دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۲ ۳۵ بازديد
دست شوقي با گريبان آشنا ميخواستيم
جامهٔ جان در غم عشقي فنا ميخواستيم
ديده گريان، سينه سوزان، دل طپان، جان مضطرب
شكر للّه يافتيم آنچ از خدا ميخواستيم
خود عيان بود آنچه ميجستيم او را در نهان
پيش ما بود آنچه او را از خدا ميخواستيم
تا شود بي ظرفي اين ناحريفان آشكار
جرعهاي زان بادهٔ مرد آزما ميخواستيم
معتكف بوده است در جان آنكه جان جوياش بود
همنشين بودست با ما آنكه ما ميخواستيم
غيرت اغيار در گوش رضي شد پاي بند
ور نه ما آمادگي را از خدا ميخواستيم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد