غزل شمارهٔ ۶۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۶۱

۳۵ بازديد


آنچه من از تو، خدا مي‌بينم
همه جا خوف و رجا مي‌بينم
با وجود همه نوميديها
همه اميد روا مي‌بينم
پاي تا سر همه عصيان و خطا
همه پاداش خطا مي‌بينم
ديده بر دوز ز خود تا بيني
كز كجٰا تا به كجا مي‌بينم
با وجودي كه تو را نتوان ديد
من چه گويم كه چهٰا مي‌بينم
از همه چيز تو را ميشنوم
در همه چيز تو را مي‌بينم
نيست جائي كه نباشي آنجٰا
از سمك تا به سما مي‌بينم
خسته دلها همه خرم ديدم
بسته درها همه وا مي‌بينم
پا نهٰادم چو رضي در طلبت
سر خود در ته پا مي‌بينم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد