غزل شماره ۹۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۹۰

۳۵ بازديد


اي چشم من از رخ تو روشن
چشمي به كرشمه بر من افگن
اكنون كه به ديدن تو ما را
شد چشم چو آب ديده روشن،
جان و دل و عقل هر سه هستند
در عشق تو چون دو چشم يك تن
اي مردم چشم دل خيالت!
دارم ز تو من درين نشيمن،
در جامه تني چو ريسماني
در سينه دلي چو چشم سوزن
دل در طلب تو هست فارغ
چون مردم چشم از دويدن
روي تو به نيكويي مه و نور
چشم من و خواب آب و روغن
شد چشم بد و زبان بدگوي
اندر حق تو ز همت من،
نابينا همچو چشم نرگس
ناگويا چون زبان سوسن
اي دلبر دوست تو همي باش
ايمن پس ازين ز چشم دشمن
تا چشم بود نهاده در سر
تا جان باشد نهفته در تن
از روي تو چشم بر نداريم
كز روي تو جان ماست گلشن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد