دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۵ ۳۴ بازديد
بپوش آن رخ و دلربايي مكن
دگر با كسي آشنايي مكن
به چشم سيه خون مردم مريز
به روي چو مه دلربايي مكن
ز من پند بنيوش و ديگر چو شمع
به هر مجلسي روشنايي مكن
مرو از بر ما و گر ميروي
دگر عزم رفتن چو آيي مكن
به امثال من بعد ازين التفات
به سگ روي نان مينمايي، مكن
سخن آتشي ميفروزي، مگوي
نظر فتنهاي ميفزايي، مكن
مرا غمزهٔ تو به صد رمز گفت
تو نيز اي فلان، بيوفايي مكن
به چشمي كه كردي به ما يك نظر
به ديگر كس ار آن نمايي، مكن
چو شمع فلك نور از آن روي تافت
تو روشندلي تيرهرايي مكن
گر او را خوهي ترك عالم بگوي
تو سلطان وقتي گدايي مكن
محبت وفاق است مر دوست را
خلافي به طبع مرايي مكن
چو معشوق رند است و مي ميخورد
اگر عاشقي پارسايي مكن
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد