دور اول در مبدا آفرينش

مشاور شركت بيمه پارسيان

دور اول در مبدا آفرينش

۳۶ بازديد


روز شد، اي حكيم،از آن منزل
خبري ده كه چون گذشت اين دل
خود ازين آمدن مراد چه بود؟
سر اين هجر و اين بعاد چه بود؟
مگر آغاز كار دريابيم
وز وجود جهان خبر يابيم
همه دانستنيست اين به عيان
گر ندانسته‌اي درست بدان
كاولين قسمت از طريق قياس
در وجود و عدم دهند اساس
وين وجود ار فنا پذير بود
ممكنست ار چه بر اثير بود
ور فنا را بدو نباشد راه
واجبست و بدين مخواه گواه
ذات واجب قديم و فرد بود
بي‌چه و چون و خواب و خورد بود
باشد او از جهات نيز بدر
تو از آن ذات بي‌جهت مگذر
هر چه در امتناع و امكانست
ذات واجب مغاير آنست
چون شد از امتناع و امكان حر
شد ز جودش وجود عالم پر
كرد هستيش اقتضاي ظهور
زانكه نورست و فاش گردد نور
ذات او بر وجود شاهي كرد
رحمتش رخ به نيك خواهي كرد
صنع را مظهري ضرورت شد
طالب جسم و جان و صورت شد
اول جمله اوست، عز وجل
گر چه آخر ندارد و اول
عزتش چون ز خود به خود پرداخت
نظري بر كمال خويش انداخت
زان نظر گشت عقل كل موجود
عقل كورا بديد كرد سجود
نفس كل شد پديد از آن ديدن
شد پسنديده زان پسنديدن
نفس چون در سوم نورد افتاد
سومين جوهر دو فرد افتاد
زان سه رتبت سه بعد پيدا شد
پيكر آسمان هويدا شد
جوهر نفس چون به خود نگريست
تا بداند كه حق كه واو كيست؟
عقل و نفس و فلك پديد آمد
چرخ در گفت و در شنيد آمد
هم چنين تا كه نه فلك شد راست
حكمتش چون بدين فزوني خواست
شد عيان زين دو چار كاشانه
هفت شاه و دوازده خانه
همه در مهد اين همايون رخش
روشن آيين و روشنايي بخش
نرم خوبان تيز تا زنده
هر يكي پرده‌اي نوازنده
چرخ چون دور كرد و شد شيدا
شد زمين روشن و زمان پيدا
در زمان گشت چار فصل پديد
بر زمين نيز هفت خط بكشيد
هفت اقليم از آن بپيوستند
هر يكي بر ستاره‌اي بستند
چون از آن جنبش شبانروزي
يافت انجم برات پيروزي
شد نماينده زين ورق درحال
مشرق و مغرب و جنوب و شمال
چرخ از اول كه چيره شد در دور
چار عنصر پديد شد بر فور
كاتش و باد و آب و خاك تواند
هم حيات تو، هم هلاك تواند
وين عناصر چو دست بر هم داد
زان سه مولود نامدار بزاد
آن سه مولود چيست؟ نيك بدان
معدن و پس نبات و پس حيوان
گشت معدن به خاك پوشيده
وز زمين شد نبات جوشيده
حيوان بر زمين و آب و هوا
شد به جنبش روان و حكم روا
اين سه موقوف بر چهار اركان
و آن برين هفت گنبد گردان
چرخ محتاح نفس و نفس به عقل
تا به وحدت رسيد نقل به نقل
گر چه هر يك چنين مدار كند
چون به وحدت رسيد، فرار كند
آنكه با عقل بود روحش جفت
جنبش نفس را طبيعت گفت
طبع چون در مزاج پيوندد
از تراكيب نقشها بندد
چونكه از طبع و از مزاج برون
نيست اين نقشهاي گوناگون
اختلاف زمان برون آورد
نه مزاج از چهار عنصر فرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد