من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

زندگي نامه فخرالدين عراقي

۳۶ بازديد

"براي جستجو در اشعار فخرالدين عراقي كليك كنيد"

فخرالدين عراقي

شيخ فخرالدين ابراهيم بن بزرگمهر متخلص به عراقي، عارف نامي و شاعر بلندآوازه ايراني، در اوايل قرن هفتم هجري در دهي در اطراف همدان به دنيا آمد. پس از تحصيل علوم و فنون و كسب دانش، براي ادامه تحصيل به همدان رفت. سپس با جمعي از دراويش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شيخ بهاءالدين زكريا درآمد و بعد از مدتي با دختر او ازدواج كرد. بعدها به عربستان و سپس به قونيه رفت و به خدمت مولانا رسيد و مصاحب و معاشر او شد. وي درسال ۶۸۶يا ۶۸۸ هجري قمري درحدود سن هشتاد سالگي در دمشق وفات يافت. از آثار او مي‌توان علاوه برديوان اشعار به مثنوي عشاق‌نامه و كتاب لمعات اشاره كرد.

ديوان اشعار :

  قصايد ( 26 قصيده )

  رباعيات ( 164 رباعي )

  مقطعات ( 9 قطعه )

  ترجيعات ( 4 ترجيع بند )

  تركيبات ( 3 تركيب بند )

عشاق نامه :

  آغاز كتاب ( سرآغاز - اندر ابتداي كتاب )

  فصل اول ( سرآغاز - مثنوي )

  فصل دوم ( سرآغاز - مثنوي )

  فصل سوم و چهارم ( سرآغاز - حكايت ۲ )

  فصل پنجم ( سرآغاز - مثنوي )

  فصل ششم ( سرآغاز - حكايت )

  فصل هفتم ( سرآغاز - حكايت )

  فصل هشتم ( سرآغاز - مثنوي )

  فصل نهم ( سرآغاز - مثنوي )

  فصل دهم ( سرآغاز - حكايت ماضيه )

  خاتمه الكتاب ( سرآغاز - مثنوي )


له له و تنفس

۳۳ بازديد

 

خوابم نمي برد
 گوشم فرودگاه صداهاي بي صداست
باور نمي كني
 اما
 من پچ پچ غمين تصاوير عشق را
 محبوس و چارميخ به ديوار سال ها
 پيوسته باز مي شنوم در درون شب
 من رويش گياه و رشد نهالان
 پرواز ابرها تولد باران
 تخميرهاي ساكت و جادويي زمين
 من نبض خلق را
از راه گوش مي شنوم آري
همواره من تنفس درياي زنده را
 تشخيص مي دهم
 باور نمي كني
 اما
در زير پاشنه هر در
 در پشت هر مغز
من له له سگان مفتش را
 پي جوي و هرزه پوي
 احساس مي كنم
حتي
 از هر بلور واژه كه جان مي دهد به خلق
 نان و گل و سلامت و آزادي
مي بينم آشكار
 اين پوزه هاي وحشت را
 له له زنان و هار
 آن گياه از ميان صداهاي گونه گون
 اين له له آن تنفس
هر دم بلند
بنهفته هر صدايي ديگر
تا آستان قلبم بي تاب
نرديك مي شوند
نزديك مي شوند و خوابم نمي برد
 اينك منم مهاجم و محبوس
 لبريز آبهاي طاغي درياي سهمگين
 قرباني سگان تكاپو
مي گردم و به بازوانم مواج
هر چيز را به گردم مي گردانم
مي ترسم
 اما مي ترسانم
 دندان من از خشم به هم سوده مي شود
آشوب مي شود دل من درد مي كشم
با صد هزار زخم كه در پيكرم مراست
 دريا درون سينه من جوش مي زند
فرياد مي زنم
اي قحبگان نان به پليدي خور دروغ
 دشنام مي دهم به شما با تمام جان
قي مي كنم به روي شما از صميم قلب
 جان سفره سگان گرسنه
 تن وصله پوش زخم
چون ساحلي جدا شده دريايش از كنار
در گرگ و ميش صبح
 تابم تب آوريده و خوابم نمي برد


قصيده شماره ۲ - در مدح شيخ بهاء الدين زكريا ملتاني

۳۴ بازديد


لاح صباح الوصال در شموس القراب
صاح قماري الطرب دار كئوس الشراب
شاهد سرمست من ديد مرا در خمار
داد ز لعل خودم در عقيق مذاب
چهرهٔ زيباي او برده ز من صبر و هوش
جام طرب زاي او كرده نهادم خراب
من ز جهان بي‌خبر، كرد دل من نظر
ديد جهاني دگر برتر ازين نه نقاب
ساحت آن دلگشاي روضهٔ آن جانفزاي
ذرهٔ آن آفتاب سايهٔ آن مهر ناب
دل متحير درو كينت جهاني عظيم
جان متعجب درو كينت گشاد عجاب
هاتف مشكل گشاي گشت مرا رهنماي
گفت بگويم تو را گر نكني اضطراب
عكس جمال قديم نور بهاي قدير
كرد جمال آشكار از تتق بي‌حجاب
شعشعهٔ روي او كرد جهان مستنير
لخلخهٔ خوي او كرد جهان مستطاب
نور جبينش به روز مشرق صبح يقين
صبح ضميرش به شب مطلع صد آفتاب
ديدهٔ ادراك او ناظر احكام لوح
چشم دل پاك او مشرق ام‌الكتاب
خاطر وقاد او كاشف اسرار غيب
پرتو انوار او محرق نور حجاب
از رغبوتش فراغ وز رهبوتش امان
در ملكوتش خيم در جبروتش قباب
در دم او تافته از دم عيسي نشان
در دلش افروخته ز آتش موسي شهاب
ساقي لطف قدم داده به جام كرم
بهر دلش دم بدم از خم خلقت شراب
كرده دو صد بحر نوش تا شده يكدم ز هوش
باز شده در خروش سينهٔ او كاب آب
اصبح مستبشرا من سبحات‌الجمال
اشرق مستهترا من سطوات‌القراب
لاح من اسراره طلعت صبح‌اليقين
راح بانواره ظلمت ليل ارتياب
راهبر اصفيا پيشرو اوليا
هم كنف انبيا صاحب حق كامياب
شيخ شيوخ جهان قطب زمين و زمان
غوث همه انس و جان معتق مالك رقاب
ناشر علم‌اليقين كاشف عين‌اليقين
واجد حق‌اليقين هادي مهدي خطاب
مفضل فاضل پناه عالم عالم نواز
مكمل كامل صفات عالي عالي‌جناب
پرسي اگر در جهان كيست امام‌الامام؟
نشنوي از آسمان جز زكريا جواب
نيستي ار مستحيل از پس آل رسول
آمدي از حق يقين وحي بدو صد كتاب
در نظر همتش هر دو جهان نيم جو
در كف دريا و شش هفت فلك يك حباب
سالك مسلوك را در بر او بازگشت
طالب مطلوب را از در او فتح باب
سدهٔ اقبال او قبلهٔ اهل ثواب
كعبهٔ افضال او مامن اهل‌العقاب
نظرة انعامه روح قلوب الصدور
تربت اقدامه كحل عيون النقاب
اي به تو روشن جهان ذره چه گويد ثنا؟
خاطر من شب پره مدح تو خورشيد تاب
پيش سليمان چو مور تحفه‌اي آرم ملخ
مجلس داود را نغمه طنين ذباب
خاك درت را از آن دردسري مي‌دهم
بو كه دهد بوي او درد دلم را گلاب
چنگ به فتراك تو زان زده‌ام بنده‌وار
تا كنيم روز عرض با خدمت هم ركاب
در كنف لطف تو برده عراقي پناه
درگه رحمان بود عاجزكان را مآب
گر شنود مصطفي مدحت حسان تو
گويدم احسنت قد جرت كنوزالصواب
باد به انفاس تو زنده دل عاشقان
تا بود انفاس خلق در دو جهان بي‌حساب
چاكر درگاه تو اهل سما چون ملوك
خاك كف پاي تو اهل زمين چون تراب


اشعار شاه اسماعيل

۳۴ بازديد

شاه اسماعيل

لينك ورود به اشعار شاه اسماعيل

شاه اسماعيل صفوي - شاه اسماعيل - خطايي - اشعار شاه اسماعيل - اشعارشاه اسماعيل - اشعار خطايي - اشعارخطايي - اشعار شاه اسماعيل صفوي - اشعارشاه اسماعيل صفوي - وبلاگ شاه اسماعيل صفوي - وبلاگ شاه اسماعيل - اشعار تركي - اشعارتركي - اشعار تركي شاه اسماعيل - اشعار كامل شاه اسماعيل - وبلاگ اشعار كامل شاعران - وبلاگ شعر - وبلاگ شعر كامل شاعران

