نفرين غزل

مشاور شركت بيمه پارسيان

نفرين غزل

۳۵ بازديد


يك غزل گفتم قلم آتش گرفت
دفتر از نفرين غم آتش گرفت
چون دعايم آتشين شد نيمه شب
يك كبوتر در حرم آتش گرفت
گريه كردم صبح شد چشم فلق
از دعاي صبحدم آتش گرفت
آستينم سوخت دستم سوخت آه
دامنم از گريه نم ، آتش گرفت
خانه از قحط سخاوت گريه كرد
سفره از قحط كرم آتش گرفت
زينت تاج سرم الماس اشك
باز دستارم سرم آتش گرفت
شعله ام خاموش خاكستر شدم
دم زدم آن نيز هم آتش گرفت
مرد چوپان ناله اي در ني نهاد
يك گله در حال رَم آتش گرفت
يك سماور خسته ، مهماني نبود
چاي در سوداي غم آتش گرفت
زندگي چخماق سرد لحظه هاست
هيزم ما كم به كم آتش گرفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد