشوق

۳۵ بازديد


چو گوش ماهرخ پر شد ز زاري
به جاي آورد شرط دوستداري
بر آن بيچاره رحمت كرد و بخشود
چه گويد كس؟ كه جاي مرحمت بود


فرد

۳۴ بازديد


برآرم دست تا رويت به غارت
بچينم گل، نينديشم ز خارت


تمامي سخن

۳۵ بازديد


دگر بار آن بت از خواري پشيمان
شد از جور و ستمگاري پشيمان
نوشت از غايت مهري، كه داني
ضرورت نامه‌اي در مهرباني
بدان آشفتهٔ مسكين فرستاد
به لطف و عذرخواهي وعدها داد


حكايت

۳۵ بازديد


بپرسيدند از محمود غازي:
چرا چندين گرفتار ايازي؟
بگفتا: چون كه از وي ناگزيرست
ازين پس ما غلاميم، او اميرست
به نرمي طبع تندان رام گردد
به سختي پخته ديگر خام گردد
اگر در عاشقي صد جان به پاشي
چو در بيني تو خود معشوق باشي
بر خوبان برعنايي نكوشند
كه ايشان سال و مه عشوه فروشند
قباي وصل گل رويان نپوشي
چو بر خوبان جمال خود فروشي
خطا باشد چنانها با چنين‌ها
به كرمان زيره بردن باشد اينها