لينك ورود به اشعار شاه اسماعيل


قصيده شماره ۱ - در مدح شيخ حميدالدين احمد واعظ

۳۴ بازديد


اي صبا جلوه ده گلستان را
با نوا كن هزاردستان را
بر كن از خواب چشم نرگس را
تا نظاره كند گلستان را
دامن غنچه را پر از زر كن
تا دهد بلبل خوش‌الحان را
گل خوي كرده را كني گر ياد
كند ايثار بر تو مرجان را
ژاله از روي لاله دور مكن
تا نسوزد ز شعله بستان را
مفشان شبنم از سر سبزه
به خضر بخش آب حيوان را
تا معطر شود همه آفاق
بگشائيد زلف جانان را
بهر تشويش خاطر ما را
برفشان طرهٔ پريشان را
سر زلف بتان به رقص درآر
تا فشانيم بر سرت جان را
برقع از روي نيكويان به رباي
تا ببينم ماه تابان را
ور تماشاي خلد خواهي كرد
بطلب راه كوي جانان را
بگذر از روضه قصد جامع كن
تا ببيني رياض رضوان را
نرمكي طره از رخش وا كن
بنگر آن آفتاب تابان را
حسن رخسار يار را بنگر
گر به صورت نديده‌اي جان را
مجلس وعظ واعظ اسلام
حل كن مشكلات قرآن را
اوست اوحد حميد احمد خلق
كز جلالش نمود برهان را
پيش تو اي صبا، چه گويم مدح
گر تواني ادا كني آن را
برسان از كرم زمين بوسم
ور تواني بگوي ايشان را
خدمت ما بدو رسان و بگو
كاي فراموش كرده ياران را
اي ربوده ز من دل و جان را
وي به تاراج داده ايمان را
در سر آن دو زلف كافر تو
دل و دين رفت اين مسلمان را
چشم تو مي‌كند خرابي و ما
بر فلك مي‌زنيم تاوان را
گر خرابي همي كند چه عجب؟
خود همين عادت است مستان را
مردم چشم تو سيه كارند
وين نه بس نسبت است انسان را
همه جايي تو را خوش است وليك
بي تو خوش نيست اهل ملتان را
شاد كن آرزوي دلها را
بزداي از صدور احزان را
قصهٔ درد من بيا بشنو
مي‌نيابم، دريغ، درمان را
باز سرگشته‌ام همي خواهد
تا چه قصد است چرخ گردان را
خواهدم دور كردن از ياران
خود همين عادت است دوران را
ما چه گويي، قضا چو چوگاني
چه از آنجا كه گوست چوگان را؟
مي‌كند خاطرم پياپي عزم
كه كند يك نظاره جانان را
ديده اميدوار مي‌باشد
تا ببيند جمال خوبان را
منتظر مانده‌ام قدوم تو را
هين وداعي كن اين گران جان را
آخر اي جان، غريب شهر توام
خود نپرسي غريب حيران را؟
هر غريبي كه در جهان بيني
عاقبت باز يابد اوطان را
جز عراقي كه نيست اميدش
تا ببيند وصال كمجان را
من نگويم كه حسنت افزون باد
چون بدان راه نيست نقصان را
باد عمرت فزون و دولت يار
تا بود دور چرخ گردان را


قصيده شماره ۴ - في مدح شيخ صدرالدين

۳۵ بازديد


دل تو را دوست‌تر ز جان دارد
جان ز بهر تو در ميان دارد
گر كند جان به تو نثار مرنج
چه كند؟ دسترس همان دارد
با غمت زان خوشم كه جان مرا
غمت هر لحظه شادمان دارد
بر دلم بار هجر پيش منه
آخر اين خسته نيز جان دارد
رخ ز مشتاق خود نهان چه كني
آنچنان رخ كسي نهان دارد؟
بر رخ تو توان فشاندن جان
راستي را رخ تو آن دارد
با خيال لب تو دوش دلم
گفت: جان عزم آن جهان دارد
بوسه‌اي ده مرا، كه نوش لبت
لذت عيش جاودان دارد
از سر خشم گفت چشم تو: دور
نه كسي بوسه رايگان دارد
خوش برآشفت زلف تو كه: خموش
زندگاني تو را زيان دارد
كز شكر خواب ديده معذور است
در درون جان ناتوان دارد
مرهمي، پيش از آنكه از تو دلم
پيش صدر جهان فغان دارد
عرش بابي، كه مهر همت او
برتر از عرش آشيان دارد
رهنمايي، كه پرتو نورش
روشن اطراف كن فكان دارد
زان سوي كاينات صحرايي است
او در آن لامكان مكان دارد
سبق ام‌الكتاب مي‌گيرد
لوح محفوظ خود روان دارد
شمه‌اي از نسيم اخلاقش
روضهٔ گلشن جنان دارد
ذره‌اي از فروغ انوارش
آفتاب شررفشان دارد
بوي خلق محمد آن بويد
كه در آن روضه‌اي قران دارد
سرفراز آن كسي بود كه چو چرخ
بر درش سر بر آستان دارد
خاك درگاه او كسي بوسد
كز فلك هفت نردبان دارد
پيش او مهر چون زمين بوسد
زيبد ار سر بر آسمان دارد
ريزه چيني است از سر خوانش
آسمان گر چه هفت خوان دارد
بسكه بر خوان او نواله ربود
در بغل زان دوتاي نان دارد
چاشني گير او بود رضوان
قدسيان را چو ميهمان دارد
گرد خاك درش نگردد ديو
زانكه جبريل آشنا دارد
بگريزد ز سايه‌اش شيطان
ز آنكه از نور سايبان دارد
نهراسد ز بيم گرگ عدو
رمه‌اي كو چو تو شبان دارد
بر سر آمد ز جمله عالميان
بسكه او علم بي‌كران دارد
بر سر آيد پسر ز اهل زمان
چو پدر صاحب‌الزمان دارد
فتح گردد ز فضل او آن در
كز جهان روي سوي آن دارد
منعما، ذكر شكر تو پيوست
خاطرم بر سر زبان دارد
ليك اظهار، شرط عاشق نيست
مگر از شوق دل، تپان دارد
زنده كردي شكسته را به سه بيت
كز دم عيسوي نشان دارد
حرز جان ساختم سه بيت تو را
كه ز صد فتنه در امان دارد
خسته چون خواند نظم تو، ز طرب
پي بر فرق فرقدان دارد
گر كند فخر بر جهان، رسدش
كه مربي مهربان دارد
خواستم تا جواب گويم، عقل
گفت: كه طاقت و توان دارد؟
عاجز آيد ز دست مدح و ثنات
هر كه پا در ره بيان دارد
در مدح تو چون زنم؟ كه ز غم
خاطرم قفل بر دهان دارد
باد از انوار تو جهان روشن
تا جهان نور ز اختران دارد


قصيده شماره ۳ - در مدح شيخ عزيزالدين محمد الحاجي

۳۵ بازديد


اگر وقت سحر بادي ز كوي يار در جنبد
دل بيمار مشتاقان ز هر سو زار در جنبد
ور از زلفش صبا بويي به كوي بي‌دلان آرد
ز هر كويي دو صد بي‌دل روان افگار در جنبد
ز باد كوي او در دم دل رنجور جان يابد
ز ياد روي او هر دم دل بيمار در جنبد
چو بيني جنبش عاشق مشو منكر كه عشق او
دلي را چون بجنباند تنش ناچار در جنبد
چو از باد هوا دريا بجنبد بس عجب نبود
كزان باد هواي او دل ابرار در جنبد
ولي چون ديدهٔ منكر نبيند ديدهٔ باطن
ز ظاهر جنبشي بيند دلش زان كار در جنبد
بيا تا بيني، اي منكر، دلي از همت مردي
كه در صحراي قرب حق همي طيار در جنبد
ولي حق عزيزالدين محمد حاجي آن عاشق
كه گرد كعبهٔ وحدت همي صدبار در جنبد
همه عالم شود مستغرق انوار او آن دم
كه درياي روان او ز شوق يار در جنبد
چو بيند ديدهٔ جانش جمال يار، بخروشد
دلش زان چون عيان گردد رخ دلدار در جنبد
چو انوار يقين بر وي فرود آمد بيارامد
دل و جان و تنش چون زان همه انوار در جنبد
جمال جانش ار بيند كه و صحرا به رقص آيد
كمال وحدت ار يابد در و ديوار در جنبد
نجبيد تا ضمير او ندرد پرده‌هاي غيب
چو بر وي منكشف گردد همه اسرار در جنبد
نشان جام كيخسرو كه مي‌گويند بنمايد
ضمير پاك او آن دم كه از اذكار در جنبد
بر آن خواني كه عيسي خورد روحش دمبدم شيند
در آن آتش كه موسي شد سمندروار در جنبد
ز دست ساقي همت دو صد باده بياشامد
چو شد سرمست برخيزد ولي هشيار در جنبد
در آن سر وقت كان عاشق شود سرمست اگر ناگه
نظر در كوه اندازد كه و كهسار در جنبد
فضاي سينه از صورت چو خالي كرد بخرامد
درخت جانش از معني چو شد پربار در جنبد
بجنبد چون فلك هر سو هزاران پرده پيش او
چو زان يك را بسوزاند همه استار در جنبد
فلك گر زو امان يابد زمين آسا بياسايد
زمين را گر دهد فرمان فلك كردار در جنبد
فلك خود از براي آن همي گرد زمين گردد
كه بر روي زمين مردي چنو عيار در جنبد
قلندروار در جنبد ز گفت مطرب خوشگو
چو حق با او سخن گويد از آن گفتار در جنبد
زهي آراسته ذاتت به اسماي صفات حق
ز ذكر پيش ذات تو دو عالم خوار در جنبد
زهي خلق كريم تو معطر كرده عالم را
خجل گشته ازو بادي كه از گلزار در جنبد
عراقي كي تواند گفت مدح تو؟ ولي مفلس
بدانچش دسترس باشد بدان مقدار در جنبد
اگر پيش سليماني برد پاي ملخ موري
روا باشد كه هر شخصي ز استظهار در جنبد
به انوار يقين بادا دل و جان و تنت روشن
هميشه تا ز ذوق تن دل احرار در جنبد


قصيده شماره ۶ - در نعت رسول اكرم (ص)

۳۶ بازديد


عاشقان چون بر در دل حلقهٔ سودا زنند
آتش سوداي جانان در دل شيدا زنند
تا به چنگ آرند دردش دل به دست غم دهند
ور به دست آيد وصالش جان به پشت پا زنند
از سر خوان دو عالم بگذرند آزادوار
سنگ آزادي برين نه كاسهٔ مينا زنند
از سر مستي همه درياي هستي در كشند
چون بترسند از ملامت خيمه بر صحرا زنند
بگذرند از تيرگي در چشمهٔ حيوان رسند
دمبدم بر جان و دل آن جام جان‌افزا زنند
چون به آب زندگي لب را بشويند خضروار
بوسه بر خاك سراي خواجهٔ بطحا زنند
رحمت عالم، رسول الله، آن كو قدسيان
بر درش لبيك او حي الله ما اوحي زنند
آن شهنشاهي كه بهر اعتصام انبيا
عقدهٔ فتراك او از عروةالوثقي زنند
در ازل چون خطبهٔ او والضحي املا كند
نوبتش زيبد كه سبحان‌الذي اسري زنند
چون بساط قرب او از قاب قوسين افگنند
رايت اقبال او بر اوج او ادني زنند
طرهٔ مشكين عنبر پاش از ياسين چنند
حلقهٔ روي بهشت آساش از طاها زنند
تا نسوزد آفتاب از پرتو نور رخش
سايبان از ابر بر فرق سرش در وا زنند
شمه‌اي از طيب خلقش در دم عيسي نهند
وز فروغ شمع رويش آتش موسي زنند
هشت بستان بهشت از شبنم دستش خورند
نه حباب چرخ قبه هم در آن دريا زنند
برتر از كون و مكان كعبه است يعني در گهش
هشت قصر كاينات از خاك او ملجا زنند
چون بود دريم دستش منبع آب حيات
سنگ ريزه هم درو گويا شود ار وا زنند
دو كمان از يك سپر سازند انگشتان او
وز لزومش ناوك الزام بر اعدا زنند
از براي آستان قدر او در هر نفس
صد هزاران خشت جان بر قالب تنها زنند
خيمهٔ اطلس براي دودگير مطبخش
بر سر اين هفت طاق آينه سيما زنند
مركب او شيهه بر ميدان عليين كشند
موكب او خيمه بر نه طارم خضرا زنند
مشعله داران كويش هر مهي ماهي كنند
سايبان در گهش زين مهر چتر آسا زنند
گر چه نگرفت از جهان زر، خاك بيزان درش
تودهٔ زر در ره خورشيد زر پالا زنند
چاكران او بدون حق فرو نارند سر
بندگان او قدم بر اولي و اخري زنند
خاصگان او نديم مجلس خاص قدم
با چنين نسبت كجا دم ز آدم و حوا زنند؟
دوستي حق نيابي در دلي بي‌دوستيش
مهر مهر او و مهر حق همه يكجا زنند
هر كه او را دوست‌تر از خود ندارد رانده‌اي است
ور چه دارد يك جهان طاعت به رويش وازنند
ور همه عالم گنه دارد، چو او را دوست داشت
خميهٔ جاهش درون جنت‌الماوي زنند
هر كه او دعوي بينايي كند بي پيرويش
رهروانش خاك در چشم جهان پيما زنند
چون عراقي پيرو او شد سزد گر روز حشر
خيمهٔ قدرش وراي ذروهٔ اعلا زنند


قصيده شماره ۷ - در مدح بهاء الدين زكرياي ملتاني

۳۴ بازديد


روشنان آينهٔ دل چو مصفا بينند
روي دلدار در آن آينه پيدا بينند
از پس آينه دزديده به رويش نگرند
جان فشانند بر او كان رخ زيبا بينند
چون بديدند جمالش دل خود را پس از آن
ز آرزوي رخ او واله و شيدا بينند
عارفان چون كه ز انوار يقين سرمه كشند
دوست را هر نفس اندر همه اشيا بينند
در حقيقت دو جهان آينهٔ ايشان است
كه بدو در رخ زيباش هويدا بينند
چون ز خود ياد كنند آينه گردد تيره
چون ازو ياد كنند آينه رخشا بينند
بر در منظر دل دلشدگان زان شينند
كه تماشاگه دلدار هويدا بينند
نايد اندر نظر همتشان هر دو جهان
عاشقان رخ او كي به جهان وا بينند؟
اسم جان پرور او چون به جهان ياد كنند
در درون دل خود عين مسما بينند
عاقلان گر چه ز هر چيز بدانند او را
نه همانا بشناسند يقين تا بينند
هر صفاتي كه عقول بشري دريابد
ذات او زان همه اوصاف مبرا بينند
خوشدلان از رخش امروز بهشتي دارند
نه بهشتي كه دگر طايفه فردا بينند
گر ببينند جمالش نفسي مشتاقان
ز اشتياقش دل خود واله و شيدا بينند
نفسي باد صبا گر به سر كوش وزد
خوشدمان خوش‌تر از انفاس مسيحا بينند
تشنگان ار همه درياي محيط آشامند
در دل از آتش سوداش شررها بينند
درد نوشان كه همه دردي دردش نوشند
مستي دردي دردش نه ز صهبا بينند
ساغر دل ز مي عشق لبالب دارند
دم به دم حسن رخ يار در آنجا بينند
گرمي ساغرشان عكس بر افلاك زند
كل افلاك چو ذرات مجزا بينند
سالكان چون كه هوا را به قدم پست كنند
پاي خود بر زبر عرض معلا بينند
سرشان بر سر زانو، رخشان بر در دوست
قبلهٔ زانوي خود را كه سينا بينند
باز محنت‌زدگان از غم و اندوه و فراق
دل چو آتشكده و ديده چو دريا بينند
گر زنند از سر حسرت نفسي وقت تموز
بس كه تفسيده دلان زاندم سرما بينند
ور برآرند دگر باره دمي از سر شوق
زآن نفس اهل زمستان همه گرما بينند
قدسيان منزلت اين چو همه در نگرند
رتبت قطب زمان از همه بالا بينند
از مقامات جلالش همه را رشك آيد
كه مقامش ز مقامات خود اعلا بينند
همه گويند كه آيا كه تواند بودن
كه جهان روشن از آن طلعت غرا بينند؟
ناگه از لطف زماني سوي ايشان نگرند
همه مدهوش شوند، جانب بالا بينند
خاص حق، صاحب قدوس، بهاء الاسلام
غوث دين، رحمت عالم زكريا بينند
زده يابند سراپردهٔ او در ملكوت
هم نشينش ملك‌العرش تعالي بينند
سبحه‌اش نور و مصلاش رداي رحمان
لجهٔ بحر ظهورش متوضا بينند
خاك پايش به تبرك همه در ديده كشند
تا مگر از مددش نور تجلا بينند
قطب وقت اوست، همه عالم ازو آسوده
بر درس زبدهٔ ابدال تولا بينند
خوبرويان به جهان شيخ هم او را دانند
در جهان نيست جزو شيخ دگر تا بينند
شهسواري كه به چوگان قضا گوي مراد
بربايد ز قدر، همت او را بينند
آنكه در قبضهٔ او هر دو جهان گم گردد
گر بجويند جزو را نه همانا بينند
بي‌دلان از نظر او دل بينا يابند
مردگان از نفس او دم احيا بينند
خادمان در او آخرت و دنيي را
بر در خدمت او لؤلؤ لالا بينند
خانگاه كهنش از فلك اعلي يابند
جايگاه نو او جنت‌ماوي بينند
در جهان هر كه ز خاك در او سرمه نكرد
ديدهٔ بخت بدش اعمش و اعمي بينند
بر سر كوش عزيزان به عراقي نگرند
دل محنت‌زده‌اش در كف سودا بينند
بهر او زار بگريند، كه او را پيوست
از پي فعل بدش بي سر و بي‌پا بينند
دوستانش چو ببينند بمويند برو
دل او را چو به كام دل اعدا بينند
مكر ما، بر در لطف تو پناه آورده است
بندگان ملجا خود را در مولي بينند
ز آفتاب نظرت بر سر او سايه فگن
تا مگر بر مگسي سايهٔ عنقا بينند
گر چوريم آهن زنگار پذير است دلش
سوي او كن نظري، كاينه سيما بينند
زار گريند بر احوال دلش نرم دلان
كه دلش سخت‌تر از صخرهٔ صما بينند
بگشاي از دلش، اي موسي عهد، آب خضر
به عصايي كه تو را در يد بيضا بينند
بوسه‌گاه همه پاكان جهان باد درت
كز همه درگه تو ملجا و ماوي بينند
عالم از نفس شريف تو مبادا خالي
كه جهان هر دم از انفاس تو بويا بينند


قصيده شماره ۵ - ايضاله

۳۶ بازديد


طرب، اي دل، كه نوبهار آمد
از صبا بوي زلف يار آمد
هان نظاره كه گل جمال نمود
هين تماشا كه نوبهار آمد
در رخ او جمال يار ببين
كه گل از يار يادگار آمد
به تماشاي باغ و بستان شو
كه چمن خلد آشكار آمد
از صبا حال كوي يار بپرس
كه سحرگاه از آن ديار آمد
بر در يار ما گذشت نسيم
زان گل افشان و مشكبار آمد
تا صبا زان چمن گل افشان شد
چون من از ضعف بي‌قرار آمد
ديد چون عندليب ضعف نسيم
به عيادت به مرغزار آمد
گل سوي فاخته اشارت كرد:
هين نوايي كه وقت كار آمد
بلبل از شوق گل چنان ناليد
كه گل از وجد جان سپار آمد
هاي و هوي فتاد در گلزار
نالهٔ عاشقان زار آمد
گل مگر جلوه مي‌كند در باغ؟
كز چمن نالهٔ هزار آمد
زرفشان مي‌كند گل صد برگ
كش صبا دوش در كنار آمد
گل زرافشان اگر كند چه عجب؟
كز شمالش بسي يسار آمد
گل زر افشاند و ز ابر بر سر او
صد هزاران گهر نثار آمد
غنچه از بند او نشد آزاد
زان گرفتار زخم خار آمد
خار كز غنچه كيسه‌اي بر دوخت
مي زنندش كه مايه دار آمد
نيست آزاده‌اي مگر سوسن
كه نه در بند كار و بار آمد
لاله را دل بسوخت بر نرگس
كه نصيبش ز مي خمار آمد
ابر بگريست بر گل، از پي آنك
زين جهان بر دلش غبار آمد
شد ز ياري جدا بنفشه مگر
كه چنين وقت سوكوار آمد
جامهٔ سوك بر بنفشه بريد
زان مگر لاله دل‌فگار آمد
نقش رنگ چمن ز لطف بهار
نقش ديباي پرنگار آمد
خوش بهاري است، ليك آن كس را
كز لب يار ميگسار آمد
هان، عراقي، تو و نسيم بهار
كز صبا بوي زلف يار آمد