جوحي هر سالي ز درويشي به فن
رو بزن كردي كاي دلخواه زن
چون سلاحت هست رو صيدي بگير
تا بدوشانيم از صيد تو شير
قوس ابرو تير غمزه دام كيد
بهر چه دادت خدا از بهر صيد
رو پي مرغي شگرفي دام نه
دانه بنما ليك در خوردش مده
كام بنما و كن او را تلخكام
كي خورد دانه چو شد در حبس دام
شد زن او نزد قاضي در گله
كه مرا افغان ز شوي دهدله
قصه كوته كن كه قاضي شد شكار
از مقال و از جمال آن نگار
گفت اندر محكمهست اين غلغله
من نتوانم فهم كردن اين گله
گر به خلوت آيي اي سرو سهي
از ستمكاري شو شرحم دهي
گفت خانهٔ تو ز هر نيك و بدي
باشد از بهر گله آمد شدي
خانهٔ سر جمله پر سودا بود
صدر پر وسواس و پر غوغا بود
باقي اعضا ز فكر آسودهاند
وآن صدور از صادران فرسودهاند
در خزان و باد خوف حق گريز
آن شقايقهاي پارين را بريز
اين شقايق منع نو اشكوفههاست
كه درخت دل براي آن نماست
خويش را در خواب كن زين افتكار
سر ز زير خواب در يقظت بر آر
همچو آن اصحاب كهف اي خواجه زود
رو به ايقاظا كه تحسبهم رقود
گفت قاضي اي صنم معمول چيست
گفت خانهٔ اين كنيزك بس تهيست
خصم در ده رفت و حارس نيز نيست
بهر خلوت سخت نيكو مسكنيست
امشب ار امكان بود آنجا بيا
كار شب بي سمعه است و بيريا
جمله جاسوسان ز خمر خواب مست
زنگي شب جمله را گردن زدست
خواند بر قاضي فسونهاي عجب
آن شكرلب وانگهاني از چه لب
چند با آدم بليس افسانه كرد
چون حوا گفتش بخور آنگاه خورد
اولين خون در جهان ظلم و داد
از كف قابيل بهر زن فتاد
نوح چون بر تابه بريان ساختي
واهله بر تابه سنگ انداختي
مكر زن بر كار او چيره شدي
آب صاف وعظ او تيره شدي
قوم را پيغام كردي از نهان
كه نگه داريد دين زين گمرهان
بعد سالي باز جوحي از محن
رو به زن كرد و بگفت اي چست زن
آن وظيفهٔ پار را تجديد كن
پيش قاضي از گلهٔ من گو سخن
زن بر قاضي در آمد با زنان
مر زني را كرد آن زن ترجمان
تا بنشناسد ز گفتن قاضيش
ياد نايد از بلاي ماضيش
هست فتنه غمرهٔ غماز زن
ليك آن صدتو شود ز آواز زن
چون نميتوانست آوازي فراشت
غمزهٔ تنهاي زن سودي نداشت
گفت قاضي رو تو خصمت را بيار
تا دهم كار ترا با او قرار
جوحي آمد قاضيش نشناخت زود
كو به وقت لقيه در صندوق بود
زو شنيده بود آواز از برون
در شري و بيع و در نقص و فزون
گفت نفقهٔ زن چرا ندهي تمام
گفت از جان شرع را هستم غلام
ليك اگر ميرم ندارم من كفن
مفلس اين لعبم و شش پنج زن
زين سخن قاضي مگر بشناختش
ياد آورد آن دغل وان باختش
گفت آن شش پنج با من باختي
پار اندر شش درم انداختي
نوبت من رفت امسال آن قمار
با دگر كس باز دست از من بدار
از شش و از پنج عارف گشت فرد
محترز گشتست زين شش پنج نرد
رست او از پنج حس و شش جهت
از وراي آن همه كرد آگهت
شد اشاراتش اشارات ازل
جاوز الاوهام طرا و اعتزل
زين چه شش گوشه گر نبود برون
چون بر آرد يوسفي را از درون
واردي بالاي چرخ بي ستن
جسم او چون دلو در چه چاره كن
يوسفان چنگال در دلوش زده
رسته از چاه و شه مصري شده
دلوهاي ديگر از چه آبجو
دلو او فارغ ز آب اصحابجو
دلوها غواص آب از بهر قوت
دلو او قوت و حيات جان حوت
دلوها وابستهٔ چرخ بلند
دلو او در اصبعين زورمند
دلو چه و حبل چه و چرخ چي
اين مثال بس ركيكست اي اچي
از كجا آرم مثالي بيشكست
كفو آن نه آيد و نه آمدست
صد هزاران مرد پنهان در يكي
صد كمان و تير درج ناوكي
ما رميت اذ رميتي فتنهاي
صد هزاران خرمن اندر حفنهاي
آفتابي در يكي ذره نهان
ناگهان آن ذره بگشايد دهان
ذره ذره گردد افلاك و زمين
پيش آن خورشيد چون جست از كمين
اين چنين جاني چه درخورد تنست
هين بشو اي تن ازين جان هر دو دست
اي تن گشته وثاق جان بسست
چند تاند بحر درمشكي نشست
اي هزاران جبرئيل اندر بشر
اي مسيحان نهان در جوف خر
اي هزاران كعبه پنهان در كنيس
اي غلطانداز عفريت و بليس
سجدهگاه لامكاني در مكان
مر بليسان را ز تو ويران دكان
كه چرا من خدمت اين طين كنم
صورتي را نم لقب چون دين كنم
نيست صورت چشم را نيكو به مال
تا ببيني شعشعهٔ نور جلال
شاهزاده پيش شه حيران اين
هفت گردون ديده در يك مشت طين
هيچ ممكن نه ببحثي لب گشود
ليك جان با جان دمي خامش نبود
آمده در خاطرش كين بس خفيست
اين همه معنيست پس صورت ز چيست
صورتي از صورتت بيزار كن
خفتهاي هر خفته را بيدار كن
آن كلامت ميرهاند از كلام
وان سقامت ميجهاند از سقام
پس سقام عشق جان صحتست
رنجهااش حسرت هر راحتست
اي تن اكنون دست خود زين جان بشو
ور نميشويي جز اين جاني بجو
حاصل آن شه نيك او را مينواخت
او از آن خورشيد چون مه ميگداخت
آن گداز عاشقان باشد نمو
همچو مه اندر گدازش تازهرو
جمله رنجوران دوا دارند اميد
نالد اين رنجور كم افزون كنيد
خوشتر از اين سم نديدم شربتي
زين مرض خوشتر نباشد صحتي
زين گنه بهتر نباشد طاعتي
سالها نسبت بدين دم ساعتي
مدتي بد پيش اين شه زين نسق
دل كباب و جان نهاده بر طبق
گفت شه از هر كسي يك سر بريد
من ز شه هر لحظه قربانم جديد
من فقيرم از زر از سر محتشم
صد هزاران سر خلف دارد سرم
با دو پا در عشق نتوان تاختن
با يكي سر عشق نتوان باختن
هر كسي را خود دو پا و يكسرست
با هزاران پا و سر تن نادرست
زين سبب هنگامهها شد كل هدر
هست اين هنگامه هر دم گرمتر
معدن گرميست اندر لامكان
هفت دوزخ از شرارش يك دخان
زين سبب پيغامبر با اجتهاد
نام خود وان علي مولا نهاد
گفت هر كو را منم مولا و دوست
ابن عم من علي مولاي اوست
كيست مولا آنك آزادت كند
بند رقيت ز پايت بر كند
چون به آزادي نبوت هاديست
مؤمنان را ز انبيا آزاديست
اي گروه مؤمنان شادي كنيد
همچو سرو و سوسن آزادي كنيد
ليك ميگوييد هر دم شكر آب
بيزبان چون گلستان خوشخضاب
بيزبان گويند سرو و سبزهزار
شكر آب و شكر عدل نوبهار
حلهها پوشيده و دامنكشان
مست و رقاص و خوش و عنبرفشان
جزو جزو آبستن از شاه بهار
جسمشان چون درج پر در ثمار
مريمان بي شوي آبست از مسيح
خامشان بي لاف و گفتاري فصيح
ماه ما بينطق خوش بر تافتست
هر زبان نطق از فر ما يافتست
نطق عيسي از فر مريم بود
نطق آدم پرتو آن دم بود
تا زيادت گردد از شكر اي ثقات
پس نبات ديگرست اندر نبات
عكس آن اينجاست ذل من قنع
اندرين طورست عز من طمع
در جوال نفس خود چندين مرو
از خريداران خود غافل مشو
زآتش عاشق ازين رو اي صفي
ميشود دوزخ ضعيف و منطقي
گويدش بگذر سبك اي محتشم
ورنه ز آتشهاي تو مرد آتشم
كفر كه كبريت دوزخ اوست و بس
بين كه ميپخساند او را اين نفس
زود كبريت بدين سودا سپار
تا نه دوزخ بر تو تازد نه شرار
گويدش جنت گذر كن همچو باد
ورنه گردد هر چه من دارم كساد
كه تو صاحبخرمني من خوشهچين
من بتيام تو ولايتهاي چين
هست لرزان زو جحيم و هم جنان
نه مر اين را نه مر آن را زو امان
رفت عمرش چاره را فرصت نيافت
صبر بس سوزان بدت وجان بر نتافت
مدتي دندانكنان اين ميكشيد
نارسيده عمر او آخر رسيد
صورت معشوق زو شد در نهفت
رفت و شد با معني معشوق جفت
گفت لبسش گر ز شعر و ششترست
اعتناق بيحجابش خوشترست
من شدم عريان ز تن او از خيال
ميخرامم در نهايات الوصال
اين مباحث تا بدينجا گفتنيست
هرچه آيد زين سپس بنهفتنيست
ور بگويي ور بكوشي صد هزار
هست بيگار و نگردد آشكار
تا به دريا سير اسپ و زين بود
بعد ازينت مركب چوبين بود
مركب چوبين به خشكي ابترست
خاص آن درياييان را رهبرست
اين خموشي مركب چوبين بود
بحريان را خامشي تلقين بود
هر خموشي كه ملولت ميكند
نعرههاي عشق آن سو ميزند
تو هميگويي عجب خامش چراست
او هميگويد عجب گوشش كجاست
من ز نعره كر شدم او بيخبر
تيزگوشان زين سمر هستند كر
آن يكي در خواب نعره ميزند
صد هزاران بحث و تلقين ميكند
اين نشسته پهلوي او بيخبر
خفته خود آنست و كر زان شور و شر
وان كسي كش مركب چوبين شكست
غرقه شد در آب او خود ماهيست
نه خموشست و نه گويا نادريست
حال او را در عبارت نام نيست
نيست زين دو هر دو هست آن بوالعجب
شرح اين گفتن برونست از ادب
اين مثال آمد ركيك و بيورود
ليك در محسوس ازين بهتر نبود
كوچكين رنجور بود و آن وسط
بر جنازهٔ آن بزرگ آمد فقط
شاه ديدش گفت قاصد كين كيست
كه از آن بحرست و اين هم ماهيست
پس معرف گفت پور آن پدر
اين برادر زان برادر خردتر
شه نوازيدش كه هستي يادگار
كرد او را هم بدان پرسش شكار
از نواز شاه آن زار حنيذ
در تن خود غير جان جاني بديذ
در دل خود ديد عالي غلغله
كه نيابد صوفي آن در صد چله
عرصه و ديوار و كوه سنگبافت
پيش او چون نار خندان ميشكافت
ذره ذره پيش او همچون قباب
دم به دم ميكرد صدگون فتح باب
باب گه روزن شدي گاه شعاع
خاك گه گندم شدي و گاه صاع
در نظرها چرخ بس كهنه و قديد
پيش چشمش هر دمي خلق جديد
روح زيبا چونك وا رست از جسد
از قضا بي شك چنين چشمش رسد
صد هزاران غيب پيشش شد پديد
آنچ چشم محرمان بيند بديد
آنچ او اندر كتب بر خوانده بود
چشم را در صورت آن بر گشود
از غبار مركب آن شاه نر
يافت او كحل عزيزي در بصر
برچنين گلزار دامن ميكشيد
جزو جزوش نعره زن هل من مزيد
گلشني كز بقل رويد يك دمست
گلشني كز عقل رويد خرمست
گلشني كز گل دمد گردد تباه
گلشني كز دل دمد وافر حتاه
علمهاي با مزهٔ دانستهمان
زان گلستان يك دو سه گلدسته دان
زان زبون اين دو سه گل دستهايم
كه در گلزار بر خود بستهايم
آنچنان مفتاحها هر دم بنان
ميفتد اي جان دريغا از بنان
ور دمي هم فارغ آرندت ز نان
گرد چارد گردي و عشق زنان
باز استسقات چون شد موجزن
ملك شهري بايدت پر نان و زن
مار بودي اژدها گشتي مگر
يك سرت بود اين زماني هفتسر
اژدهاي هفتسر دوزخ بود
حرص تو دانهست و دوزخ فخ بود
دام را بدران بسوزان دانه را
باز كن درهاي نو اين خانه را
چون تو عاشق نيستي اي نرگدا
همچو كوهي بيخبر داري صدا
كوه را گفتار كي باشد ز خود
عكس غيرست آن صدا اي معتمد
گفت تو زان سان كه عكس ديگريست
جمله احوالت به جز هم عكس نيست
خشم و ذوقت هر دو عكس ديگران
شادي قواده و خشم عوان
آن عوان را آن ضعيف آخر چه كرد
كه دهد او را به كينه زجر و درد
تا بكي عكس خيال لامعه
جهد كن تا گرددت اين واقعه
تا كه گفتارت ز حال تو بود
سير تو با پر و بال تو بود
صيد گيرد تير هم با پر غير
لاجرم بيبهره است از لحم طير
باز صيد آرد به خود از كوهسار
لاجرم شاهش خوراند كبك و سار
منطقي كز وحي نبود از هواست
همچو خاكي در هوا و در هباست
گر نمايد خواجه را اين دم غلط
ز اول والنجم بر خوان چند خط
تا كه ما ينطق محمد عن هوي
ان هو الا بوحي احتوي
احمدا چون نيستت از وحي ياس
جسميان را ده تحري و قياس
كز ضرورت هست مرداري حلال
كه تحري نيست در كعبهٔ وصال
بيتحري و اجتهادات هدي
هر كه بدعت پيشه گيرد از هوي
همچو عادش بر برد باد و كشد
نه سليمانست تا تختش كشد
عاد را با دست حمال خذول
همچو بره در كف مردي اكول
همچو فرزندش نهاده بر كنار
ميبرد تا بكشدش قصابوار
عاد را آن باد ز استكبار بود
يار خود پنداشتند اغيار بود
چون بگردانيد ناگه پوستين
خردشان بشكست آن بئس القرين
باد را بشكن كه بس فتنهست باد
پيش از آن كت بشكند او همچو عاد
هود دادي پند كه اي پر كبر خيل
بر كند از دستتان اين باد ذيل
لشكر حق است باد و از نفاق
چند روزي با شما كرد اعتناق
او به سر با خالق خود راستست
چون اجل آيد بر آرد باد دست
باد را اندر دهن بين رهگذر
هر نفس آيان روان در كر و فر
حلق و دندانها ازو آمن بود
حق چو فرمايد به دندان در فتد
كوه گردد ذرهاي باد و ثقيل
درد دندان داردش زار و عليل
اين همان بادست كه امن ميگذشت
بود جان كشت و گشت او مرگ كشت
دست آن كس كه بكردت دستبوس
وقت خشم آن دست ميگردد دبوس
يا رب و يا رب بر آرد او ز جان
كه ببر اين باد را اي مستعان
اي دهان غافل بدي زين باد رو
از بن دندان در استغفار شو
چشم سختش اشكها باران كند
منكران را درد اللهخوان كند
چون دم مردان نپذرفتي ز مرد
وحي حق را هين پذيرا شو ز درد
باد گويد پيكم از شاه بشر
گه خبر خير آورم گه شوم و شر
ز آنك مامورم امير خود نيم
من چو تو غافل ز شاه خود كيم
گر سليمانوار بودي حال تو
چون سليمان گشتمي حمال تو
عاريهستم گشتمي ملك كفت
كردمي بر راز خود من واقفت
ليك چون تو ياغيي من مستعار
ميكنم خدمت ترا روزي سه چار
پس چو عادت سرنگونيها دهم
ز اسپه تو ياغيانه بر جهم
تا به غيب ايمان تو محكم شود
آن زمان كه ايمانت مايهٔ غم شود
آن زمان خود جملگان مؤمن شوند
آن زمان خود سركشان بر سر دوند
آن زمان زاري كنند و افتقار
همچو دزد و راهزن در زير دار
ليك گر در غيب گردي مستوي
مالك دارين و شحنهٔ خود توي
شحنگي و پادشاهي مقيم
نه دو روزه و مستعارست و سقيم
رستي از بيگار و كار خود كني
هم تو شاه و هم تو طبل خود زني
چون گلو تنگ آورد بر ما جهان
خاك خوردي كاشكي حلق و دهان
اين دهان خود خاكخواري آمدست
ليك خاكي را كه آن رنگين شدست
اين كباب و اين شراب و اين شكر
خاك رنگينست و نقشين اي پسر
چونك خوردي و شد آن لحم و پوست
رنگ لحمش داد و اين هم خاك كوست
هم ز خاكي بخيه بر گل ميزند
جمله را هم باز خاكي ميكند
هندو و قفچاق و رومي و حبش
جمله يك رنگاند اندر گور خوش
تا بداني كان همه رنگ و نگار
جمله روپوشست و مكر و مستعار
رنگ باقي صبغة الله است و بس
غير آن بر بسته دان همچون جرس
رنگ صدق و رنگ تقوي و يقين
تا ابد باقي بود بر عابدين
رنگ شك و رنگ كفران و نفاق
تا ابد باقي بود بر جان عاق
چون سيهرويي فرعون دغا
رنگ آن باقي و جسم او فنا
برق و فر روي خوب صادقين
تن فنا شد وان به جا تو يومن دين
زشت آن زشتست و خوب آن خوب و بس
دايم آن ضحاك و اين اندر عبس
خاك را رنگ و فن و سنگي دهد
طفلخويان را بر آن جنگي دهد
از خميري اشتر وشيري پزند
كودكان از حرص آن كف ميگزند
شير و اشتر نان شود اندر دهان
در نگيرد اين سخن با كودكان
كودك اندر جهل و پندار و شكيست
شكر باري قوت او اندكيست
طفل را استيزه و صد آفتست
شكر اين كه بيفن و بيقوتست
واي ازين پيران طفل نااديب
گشته از قوت بلاي هر رقيب
چون سلاح و جهل جمع آيد به هم
گشت فرعوني جهانسوز از ستم
شكر كن اي مرد درويش از قصور
كه ز فرعوني رهيدي وز كفور
شكر كه مظلومي و ظالم نهاي
آمن از فرعوني و هر فتنهاي
اشكم تي لاف اللهي نزد
كه آتشش را نيست از هيزم مدد
اشكم خالي بود زندان ديو
كش غم نان مانعست از مكر و ريو
اشكم پر لوت دان بازار ديو
تاجران ديو را در وي غريو
تاجران ساحر لاشيفروش
عقلها را تيره كرده از خروش
خم روان كرده ز سحري چون فرس
كرده كرباسي ز مهتاب و غلس
چون بريشم خاك را برميتنند
خاك در چشم مميز ميزنند
چندلي را رنگ عودي ميدهند
بر كلوخيمان حسودي ميدهند
پاك آنك خاك را رنگي دهد
همچو كودكمان بر آن جنگي دهد
دامني پر خاك ما چون طفلكان
در نظرمان خاك همچون زر كان
طفل را با بالغان نبود مجال
طفل را حق كي نشاند با رجال
ميوه گر كهنه شود تا هست خام
پخته نبود غوره گويندش به نام
گر شود صدساله آن خام ترش
طفل و غورهست او بر هر تيزهش
گرچه باشد مو و ريش او سپيد
هم در آن طفلي خوفست و اميد
كه رسم يا نارسيده ماندهام
اي عجب با من كند كرم آن كرم
با چنين ناقابلي و دوريي
بخشد اين غورهٔ مرا انگوريي
نيستم اوميدوار از هيچ سو
وان كرم ميگويدم لا تياسوا
دايما خاقان ما كردست طو
گوشمان را ميكشد لا تقنطوا
گرچه ما زين نااميدي در گويم
چون صلا زد دست اندازان رويم
دست اندازيم چون اسپان سيس
در دويدن سوي مرعاي انيس
گام اندازيم و آنجا گام ني
جام پردازيم و آنجا جام ني
زانك آنجا جمله اشيا جانيست
معني اندر معني اندر معنيست
هست صورت سايه معني آفتاب
نور بيسايه بود اندر خراب
چونك آنجا خشت بر خشتي نماند
نور مه را سايهٔ زشتي نماند
خشت اگر زرين بود بر كندنيست
چون بهاي خشت وحي و روشنيست
كوه بهر دفع سايه مندكست
پاره گشتن بهر اين نور اندكست
بر برون كه چو زد نور صمد
پاره شد تا در درونش هم زند
گرسنه چون بر كفش زد قرص نان
وا شكافد از هوس چشم و دهان
صد هزاران پاره گشتن ارزد اين
از ميان چرخ برخيز اي زمين
تا كه نور چرخ گردد سايهسوز
شب ز سايهٔ تست اي ياغي روز
اين زمين چون گاهوارهٔ طفلكان
بالغان را تنگ ميدارد مكان
بهر طفلان حق زمين را مهد خواند
شير در گهواره بر طفلان فشاند
خانه تنگ آمد ازين گهوارهها
طفلكان را زود بالغ كن شها
اي گواره خانه را ضيق مدار
تا تواند كرد بالغ انتشار
چون مسلم گشت بيبيع و شري
از درون شاه در جانش جري
قوت ميخوردي ز نور جان شاه
ماه جانش همچو از خورشيد ماه
راتبهٔ جاني ز شاه بينديد
دم به دم در جان مستش ميرسيد
آن نه كه ترسا و مشرك ميخورند
زان غذايي كه ملايك ميخورند
اندرون خويش استغنا بديد
گشت طغياني ز استغنا پديد
كه نه من هم شاه و هم شهزادهام
چون عنان خود بدين شه دادهام
چون مرا ماهي بر آمد با لمع
من چرا باشم غباري را تبع
آب در جوي منست و وقت ناز
ناز غير از چه كشم من بينياز
سر چرا بندم چو درد سر نماند
وقت روي زرد و چشم تر نماند
چون شكرلب گشتهام عارض قمر
باز بايد كرد دكان دگر
زين مني چون نفس زاييدن گرفت
صد هزاران ژاژ خاييدن گرفت
صد بيابان زان سوي حرص و حسد
تا بدانجا چشم بد هم ميرسد
بحر شه كه مرجع هر آب اوست
چون نداند آنچ اندر سيل و جوست
شاه را دل درد كرد از فكر او
ناسپاسي عطاي بكر او
گفت آخر اي خس واهيادب
اين سزاي داد من بود اي عجب
من چه كردم با تو زين گنج نفيس
تو چه كردي با من از خوي خسيس
من ترا ماهي نهادم در كنار
كه غروبش نيست تا روز شمار
در جزاي آن عطاي نور پاك
تو زدي در ديدهٔ من خار و خاك
من ترا بر چرخ گشته نردبان
تو شده در حرب من تير و كمان
درد غيرت آمد اندر شه پديد
عكس درد شاه اندر وي رسيد
مرغ دولت در عتابش بر طپيد
پردهٔ آن گوشه گشته بر دريد
چون درون خود بديد آن خوشپسر
از سيهكاري خود گرد و اثر
از وظيفهٔ لطف و نعمت كم شده
خانهٔ شادي او پر غم شده
با خود آمد او ز مستي عقار
زان گنه گشته سرش خانهٔ خمار
خورده گندم حله زو بيرون شده
خلد بر وي باديه و هامون شده
ديد كان شربت ورا بيمار كرد
زهر آن ما و منيها كار كرد
جان چون طاوس در گلزار ناز
همچو چغدي شد به ويرانهٔ مجاز
همچو آدم دور ماند او از بهشت
در زمين ميراند گاوي بهر كشت
اشك ميراند او كاي هندوي زاو
شير را كردي اسير دم گاو
كردي اي نفس بد بارد نفس
بيحفاظي با شه فريادرس
دام بگزيدي ز حرص گندمي
بر تو شد هر گندم او كزدمي
در سرت آمد هواي ما و من
قيد بين بر پاي خود پنجاه من
نوحه ميكرد اين نمط بر جان خويش
كه چرا گشتم ضد سلطان خويش
آمد او با خويش و استغفار كرد
با انابت چيز ديگر يار كرد
درد كان از وحشت ايمان بود
رحم كن كان درد بيدرمان بود
مر بشر را خود مبا جامهٔ درست
چون رهيد از صبر در حين صدر جست
مر بشر را پنجه و ناخن مباد
كه نه دين انديشد آنگه نه سداد
آدمي اندر بلا كشته بهست
نفس كافر نعمتست و گمرهست
حق به عزرائيل ميگفت اي نقيب
بر كي رحم آمد ترا از هر كئيب
گفت بر جمله دلم سوزد به درد
ليك ترسم امر را اهمال كرد
تا بگويم كاشكي يزدان مرا
در عوض قربان كند بهر فتي
گفت بر كي بيشتر رحم آمدت
از كي دل پر سوز و بريانتر شدت
گفت روزي كشتيي بر موج تيز
من شكستم ز امر تا شد ريز ريز
پس بگفتي قبض كن جان همه
جز زني و غير طفلي زان رمه
هر دو بر يك تختهاي در ماندند
تخته را آن موجها ميراندند
باز گفتي جان مادر قبض كن
طفل را بگذار تنها ز امر كن
چون ز مادر بسكليدم طفل را
خود تو ميداني چه تلخ آمد مرا
بس بديدم دود ماتمهاي زفت
تلخي آن طفل از فكرم نرفت
گفت حق آن طفل را از فضل خويش
موج را گفتم فكن در بيشهايش
بيشهاي پر سوسن و ريحان و گل
پر درخت ميوهدار خوشاكل
چشمههاي آب شيرين زلال
پروريدم طفل را با صد دلال
صد هزاران مرغ مطرب خوشصدا
اندر آن روضه فكنده صد نوا
پسترش كردم ز برگ نسترن
كرده او را آمن از صدمهٔ فتن
گفته من خورشيد را كو را مگز
باد را گفته برو آهسته وز
ابر را گفته برو باران مريز
برق را گفته برو مگراي تيز
زين چمن اي دي مبران اعتدال
پنجه اي بهمن برين روضه ممال
همچو آن شيبان كه از گرگ عنيد
وقت جمعه بر رعا خط ميكشيد
تا برون نايد از آن خط گوسفند
نه در آيد گرگ و دزد با گزند
بر مثال دايرهٔ تعويذ هود
كه اندر آن صرصر امان آل بود
هشت روزي اندرين خط تن زنيد
وز برون مثله تماشا ميكنيد
بر هوا بردي فكندي بر حجر
تا دريدي لحم و عظم از همدگر
يك گره را بر هوا درهم زدي
تا چو خشخاش استخوان ريزان شدي
آن سياست را كه لرزيد آسمان
مثنوي اندر نگنجد شرح آن
گر به طبع اين ميكني اي باد سرد
گرد خط و دايرهٔ آن هود گرد
اي طبيعي فوق طبع اين ملك بين
يا بيا و محو كن از مصحف اين
مقريان را منع كن بندي بنه
يا معلم را به مال و سهم ده
عاجزي و خيره كن عجز از كجاست
عجز تو تابي از آن روز جزاست
عجزها داري تو در پيش اي لجوج
وقت شد پنهانيان را نك خروج
خرم آن كين عجز و حيرت قوت اوست
در دو عالم خفته اندر ظل دوست
هم در آخر عجز خود را او بديد
مرده شد دين عجايز را گزيد
چون زليخا يوسفش بر وي بتافت
از عجوزي در جواني راه يافت
زندگي در مردن و در محنتست
آب حيوان در درون ظلمتست
قصه كوته كن كه راي نفس كور
برد او را بعد سالي سوي گور
شاه چون از محو شد سوي وجود
چشم مريخيش آن خون كرده بود
چون به تركش بنگريد آن بينظير
ديد كم از تركشش يك چوبه تير
گفت كو آن تير و از حق باز جست
گفت كه اندر حلق او كز تير تست
عفو كرد آن شاه دريادل ولي
آمده بد تير اه بر مقتلي
كشته شد در نوحهٔ او ميگريست
اوست جمله هم كشنده و هم وليست
ور نباشد هر دو او پس كل نيست
هم كشندهٔ خلق و هم ماتمكنيست
شكر ميكرد آن شهيد زردخد
كان بزد بر جسم و بر معني نزد
جسم ظاهر عاقبت خود رفتنيست
تا ابد معني بخواهد شاد زيست
آن عتاب ار رفت هم بر پوست رفت
دوست بيآزار سوي دوست رفت
گرچه او فتراك شاهنشه گرفت
آخر از عين الكمال او ره گرفت
و آن سوم كاهلترين هر سه بود
صورت و معني به كلي او ربود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد