بسيار قصه ها كه به پايان رسييد و باز
غمگين كلاغ پير ره آشيان نجست
اما هنوز در تك اين شام مي پرد
پرسان و پي كننده هر قصه از نخست
دل دل زنان ستاره خونين شامگاه
در ابر مي چكيد
سيمرغ ابرها
مي رفت تا بميرد در آشيان شب
پهلو شكافته
سهراب
روي خك
مي سوخت مي گداخت
در شعله هاي تب
آوا اگر كه بود تك شيهه بود
شوم
ز يك اسب بي سوار
و آهنگ گامهاي گريزنده اي ز دشت
آغاز نا شده
پايان ناگزيرش را
مي خواست سرگذشت
اما هجوم تب
سهراب را به بستر خونين گشوده لب
مي سوزدم و به آبم
اما نياز نيست
نه تشنگي فروننشيند مرا به آب
اي داد از اين عطش
فرياد از آن سراب
اينجا كجاست من به چه كارم ؟
چه ابرهاي خشكي
چه باغهاي جادويي
آن پير آن حكيم
اين ميوه هاي تلخ به شاخ از چه آفريد ؟
آن دسته گل چه كس ز كجا چيد ؟
مادر ز بهر من
اين جاودانه بستر پر را كه گستريد ؟
ايا به باد رفت
در باغ هر چه بود ؟
تنها به جاي باز
ميوه كال گسستگي؟
ياقوت هاي خون
تك قطره هاي لعل
اين مهره را كه داد
اين سرخ گل بگو بگو كه به پهلوي من نهاد
ديرست دير دير
بشتاب اي پدر
مادر ! به قصه اي
با من ز آمدن
وز شور و شوق ديدن آن پهلوان بگو
بيم از دلم ببر
خم گشت آسمان
چون مادري به گونه سهراب بوسه زد
سهراب ديدگان را
بر نقش تازه داد
تهمينه
در برابر اينه
سرمست عشق و زمزمه پرداز
گيسو فكنده در نفس باد
آوازه داده اند و تهمتن
از راه مي رسد
دلخواه دور من
با گامهاي خويش به درگاه مي رسد
رستم كجا و شهر سمنگان ما كجا ؟
نيروي چيست اين
كو را چنين به سوي شبستان ما كشد ؟
آخر شكار گور و گمشدن رخش
هر يك بهانه اي است در انبان روزگار
تا فرصتي پديد كند بر نياز من
اي رهنماي چرخ و فلك درشبي چنين
كامم روا بدار
اين بانگ بشنويد
اين شور درفتاده به شهر از براي اوست
اين كوه و دشت و برزن و بازار
وين كاخ و بارگاه
يا هرچه از من است
دل و ديده جاي اوست
اينك كه ناگهان
از راه مي رسد
اي اينه بگو
منچون كنم چه سان كه خويشاوند او بود ؟
گيسو چگونه برشكنم باز
يا در ميان اين همه رنگينه جامه ها
آخر كدام يك بگزينم ؟
با او سخن چه گونه گشايم
آرايه چون كنم كه به چشمش نكو بود ؟
اي نه من به دلبري و حسن شهره ام
ديگر كه راه رسد
جز تهمتن كه بر گل آتش گرفته ام
باران شبنمي برساند ؟
آري كه را سزد
تا كودكي يگانه دوران
بر دست و دامنم بنشاند ؟
ابري عبور كرد
گويي به دستمال سپيدش خيال را
از ديدگان خسته سهراب مي سترد
مادر ! كجا كجا
اين اسب بالدار كجا مي برد مرا ؟
تهمينه باره را
از پاي تا به سر همه مي بويد
بر زينو برك و گردن او دست مي كشد
در يال هاي او
رخساره مي فشارد و مي مويد
يكتاي من پسر
تك ميوه جواني و عشقم كجا شدي ؟
اي جنگل جوانه اميد
چون شد كزين درخت پر از شاخ آرزو
بي گه جدا شدي ؟
گفتم تو را نگفتم ؟
كز عطر راز تو
افراسياب نيز مبادا كه بو برد ؟
امكا تو را غرور به پندارهاي نيك
اما تو را شتاب به ديدار تهمتن
چشم خرد ببست
دشمن به مصلحت
مي داد با تو دست
اما تو بي خبر
با آن دورويگان به خطا داشتي نشست
مي كوفت سم پياپي بر خك آن سمند
سر در نشيب زين
تهمينه مي كند روي وموي
در برگرفته گردن آن باره جوان
در خويش مي گريست و مي كرد گفتگوي
آخر چرا نشانه يكتاي تهمتن
آن شهره مهره را
بيهوده زير جامه نهان كردي
وين گونه شوربخت پدر را
بدنام و تلخ كام جهان كردي ؟
سهراب خشم خورده و نالان
ز آن رو كه ژاژخواه دهاني به نيشخند نگويد
نوخاسته نگر كه به بازو
بربسته به نابجا
طوق و نگين رستم دستان
آنگاه
تهمينه را به حوصله خواهان
مادر درود بر تو و بدرود
دردا كه مرگ دامنت از دست من ربود
مادر
هر مهر كز براي منت در نهانبود
بي هر ملامتي
با تهمتن بدار كه اينك
تنهاترين كسي است كه در اين جهان بود
با او بدار مهر كه شاياي آن بود
برخيز و رخ بشوي و برآراي گيسوان
ديگر نكن به زاري آشفته ام روان
از باره جوان
تهمينه زين و برگ و سلاح و لگام را به نوازش
بر مي گيرد
با اسب تن سپرده به تاريكي و به دشت
تا چندگامكي
همراه مي رود
آنگه درون ظلمت
پيچان و پكشان
گويي كه شكوه هايي با باد مي كند
بدرود رود من بود ونبود من
اي ناگرفته كام
داماد مرگ حجله شهنامه
داماد بي عروس
اي سرو سرخ فام
گفتم به پروراندم فرزندي
زيبا و پر هنر
در رامش آورم سر پر شور و تهمتن
باشد كه همنشيني اين پور و آن پدر
در سرزمين ما
بيخ گياه كينه بسوزاند
وين مرز و بوم را
با بالهاي مهر بپوشاند
اينك پسر
گوزن جوان گريزپاي
برپشته اي به خك غريبي غنوده است
اينك پدر
تهمتن
آن كوه استوار
در آسياي دردش
چون سنگ سوده است
تنها و دورمانده و ناشاد
در اين ميانه من چو غباري به گردباد
اي آفريدگار
دادي تو بهترين و ستاندي تو بهترين
بيداد و داد چيست ؟
آن چيست ؟
چيست اين ؟
بانگش خطي بروي سيه آسمان كشيد
تهمينه دور شد تاريك شد
چو لكه اي از شب سياهتر
و آن لكه را بيابان بر برگ شب مكيد
قد مي كشد گياه شب از خكهاي دشت
مرغي ز روي سنگ به آفاق مي پرد
بادي به دوردست
آوازهاي خامش سهراب مي برد
گلهاي قاصدم
در جويبار باد
از هر كناره رفت
يك تن چرا از اين همه درها كه كوفتم
بيرون نكرد سر شمهي مرا نداد ؟
ديرست آه دير شبگير
ديگر به جز ستاره كست دستگير نيست
نه آب خود مبر
اي مرد در به در
بازآ كه هم ز سنگ تو جوشند چشمه ها
يك دم كنار من بنشين پهلوان پدر
پر درد مانده اشك فروخورده
از خود به خشم
خسته و خك آلود
رستم كنار پيكر بي تاب
دستش ميان موي پسر بود
شيري به تنگناي قفس در
با آبشاري
كوبان به صخره سر
تا گردش سپهر مدارش درين خم است
ننگي چنان و داغ تو بر جان رستم است
دستم بريده چشم و دلم كور رود من
روزم سياه آه اي آفريدگار چون برفراز مي كشي و مي كني تباه؟
گفتند : مردي رسيده است بلي يكيه در جهان
جز رستمش به رزم هم آورد گرد نيست
گر تهمتن به عرصه نباشد
اميد برد نيست
پور و پدر برابر و بيگانگي شگفت
با صد نشان كه بر رخ و بالاست
نشناختم تو را
نشناختي مرا
اين پرده پوش شعبده گر چشم بند كيست
اين كوري از كجاست ؟
مي گفت دل كه : رستم
بنگر ببين نه بوي تو را دارد بگو بجو
افسوس عقل باطل
مي زد نهيب نه
هان دشمن است او
خم مي شود تهمتن
گريان
در گيسوان درهم سهراب
سر مي برد فرو
گ.يي كه او گلي را نهفته در آن ميان
بو مي كند به جان
ديري ست تا كه من
در راه استي
وين سرزمين كه زيستگه مردمان ماست
شمشير مي زنم
تنها نه اين منم كه چنين مي كنم پدر
مي كرده اين چنين و هم اين رسم از نياست
برگشته بخت خصم كه آهنگ ما كند
آه از تو ناشناخته ره جان بيگناه
دشمن چه ها كند
آري شكست گرچه درين جنگ ننگ بود
اما به روز واقعه
افسوس
آن نابه كار خنگ خرد نيز لنگ بود
تدبير بسته لب
از هر كرانه راه به تقدير باز كرد
رستم چه كور بود كه گم باد نام او
دستي به آشتي نگشاده
خود جنگ ساز كرد
دشمن گرفت پاره جان را و با فريب
پهلوي او دريد
اما چه شوم تر به مكافات خود رسيد
واي از من پليد
كين بسته بود در به دلم با هزار قفل
دريغا ز يك كليد
دستت چو تيغ خدعه فرود آرد
حتي به راه داد
هشدار
عاقبت
آن تيغ را به قلب تو مي كارد
باري
زين قصه بگذرم كه چنين است روزگار
پيوند و مهر ماست
رشك آور كسان
اما غم و جودايي هر جفت نازنين
آرام بخش خاطر اين قوم زشتكار
در جستجوي اختري انگار
در توده هاي ابر
آن پير تهمتن
رو مي كند به پهنه دلگير آسمان
اما هنوز با پسرش دارد او سخن
رستم
هميشه تنها
از هفتخوان مدهش شهنامه مي گذشت
هر چند جان او
در حسرت برآمد و پيدايي تو بود
هر چند چشم او
در جستجوي ديدن رعنايي تو بود
نو خاسته دليري
فرزندي
همراه و همنبرد
ليكن بدين صفت كه تو از راه آمدي
تنهاست باز مرد
آري به آرزو
گرم است زندگي
بي شعله اش وليك
خكستري ست مانده به جا از اجاق سرد
زان رستم است كه چرخ بلندش نبسته دست
اينك
چه مانده است ؟
يك پهلوان و در همه گيتي
پيروز
در شكست
شادا سفر گزيده به منزل رسيده اي
خوشبخت آن كه در شب پر هول روزگار
آرامش درون
او را به شهر جادويي خواب مي برد
اما مرا
كه مانده بسي راه ناتمام ؟
شب خوش
كه صخره را
طغيان پر تلاطم سيلاب مي برد
رستم گرفته دست پسر در ميان دست
بر لب ز حسرت آه
سنگين به گود ظلمت دل بال مي كشد
گويي كه خامشانه فرو مي رود به چاه ؟
شب چون زني كه پر شود از بركه هاي قير
آرام در خرام
خورشيد خفته بود نه پيدا چراغ ماه
تاريك بود شام
از هيچ كس نبود صدايي كه مي رسيد
سهراب دردمند
در خويش مي تپيد
آن ماهتاب سرزده از برج كهنه كو ؟
كو آن برنده كو ؟
گرد آفريد آن گل پرخاشجو چه شد ؟
آن خطر ناشناس كه همچون نسيم خيس
يك دم به جان تفته و سوزان من وزيد
گم شد به نيمه راه
ايا كسي به دشت
آهوي من نديد ؟
چونان گلي سپيد
به نرمي
گرد آفريد از زره شب برون خزيد
اي جان ناشكيبا
سهراب
شب مي رود ز نيمه
سحر مي رسد به خواب
ديدار ما
زياده درين سرگذشت بود
بيگاه و پرشتاب
جز حسرتي چه سود تماشا را
گاه عبور تند شهاب از بر شهاب
يا دسته گل بر آب ؟
بگذار همچو سايه در اين شب فرو شوم
با شورهاي دل
تنها گذارمت
همراه عشق خويش
به يزدان سپارمت
سهرابگفت : نه
با من دمي بمان
در تنگناي كوته آن ديدار
دراوج كارزار
اهريمنانه دستي گر عقل ما ربود
دلهاي ما به هم دري از عشق برگشود
ديدار ما ضروري اين سرگذشت بود
زرين شهاب عشق
بر ما عبور كرد
هر چند
شوري غريب تر
جانهاي برگداخته را از هم
آن گونه دور كرد
آري
ما عشق را اگر نچشيديم
آن را چو دسته گل
بر روي آبهاي روان ديديم
وينك كه راه وادي خاموشان
در پيش مي گيرم
عاشق مي ميرم
اما تو اي عبور نوازش
اما تو اي وزيده بر اين برگ ناتوان
هشدار تا سوار شتابان عشق را
در هر ردا و جامه به جاي آري
درياب وقت را كه تو را جاودانه نيست
اين بيكرانه را
زنهار
بيكرانه نپنداري
كنون برو روان و تنت پك و شاد باد
همواره از منت
با مهر ياد باد
در پيچ و تاب هاي پرندينه با نسيم
گرد آفريد
چون شبحي دور مي شود
شب رخنه ها و روزنه مي بندد
شب كور مي شود
آواي بالهاي شگفتي
سهراب را كه يك دو دم از خويش رفته بود
بر جاي خود نشاند
بگشود چشم و سقف سيه را مظاره كرد
مي ديد
در چشم يا گمان
درهاي آسمان چو گلي باز مي شود
وز سايه روشن دل ابري سيه حكيم
دستار بسته خامش و
موي و محاسنش
چون پاره هاي مه
آذين روي و سر
بر هودجي ز بال عقابان
مي ايد هر دم بزرگتر
مي ايد
با دفترش به دست
با پرچمي زشعله آتش فراز سر
مرغان به جاي فرشش
مي گسترد پر
سهراب
كاسوده مي نمود ز جا خاست
ديدار با حكيم
پنداشتي كه درد وركاست
ژوليده روي و موي
خفتان و جامه چك
پيچان و پكشان
دستي به روي زخم تهيگاه
خون چكان
با حرمتي چنان كه بشايد
بر او نماز برد
او را سلام داد
وانگه شكستهوار به پيش آمد
بر دفتر گشوده شهنامه ايستاد
اي پر خرد حكيم سخن ساز
با نقطه اي ز خون
پايان گذاشتي
آن قصه را كه عشق
ديباچه مي نوشت در آغاز
پروردي ام چه نيك و
رها كردي ام چه زود
اي گردآفرين
به نگارش
ايينت اين بود
در شاهنامه ات
اي شهريار داد
داري به هر سپاه يلاني كه مي زييند
شادان به ساليان
در دفتر بزرگ تو با گردش قلم
بي مرگ مي شود پدرم پير پهلوان
اما مرا جوان
آري جوان به دست همين مرد مي كشي
بدنام كرده رستم دستان به داستان
تهمينه را نشانده به اندوه بيكران
سهراب
غمخنده اي چو بر لب پير حكيم ديد
يك چند آرميد
وز تو نفس گرفت
مي آمدم به ره
چه پك و چه پويا
چون قطره اي به جانب دريا
پيوند
با آن بزرگ زنده زايا به چشم بود
غافل
كاندر ميان آدمي و آرزو رهي ست
هر چند پر كشش
اما بسا بساست خطا خيز و مرگزا
مي آمدم
تا داد و دوستي
بر تخت برنشانم
آنگاه سر به خدمت
پيش پدر نهم
برادرم از ميان
ايين خود سري
كاووس را نمان و هر جا كه ديو خوست
كاخي به داد بركشم و مهر پروري
آزادگي شود
ايين پك ما
درها چو پرگشايم بر گنج و خواسته
ديگر كسي گرسنه نخسبد به خك ما
گفتم كه جنگ من
پايان جنگهاست
زين پس جهان ما همه عشق است و آشتي
و شاخههاي گل
در تيردان و تركش مردان رزمجوي
نقش و نشان ماست
چون قصد نيك بودم و باور به كار خويش
پروا نداشتم به دل اين كارزار را
بي پايه مي شمردم و خصمانه
يا كه از سر دلسوزي
تشويش مادرانه
هر زينهار را
آخر چگونه با تو بگويم من اي حكيم
كاندر ميان ابر و مه آسمان ما
گم بود گم ستاره رخشان رهنما
ما در جدال مرگ به تاريكي
فرزمد با پدر
وان چهره هاي زشت سزاوار دشمني
پنهان به گوشه ها
بر ما نظاره گر
قدمت كشيده سركش و سوزان
چون آخرين برآمد كاهيده شمع شب
سهراب پر توان
دارد سخن به لب
انگار تا كه من بر رسيدم
وارونه شد جهان
ناراستي پديد
پيوندها نهان
پور و پدر برابر هم تيغ مي كشند
اما
پايي نه در ميان
دستي نه پيشگير
يك لب به مهرباني و پيوند باز نه
از پشت سالها
دوري و انتظار
آن دم كه پا گرفته يكي شعله تا بدان
از ره رسيده را
با چشم دل ببيني و بشناسي
در پرده هاي مه نفسي كارساز نه
وقتي به رزم
چشم و چراغ تو
رستمت
مي رفت تا پسر بكشد
با خود اوفتد
زال زرت چه شد كه به تدبير مينشست ؟
سيمرغ رهنماي كجا بود
آن قاف آشيان ؟
وينك كه زخم پهلوي من چون گل عقيق
پر داده عطر مرگ
كاووس شاه كيست كه بي رايت اي حكيم
دارو كند نهان ؟
لب بسته خامشان
فرمانبران رام كدام آفريدگار
يا بد سرشتگان كدام آفرينش اند ؟
اينان به خامشي
ايا نه هيمه هاي مدد كار آتش اند ؟
سهراب
آشفته تر ز پيش
دستي به روز زخم تهيگاه مي كشد
شب
اه مي كشد
نازش به پهلواني رستم
در واپسين دمان
بر خك سرد بود
خفتن كنار مادر و آغوش گرم او
دردا چه بي دوام
كوتاه
عمر شبنم
لبريز درد بود
خوش بود روزگار
گر محنت كسان
چون خار سرزنش به دل و جان نمي خليد
يا بردرخت پر گل و پر بار آرزو
هر روز نو به نو
اين بي شمار ميوه رنگين نمي رسيد
در كشور تو آه
يك سرگذشت نيست چو از آن من
تباه
جنگ و شكست و بي كسي و غم
پاداشتن كدام گناهست اين رستم ؟
سهراب
در هم كشيده روي
خاموش و خسته تكيه به شمشير مي كند
پرسان ملول
سر به سوي پير مي كند
اما حكيم
بر پرده سياهي شب چشم كرده تنگ
ز انديشه اي به گفتن پاسخ
دارد مي رنگ
گردنده نقش هاست به پيش نظر ورا
بر پهنه خيالش
درياي آتش است
شعله ست و دود و اسب و سياهي
در شعله هاي سرخ
سوارش سياوش است
آنگاه بارگاه
افراسياب و دشت
تشت طلا و خون
سر شهزاده واژگون
و بازگير و دار
اسفنديار و عاقبت كار
آن سو شغاد بد كنش و دام
دام شكارگاه
رستم درون چاه
در انتها گريختم يزدگرد شاه
ماهوي و ايابان
آن شومبار جنگ شبيخون تازيان
توفان و گردباد
وان نامه اشكنامه بيداد
زان شوربخت جنگي روشن بين
درمانده مرد رستم فرخزاد
شعله
چون مرغ سربريده پريشان
پرپر زنان به درگه و ديوار و سقف شب
اما حكيم
از اوج جايگاه بلندش
غم گشته روي چهره سهراب
يا جستجو كنان در نقشي از كتاب
دارد دريغ و دردي
بيرون ز هر كلام
زين رو به گفت ديگر آرد سخن به لب
آرام
اي آرزوي تنگدلان
بر كشيده نام
تا تارك سلاله رستم
آرام
در راه پر مخاطره بگذاشتي چو گام
ديگر چه جاي شكوه و اندوه ؟
پر مايه پهلوان
در خورد پهلواني
اين قصه كن تمام
و آنگاه
ناخوانده و نديده ز من برگ بي مشار
نا آِنا به پيچ و خم چرخ كجمدار
جان شيفته به كام خطر درفكنده تن
اين نكته ها چرا ز تو
تندي چرا به من ؟
كشور كرا و
شاه كجا و
سپه كجا ؟
من در پي افكنيدن اين كاخ مردمي
وين نظم رنجبار
گوينده اي حكيمم
ايينه دار سيرت وسيماي روزگار
من خوشه چين كشته دهقانم
من بازگشت هر سخن و سرگذشت را
آنچم سپرده اند
در پيشگاه داد به پيمانم
اما تا دانه را ز پوست نپردازم
تا نگذرد ز چرخه دستاس آزمون
تا ورز ناورم
تا دور آتش انديشه نفكنم
زان
نان نمي دهم
اما حديث مرگ تو انسان پر بها
نشناختي مرا كه در همه اين دفتر درشت
حتي نمونه وار
آزار مور كشي را فراز خك
فرمان نمي دهم ؟
نه من نمي كشم
گردونه هاي سكت و سنگين مرگ را
آن را كسان به شيوه و كردار گونه گون
همراه مي كشند
نه من به باغ خويش
بي گاه بر نمي كنم از شاخه برگ را
آتش به تار و پود پلاس سياه شب
افكنده پيچ و تاب
مشتاق در شنيدن دنباله سخن
سهراب
دارد بسي شتاب
آن دم كه خود پذيره شدي مهره پدر
ياقوت دانه شهره گيتي را
بستي به بازوان
در از بلا به خويش گشودي و در نخست
بايد كه راز فاجعه در سنگ سرخ جست
سهراب آنچه زيور بازوي و دست توست
آن مهره اي
مهر جهان پهلواني است
مردي بدان برآمده راه ناچار
حتي
در مرز و بوم خويش
نقشي جهاني است
نا پيش بين و غافل و سهل آزما كسان
كه به نوخاسته جوان
يا هر ز راه تازه رسي ناگشوده چشم
بيگاه بسپرند چنين مهره گران
آري
آن مهره آن نگين
آن لعل درنشسته به بازو بند
چون دانه هاي دلكش جادويان
كان را درون شعله آتش مي افكنند
نا گه تو را از خانه و كاشانه مي كند
آواره مي كند
آري تو را به گردش چشمي
با شهر و با ديارو چه بسيار مردمان
با مهر و كينه هاي بسا ناشناخته
پيوند مي زند
اما به گشت روز و شب و ماه و ساليان
دندانه زمان
زر بفت عمر و وقت خوشت را
خاموش وار مي جود و پاره مي كند
آن مهره هر پليدي و هر پستي
ناداري و نداني و بيداد و بيم را
پيش تو
همچو نقش پديدارمي كند
وين گونه
چشمهاي تو
بر درد روزگار
بيدار مي كند
آن مي كند به كار كه برخيزي
با اردوي ستم
تا پاي جان بماني و بستيزي
هر چند دل به خدمت كاشانه مي نهي
اما جهان به پيش تو لشگر كند به صف
بر تير هر بلا
آنك تويي هدف
شمشير مي خوري
شمشير مي زني
دردي تو را دهد
زخمي تو را زند
جانكاه تر ز مرگ
خواهد زمانه گوهر يكتات بشكند
يا در ستوه آوردت
تا نهي ز كف
و آنگاه كار سترگ را
ياور به خويش و پكي پندار نيست بس
شادان كسي كه در دل ظلمت سراي جهل
در سوز خود به نور خرد يافت دسترس
باري
اين مهره نقش داست
در نام رشك و بيم برانگيز تهمتن
اين مهره رنگ زد
برعشق تند وسركش تهمينه
زين مهره پر گرفت
بال بند آرزويت تا بلند جاي
خاموش باش و بيهده بهتان به كس مزن
اين مهره رخ نهفت به هنگامه تا تو را
خونينه تن كشاند بر امواج شعر من
در انتهاي دشت
گويي بساط خيمه شب را
از جاي مي كنند
يا در خط افق
ديوار روز را
برجاي ي نهند
شب مي رود ز دست
اما حكيم را
بس حرف ها كه هست
شرمنده آن كه پشت به يار و ديار خويش
با صد بهانه روي به بيگانه مي كند
شامان نمي دهد چه توان كرد حرف نيست
آِفته از چه ساحت اين خانه مي كند
فرخنده آن كه بي كژي و كاستي به جان
دركار مي رود
پيروزي و شكستش
بيرون ز گفت ماست
فرخنده آن كه راه به هنجار ميرود
آري توان كه رهرو دريا كنار بود
آنگه به ساليان
بيرون ز ورطه هاي همه مرگبار ماند
اما نمي توان
بي غرفگي در آب
درياشناس گشت و گهر از صدف ربود
سهراب
اي زخم جهل خورده به تاريكي
دارو به گنج خانه كاووس شاه هست
اما نه از براي تو و زخمهاي توست
آري تو را عطش نه به آب است از آن كه آب
در زير پاي توست
از من شنو كه روشني جان دواي توست
در سنگلاخ چشمه دانايي
سهراب جاي توست
بگذار
يك راز سر به مهر بگويمت آشكار
اين مهره شگرف
معجون مرگ دارو و جان داروست
ميرايي و شكفتگي جاودان در اوست
زهراست زهر باده لعلش
جز عاشقان پياله نگيرند از اين شراب
بيگاه مي كشد
تا هر پگاه بر كشدت همچو آفتاب
كنون چه جاي ياري كاووس خويشكام
كه بود و سلامتت
او را به هر دمي است يكي مرگزا خطر ؟
يا زال زر كه خود ز نبردت نه آگه است
سيمرغ را براي كدامين علاج درد
آتش نهد به پر ؟
بيجا چرا گلايه
از اين و آن دگر ؟
گر هر كه رابه كار
چه سودا چه سود خويش
پايان ناگزيري
در پيش روي هست
در كار خود نگر
پايان تلخ نوست بسي ناگزيرتر
هان اي خجسته جان
اي جاودان جوان
اي مي روي كه زخم تهيگاه خويش را
بر هر كه خنجريش به دست است
بنمايي
تو مي روي كه زخم تهيگاه خويش را
در چشم خستگان پريشان شب زده
بر آن كسان كه بي خبر از چند و چون كار
بازوي خويش را
س بر طوق پهلواني پيكار مي دهند
بگشايي
تا عاشقان مباد كزين پس خطا روند
با اين چراغ سرخ به ره آشنا روند
سهراب خون تو
همراه خون سرخ سياووش
اسفنديار و رستم و بسيار چهره ها
گمنان يا به نام
از هر فراز در شط شهنامه ريخته است
اين رود پر خروش
ديريست
كز چنبر زمانه بدخو گريخته است
اين رود مي رود
تا دشتهاي سوخته رابارور كند
خون است
خون جوش مي زند
گل گل ز خك خاطره مي رويد
آنگاه
گر دست پرتوان و خداوندي خرد
عطري ز باغ خاطره بر پرده آورد
سيماي آرزو
مغموم و ناتمام بدين گونهاي كه هست
بر سقف هر نگاه نمي ماند
در انتهاي دشت
بحر سپيده دم
موجي ز نور بر افق تيره مي كشد
نجوا كنان
حكيم مي انديشد
بر دفتري چنان
جنگيده ام بسي
نه به شمشير
با قلم
هر واژه اي براده جان بود
جان سوده ام به كار
گفتم هر آنچه بود با خرد روز سازگار
بدرود تلخ من
با تهمتن به چاه
پايان يكه خواهي و پيروز پروري
بدرود با هزاره افسانه وار بود
پايان ناگزير
سرآغاز
بر دفتر گشوده اين روزگار بود
با اندكي درنگ
رو مي كند حكيم به سهراب
سر مي دهد صدا
اينك دمي ز پنجره صبحدم ببين
بر بحر
آنچه را كه روان است
آن جاودان سفينه كه سرگردان
با بار مهره هاي امانت
بگشاده بادبان
بر روي آبهاي جهان است
گر نيك اگر كه بد
گر دلشكن اگر كه دلاراست
گهواره شما پيشينه شما
غمنامه و سرود و ستمنامه شما
زرنامه خرد عطش داد عطر عشق
شهنامه شما و نسبنامه شماست
خوش سير مي كند
بر شهرهاي ديده و دلهاي بي شمار
باشد كه عاقبت
در ساحل سلامت
صاحبدل بر او بگشايند بندري
تا بار خود فرو نهد آنجا كند قرار
سهراب
در چشم و لب تراوش شادي
در چنگ مي فشارد بازوبند
آرام مي نشيند مي لغزد مي خسبد
بر پهنه كتاب
چون سايهاي سبك
قويي به روي آب
اما حكيم
اشك نگين كرده در نگاه
آهسته
آنچنان كه يكي طفل خفته را
بردارد از زمين و در آغوش بفشرد
بنده دو بال دفتر از هم گشوده را
افشان ز چشم شبنم سرخي به برگ ها
در چشم نيمروز
بر دشت مي رود
اسبي خميده گردن
لخت بي لگام
چون مهره اي نشسته به بازوي آسمان
خورشيد سرخ فام
تو قامت بلند تمنايي اي درخت!
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالايي اي درخت
دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار
زيبايي اي درخت!
وقتي كه باد ها
در برگ هاي در هم تو لانه مي كنند
وقتي كه باد ها
گيسوي سبز فام تو را شانه مي كنند
غوغايي اي درخت!
وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده است
در بزم سرد او
خنيانگر غمين خوش آوايي اي درخت!
در زير پاي تو
اينجا شب است و شب زدگاني كه چشمشان
صبحي نديده است
تو روز را كجا
خورشيد را كجا
در دشت ديده غرق تماشايي اي درخت!
چون با هزار رشته تو با جان خاكيان
پيوند مي كني
پروا مكن ز رعد
پروا مكن ز برق كه بر جايي اي درخت!
سر بر كش اي رميده كه همچون اميد ما
با مايي اي يگانه و تنهايي اي درخت!
بر كرده ام سر
از رخنه اي در سينه سنگ
آري بهارم من ، در اين تنگ.
تنها اگر باد
تنها اگر ابري و باران
تنها اگر خورشيد بود ، اين گل نمي رست.
زين تنگنا ، راه رهانيدن نمي جست.
اي سايه ابر
اي دامن باد
اي تيغ خورشيد
اي جام باران!
اين گل نمي بود
گلدانه را گر شوق گل گشتن نبودي
در گريبان
چه سپيد كوهسارى چه سياه مهتابى
نرسد به گوش ، جز زارى و شيون عقابى
همه دره هاى وحشت به كمين من نشسته
نه مقدرم
درنگى ، نه ميسرم شتابى
به اميد همزبانى به سكوت نعره كردم
نه بيامدم طنينى كه گمان برم جوابى
همه لاله هاى اين كوه ز داغ دل فسردند
چو نكرد صخره رحمى ، چو نداند چشمه آبى
بنشين دل هوايى ! كه بر آسمان اين شب
ندميد اخترى كو نشست چون شهابى
به سپهر ديدگاهم به كرانه ى نگاهم
نه بود به شب شكافى و نه از سحر سرابى
تن من گداخت در تب، عطشى شكافتم لب
سر آن ندارد امشب كه بر آيد آفتابى
آب در پوسته حوض عرق ميريزد
زرد و بشكسته و بي جان خورشيد
عنكبوتي است كه افتاده در آب.
هر كسي در طرفي
سايباني طلبيده است و به چشمان ديده است
هفتمين پادشهش را در خواب.
نگهم مور چه وار
مي رود از بن ديوار به اوج
نر دبان ، سوخته انگشتانش
كه نهادست ز حيرت زدگي بر لب بام.
نفسم وا نفسم
دارم از اين همه خاموشي و گرما ، سرسام
نه نه نمي تواني باران!
كز جاي بر كني
يا بر تن زمين
با تار و پود سست
پيراهني ز پوشش رويينه بر تني!
با دانه دانه هاي پراكنده
با ريزشي سبك
با خاكه بارشي ، كه نه پي گير
نه نه نمي تواني ، باران!
هرگز نمي توان.
بارن! تو را سزد
كاندر گذار عشق دو عاشق
در راه برگ پوش
حرف بگفته باشي و نجواي همدلي !
باران! تو را سزد
كز من ملال دوري يك دوست كم كني!
مي آيدت همين ، كه بشويي
گرماي خون
از تيغ چاقويي كه بريده است
ناي نحيف مرغك خوشخوان - كنار سنگ!
يا بر كني به بام
آشفته كاكلي ز علف هاي هرزه روي.
اما نمي تواني زير و زبر كني
نه نه نمي تواني زين بيشتر كني!
اين سنگ و صخره هاي سقط را
سيلي درشت بايد و انبوه
سيلي مهيب ، خاسته از كوه...
پنداشتند خام
كز سرگشتگان كه پي ببرند و سوختند
من آخرين درختم از سلاله جنگل
آنان كه بر بهار تبر انداختند تند
پنداشتند خام كه با هر شكستني
قانون رشد و رويش را از ريشه كنده اند
خون از شقيقه هاي كوچه روان است
در پنجه هاي باز خيابان
گل گل شكوفه شكوفه
قلب است انفجار آتشي قلب
بر گور ناشناخته اما
كس گل نمي نهد
ليكن
هر روزه دختران
با جامه ساده به بازار مي روند
و شهر هر غروب
در دكه هاي همهمه گر مست ميكند
و مست ها به كوچه ي مبهوت مي زنند
و شعرهاي مبتذل آواز مي دهند
در زير سقف ننگ
در پشت ميز نو
سرخوردگي سلاحش را
تسليم مي كند
سرخوردگي نجابت قلبش را
كه تير مي كشد و مي تراشدش
تخدير مي كند
سرخوردگي به فلسفه اي تازه مي رسد
آن گاه من به صورت من چنگ مي زتند
در كوچه همچنان
جنگ عبور از زره واقعيت است
و عاشقان تيزتك ترس ناشناس
بنهاده كوله بار تن جست مي زنند
پرواز مي كنند
آري
اين شبروان ستاره روزند
كه مرگهايشان
در اين ظلام روزني به رهايي است
و خون پاكشان
در اين كنام كحل بصرهاي كورزا است
اينان تبارشان
سر مي كشد به قلعه ي دور فداييان
آري عقاب هاي سياهكل
كوچيدگان قله الموتند و بي گمان
فردا قلاعشان
قلب و روان مردم از بند رسته است
پيوند جويبار نازك الماسهاي سرخ
شطي است سيل ساز
كز آن تمام پست و بلند حيات ما
سيراب مي شوند
و ريشه هاي سركش در خاك خفته باز
بيدار مي شوند
اينك كه تيغه هاي تبرهاي مست را
دارم به جان و تن
مي بينم از فراز
بر سرزمين سوختگي يورش بهار
تناور صخره اي بر ساحل اميد
ستون كرده است پا داده است سينه بر ره توفان
پي افكنده ميان قرن ها طغيان
دو چشمان خيره بر گهواره خورشيد
ستيز جزر و مد ها پيكر او را تراشيده
ز برف روزگاران بر سرش دستار پيچيده
غروب زندگي بر چهره اش بسيار تابيده
كه تا رنگي مسين در متن پاشيده
بود ديري كه بركنده است با چنگال در چشمان
عقابي آشيانه
كه مانده جاي آن چنگال ها بر روي كوهستان
چو جاي تازيانه
نگاهش رنگ قهر پادشاهان دارد و فتح غلامان
نگاه خيره بر دريا
نگاه يخ زده بر روي اقيانوس و صحرا
نگاهي رنگ پاييز و شراب و رنگ فرمان
به زير بام بيني بر فراز گنبد لب ها
فراهم برده سر گل سنگهاي بي بر كوتاه
شيار افكنده همچون آبكندي بر جدار راه
خزيده روي گونه همچو مه بر دامن شب ها
شبي اينجا درون يك شب سوزان
زمين لرزيده كه بشكسته ساييده
دهان بگشوده و يك چشمه زاييده
برش بگرفته يك لب يك لب جوشان
لبي كز بيخ
افكنده تناور ريشه دشمن
لبي آشتفشان جاويد رويين تن
لب تاريخ
لبي گور پليدي ها ي اهريمن
لبي چون كهكشان مشعل كش شب ها
لبي سردار فاتح در بر لب ها
لبي چون گل گل آهن
خداي قهرماني ها بر اين لب خورده بس سوگند
تن عريان شده اين جا ستايشگر
اگر چه چشمه زاينده اي باشد كه ديگر نيست نوش آور
ولي در عمق جانش حك شده خورشيد يك لبخند
آنان به مرگ وام ندارند
آنان كه زندگي را لاجرعه سر كشيدند
آنان كه ترس را
تا پشت مرزهاي زمان راندند
آنان به مرگ وام ندارند
آنان فراز بام تهور
افراشتند نام
آنان
تا آخرين گلوله جنگيدند
آنان با آخرين گلوله خود مردند
آري به مرگ وام ندارند
آنان
عشاق عصر ما
پويندگان راه بلا راه بي اميد
مادر ! بگو كه در تك اين خانه خراب
گل هاي آتشين
در باغ دامن تو چه سان رشد مي كنند ؟
اين خواهر و برادر من آيا
شير از كدام ماده پلنگي گرفته اند ؟
پيش از طلوع طالع
امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند
بيدار باش را
عطر طراوت بود باران
آغوش خالي بود خاك پاك دامان
اما ستوه از دست بسته
اما فغان از پاي دربند
چشمان پر از ابراند يك شام تاريك
واندر لبان خورشيد لبخند
آن يك درودي گفت بردوست
اين يك نويدي را صلا داد
تا سرب و باروت
بر ناتمام نغمه هاشان نقطه بنهاد
عطر جواني شست باران
آغوش پر آغوش عاشق ماند خاك سرخ دامان
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد