من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱۷ - بيان مجاهد كي دست از مجاهده باز ندارد

۳۵ بازديد


يا درين ره آيدم آن كام من
يا چو باز آيم ز ره سوي وطن
بوك موقوفست كامم بر سفر
چون سفر كردم بيابم در حضر
يار را چندين بجويم جد و چست
كه بدانم كه نمي‌بايست جست
آن معيت كي رود در گوش من
تا نگردم گرد دوران زمن
كي كنم من از معيت فهم راز
جز كه از بعد سفرهاي دراز
حق معيت گفت و دل را مهر كرد
تا كه عكس آيد به گوش دل نه طرد
چون سفرها كرد و داد راه داد
بعد از آن مهر از دل او بر گشاد
چون خطايين آن حساب با صفا
گرددش روشن ز بعد دو خطا
بعد از آن گويد اگر دانستمي
اين معيت را كي او را جستمي
دانش آن بود موقوف سفر
نايد آن دانش به تيزي فكر
آنچنان كه وجه وام شيخ بود
بسته و موقوف گريهٔ آن وجود
كودك حلواييي بگريست زار
توخته شد وام آن شيخ كبار
گفته شد آن داستان معنوي
پيش ازين اندر خلال مثنوي
در دلت خوف افكند از موضعي
تا نباشد غير آنت مطمعي
در طمع فايدهٔ ديگر نهد
وآن مرادت از كسي ديگر دهد
اي طمع در بسته در يك جاي سخت
كه آيدم ميوه از آن عالي‌درخت
آن طمع زان جا نخواهد شد وفا
بل ز جاي ديگر آيد آن عطا
آن طمع را پس چرا در تو نهاد
چون نخواستت زان طرف آن چيز داد
از براي حكمتي و صنعتي
نيز تا باشد دلت در حيرتي
تا دلت حيران بود اي مستفيد
كه مرادم از كجا خواهد رسد
تا بداني عجز خويش و جهل خويش
تا شود ايقان تو در غيب بيش
هم دلت حيران بود در منتجع
كه چه روياند مصرف زين طمع
طمع داري روزيي در درزيي
تا ز خياطي بي زر تا زيي
رزق تو در زرگري آرد پديد
كه ز وهمت بود آن مكسب بعيد
پس طمع در درزيي بهر چه بود
چون نخواست آن رزق زان جانب گشود
بهر نادر حكمتي در علم حق
كه نبشت آن حكم را در ما سبق
نيز تا حيران بود انديشه‌ات
تا كه حيراني بود كل پيشه‌ات
يا وصال يار زين سعيم رسد
يا ز راهي خارج از سعي جسد
من نگويم زين طريق آيد مراد
مي‌طپم تا از كجا خواهد گشاد
سربريده مرغ هر سو مي‌فتد
تا كدامين سو رهد جان از جسد
يا مراد من برآيد زين خروج
يا ز برجي ديگر از ذات البروج


بخش ۱۲۰ - رجوع كردن به قصهٔ آن شخص كي به او گنج نشان دادند

۳۴ بازديد


مرد ميراثي چو خورد و شد فقير
آمد اندر يا رب و گريه و نفير
خود كي كوبد اين در رحمت‌نثار
كه نيابد در اجابت صد بهار
خواب ديد او هاتفي گفت او شنيد
كه غناي تو به مصر آيد پديد
رو به مصر آنجا شود كار تو راست
كرد كديت را قبول او مرتجاست
در فلان موضع يكي گنجي است زفت
در پي آن بايدت تا مصر رفت
بي‌درنگي هين ز بغداد اي نژند
رو به سوي مصر و منبت‌گاه قند
چون ز بغداد آمد او تا سوي مصر
گرم شد پشتش چو ديد او روي مصر
بر اميد وعدهٔ هاتف كه گنج
يابد اندر مصر بهر دفع رنج
در فلان كوي و فلان موضع دفين
هست گنجي سخت نادر بس گزين
ليك نفقه‌ش بيش و كم چيزي نماند
خواست دقي بر عوام‌الناس راند
ليك شرم و همتش دامن گرفت
خويش را در صبر افشردن گرفت
باز نفسش از مجاعت بر طپيد
ز انتجاع و خواستن چاره نديد
گفت شب بيرون روم من نرم نرم
تا ز ظلمت نايدم در كديه شرم
هم‌چو شبكوكي كنم شب ذكر و بانگ
تا رسد از بامهاام نيم دانگ
اندرين انديشه بيرون شد بكوي
واندرين فكرت همي شد سو به سوي
يك زمان مانع همي‌شد شرم و جاه
يك زماني جوع مي‌گفتش بخواه
پاي پيش و پاي پس تا ثلث شب
كه بخواهم يا بخسپم خشك‌لب


بخش ۱۲۱ - رسيدن آن شخص به مصر و شب بيرون آمدن به كوي از بهر شبكوكي

۳۴ بازديد


ناگهاني خود عسس او را گرفت
مشت و چوبش زد ز صفرا تا شكفت
اتفاقا اندر آن شب‌هاي تار
ديده بد مردم ز شب‌دزدان ضرار
بود شب‌هاي مخوف و منتحس
پس به جد مي‌جست دزدان را عسس
تا خليفه گفت كه ببريد دست
هر كه شب گردد وگر خويش منست
بر عسس كرده ملك تهديد و بيم
كه چرا باشيد بر دزدان رحيم
عشوه‌شان را از چه رو باور كنيد
يا چرا زيشان قبول زر كنيد
رحم بر دزدان و هر منحوس‌دست
بر ضعيفان ضربت و بي‌رحميست
هين ز رنج خاص مسكل ز انتقام
رنج او كم بين ببين تو رنج عام
اصبع ملدوغ بر در دفع شر
در تعدي و هلاك تن نگر
اتفاقا اندر آن ايام دزد
گشته بود انبوه پخته و خام دزد
در چنين وقتش بديد و سخت زد
چوب‌ها و زخمهاي بي‌عدد
نعره و فرياد زان درويش خاست
كه مزن تا من بگويم حال راست
گفت اينك دادمت مهلت بگو
تا به شب چون آمدي بيرون به كو
تو نه‌اي زينجا غريب و منكري
راستي گو تا بچه مكر اندري
اهل ديوان بر عسس طعنه زدند
كه چرا دزدان كنون انبه شدند
انبهي از تست و از امثال تست
وا نما ياران زشتت را نخست
ورنه كين جمله را از تو كشم
تا شود آمن زر هر محتشم
گفت او از بعد سوگندان پر
كه نيم من خانه‌سوز و كيسه‌بر
من نه مرد دزدي و بيداديم
من غريب مصرم و بغداديم


بخش ۱۱۹ - سبب تاخير اجابت دعاي ممن

۳۵ بازديد


اي بسا مخلص كه نالد در دعا
تا رود دود خلوصش بر سما
تا رود بالاي اين سقف برين
بوي مجمر از انين المذنبين
پس ملايك با خدا نالند زار
كاي مجيب هر دعا وي مستجار
بندهٔمؤمنتضرع مي‌كند
او نمي‌داند به جز تو مستند
تو عطا بيگانگان را مي‌دهي
از تو دارد آرزو هر مشتهي
حق بفرمايد كه نه از خواري اوست
عين تاخير عطا ياري اوست
حاجت آوردش ز غفلت سوي من
آن كشيدش مو كشان در كوي من
گر بر آرم حاجتش او وا رود
هم در آن بازيچه مستغرق شود
گرچه مي‌نالد به جان يا مستجار
دل شكسته سينه‌خسته گو بزار
خوش همي‌آيد مرا آواز او
وآن خدايا گفتن و آن راز او
وانك اندر لابه و در ماجرا
مي‌فريباند بهر نوعي مرا
طوطيان و بلبلان را از پسند
از خوش آوازي قفس در مي‌كنند
زاغ را و چغد را اندر قفس
كي كنند اين خود نيامد در قصص
پيش شاهد باز چون آيد دو تن
آن يكي كمپير و ديگر خوش‌ذقن
هر دو نان خواهند او زوتر فطير
آرد و كمپير را گويد كه گير
وآن دگر را كه خوشستش قد و خد
كي دهد نان بل به تاخير افكند
گويدش بنشين زماني بي‌گزند
كه به خانه نان تازه مي‌پزند
چون رسد آن نان گرمش بعد كد
گويدش بنشين كه حلوا مي‌رسد
هم برين فن داردارش مي‌كند
وز ره پنهان شكارش مي‌كند
كه مرا كاريست با تو يك زمان
منتظر مي‌باش اي خوب جهان
بي‌مرادي مومنان از نيك و بد
تو يقين مي‌دان كه بهر اين بود


بخش ۱۲۳ - مثل

۳۹ بازديد


گفت با درويش روزي يك خسي
كه ترا اين‌جا نمي‌داند كسي
گفت او گر مي‌نداند عاميم
خويش را من نيك مي‌دانم كيم
واي اگر بر عكس بودي درد و ريش
او بدي بيناي من من كور خويش
احمقم گير احمقم من نيك‌بخت
بخت بهتر از لجاج و روي سخت
اين سخن بر وفق ظنت مي‌جهد
ورنه بختم داد عقلم هم دهد


بخش ۱۲۲ - بيان اين خبر كي الكذب ريبة والصدق طمانينة

۳۴ بازديد


قصهٔ آن خواب و گنج زر بگفت
پس ز صدق او دل آن كس شكفت
بوي صدقش آمد از سوگند او
سوز او پيدا شد و اسپند او
دل بيارامد به گفتار صواب
آنچنان كه تشنه آرامد به آب
جز دل محجوب كو را علتيست
از نبيش تا غبي تمييز نيست
ورنه آن پيغام كز موضع بود
بر زند بر مه شكافيده شود
مه شكافد وان دل محجوب ني
زانك مردودست او محبوب ني
چشمه شد چشم عسس ز اشك مبل
ني ز گفت خشك بل از بوي دل
يك سخن از دوزخ آيد سوي لب
يك سخن از شهر جان در كوي لب
بحر جان‌افزا و بحر پر حرج
در ميان هر دو بحر اين لب مرج
چون يپنلو در ميان شهرها
از نواحي آيد آن‌جا بهرها
كالهٔ معيوب قلب كيسه‌بر
كالهٔ پر سود مستشرف چو در
زين يپنلو هر كه بازرگان‌ترست
بر سره و بر قلب‌ها ديده‌ورست
شد يپنلو مر ورا دار الرباح
وآن گر را از عمي دار الجناح
هر يكي ز اجزاي عالم يك به يك
بر غبي بندست و بر استاد فك
بر يكي قندست و بر ديگر چو زهر
بر يكي لطفست و بر ديگر چو قهر
هر جمادي با نبي افسانه‌گو
كعبه با حاجي گواه و نطق‌خو
بر مصلي مسجد آمد هم گواه
كو همي‌آمد به من از دور راه
با خليل آتش گل و ريحان و ورد
باز بر نمروديان مرگست و درد
بارها گفتيم اين را اي حسن
مي‌نگردم از بيانش سير من
بارها خوردي تو نان دفع ذبول
اين همان نانست چون نبوي ملول
در تو جوعي مي‌رسد تو ز اعتلال
كه همي‌سوزد ازو تخمه و ملال
هركه را درد مجاعت نقد شد
نو شدن با جزو جزوش عقد شد
لذت از جوعست نه از نقل نو
با مجاعت از شكر به نان جو
پس ز بي‌جوعيست وز تخمهٔ تمام
آن ملالت نه ز تكرار كلام
چون ز دكان و مكاس و قيل و قال
در فريب مردمت نايد ملال
چون ز غيبت و اكل لحم مردمان
شصت سالت سيريي نامد از آن
عشوه‌ها در صيد شلهٔ كفته تو
بي ملولي بارها خوش گفته تو
بار آخر گوييش سوزان و چست
گرم‌تر صد بار از بار نخست
درد داروي كهن را نو كند
درد هر شاخ ملولي خو كند
كيمياي نو كننده دردهاست
كو ملولي آن طرف كه درد خاست
هين مزن تو از ملولي آه سرد
درد جو و درد جو و درد درد
خادع دردند درمان‌هاي ژاژ
ره‌زنند و زرستانان رسم باژ
آب شوري نيست در مان عطش
وقت خوردن گر نمايد سرد و خوش
ليك خادع گشته و مانع شد ز جست
ز آب شيريني كزو صد سبزه رست
هم‌چنين هر زر قلبي مانعست
از شناس زر خوش هرجا كه هست
پا و پرت را به تزويري بريد
كه مراد تو منم گير اي مريد
گفت دردت چينم او خود درد بود
مات بود ار چه به ظاهر برد بود
رو ز درمان دروغين مي‌گريز
تا شود دردت مصيب و مشك‌بيز
گفت نه دزدي تو و نه فاسقي
مرد نيكي ليك گول و احمقي
بر خيال و خواب چندين ره كني
نيست عقلت را تسوي روشني
بارها من خواب ديدم مستمر
كه به بغدادست گنجي مستتر
در فلان سوي و فلان كويي دفين
بود آن خود نام كوي اين حزين
هست در خانهٔ فلاني رو بجو
نام خانه و نام او گفت آن عدو
ديده‌ام خود بارها اين خواب من
كه به بغدادست گنجي در وطن
هيچ من از جا نرفتم زين خيال
تو به يك خوابي بيايي بي‌ملال
خواب احمق لايق عقل ويست
هم‌چو او بي‌قيمتست و لاشيست
خواب زن كمتر ز خواب مرد دان
از پي نقصان عقل و ضعف جان
خواب ناقص‌عقل و گول آيد كساد
پس ز بي‌عقلي چه باشد خواب باد
گفت با خود گنج در خانهٔ منست
پس مرا آن‌جا چه فقر و شيونست
بر سر گنج از گدايي مرده‌ام
زانك اندر غفلت و در پرده‌ام
زين بشارت مست شد دردش نماند
صد هزار الحمد بي لب او بخواند
گفت بد موقوف اين لت لوت من
آب حيوان بود در حانوت من
رو كه بر لوت شگرفي بر زدم
كوري آن وهم كه مفلس بدم
خواه احمق‌دان مرا خواهي فرو
آن من شد هرچه مي‌خواهي بگو
من مراد خويش ديدم بي‌گمان
هرچه خواهي گو مرا اي بددهان
تو مرا پر درد گو اي محتشم
پيش تو پر درد و پيش خود خوشم
واي اگر بر عكس بودي اين مطار
پيش تو گلزار و پيش خويش راز


بخش ۱۲۵ - مكرر كردن برادران پند دادن بزرگين

۳۳ بازديد


آن دو گفتندش كه اندر جان ما
هست پاسخ‌ها چو نجم اندر سما
گر نگوييم آن نيايد راست نرد
ور بگوييم آن دلت آيد به درد
هم‌چو چغزيم اندر آب از گفت الم
وز خموشي اختناقست و سقم
گر نگوييم آتشي را نور نيست
ور بگوييم آن سخن دستور نيست
در زمان برجست كاي خويشان وداع
انما الدنيا و ما فيها متاع
پس برون جست او چو تيري از كمان
كه مجال گفت كم بود آن زمان
اندر آمد مست پيش شاه چين
زود مستانه ببوسيد او زمين
شاه را مكشوف يك يك حالشان
اول و آخر غم و زلزالشان
ميش مشغولست در مرعاي خويش
ليك چوپان واقفست از حال ميش
كلكم راع بداند از رمه
كي علف‌خوارست و كي در ملحمه
گرچه در صورت از آن صف دور بود
ليك چون دف در ميان سور بود
واقف از سوز و لهيب آن وفود
مصلحت آن بد كه خشك آورده بود
در ميان جانشان بود آن سمي
لك قاصد كرده خود را اعجمي
صورت آتش بود پايان ديگ
معني آتش بود در جان ديگ
صورتش بيرون و معنيش اندرون
معني معشوق جان در رگ چو خون
شاه‌زاده پيش شه زانو زده
ده معرف شارح حالش شده
گرچه شه عارف بد از كل پيش پيش
ليك مي‌كردي معرف كار خويش
در درون يك ذره نور عارفي
به بود از صد معرف اي صفي
گوش را رهن معرف داشتن
آيت محجوبيست و حزر و ظن
آنك او را چشم دل شد ديدبان
ديد خواهد چشم او عين العيان
با تواتر نيست قانع جان او
بل ز چشم دل رسد ايقان او
پس معرف پيش شاه منتجب
در بيان حال او بگشود لب
گفت شاها صيد احسان توست
پادشاهي كن كه بي بيرون شوست
دست در فتراك اين دولت زدست
بر سر سرمست او بر مال دست
گفت شه هر منصبي و ملكتي
كه التماسش هست يابد اين فتي
بيست چندان ملك كو شد زان بري
بخشمش اينجا و ما خود بر سري
گفت تا شاهيت در وي عشق كاشت
جز هواي تو هوايي كي گذاشت
بندگي تش چنان درخورد شد
كه شهي اندر دل او سرد شد
شاهي و شه‌زادگي در باختست
از پي تو در غريبي ساختست
صوفيست انداخت خرقه وجد در
كي رود او بر سر خرقه دگر
ميل سوي خرقهٔ داده و ندم
آنچنان باشد كه من مغبون شدم
باز ده آن خرقه اين سو اي قرين
كه نمي‌ارزيد آن يعني بدين
دور از عاشق كه اين فكر آيدش
ور بيايد خاك بر سر بايدش
عشق ارزد صد چو خرقه كالبد
كه حياتي دارد و حس و خرد
خاصه خرقهٔ ملك دنيا كابترست
پنج دانگ مستيش درد سرست
ملك دنيا تن‌پرستان را حلال
ما غلام ملك عشق بي‌زوال
عامل عشقست معزولش مكن
جز به عشق خويش مشغولش مكن
منصبي كانم ز رؤيت محجبست
عين معزوليست و نامش منصبست
موجب تاخير اينجا آمدن
فقد استعداد بود و ضعف فن
بي ز استعداد در كاني روي
بر يكي حبه نگردي محتوي
هم‌چو عنيني كه بكري را خرد
گرچه سيمين‌بر بود كي بر خورد
چون چراغي بي ز زيت و بي فتيل
نه كثيرستش ز شمع و نه قليل
در گلستان اندر آيد اخشمي
كي شود مغزش ز ريحان خرمي
هم‌چو خوبي دلبري مهمان غر
بانگ چنگ و بربطي در پيش كر
هم‌چو مرغ خاك كه آيد در بحار
زان چه يابد جز هلاك و جز خسار
هم‌چو بي‌گندم شده در آسيا
جز سپيدي ريش و مو نبود عطا
آسياي چرخ بر بي‌گندمان
موسپيدي بخشد و ضعف ميان
ليك با باگندمان اين آسيا
ملك‌بخش آمد دهد كار و كيا
اول استعداد جنت بايدت
تا ز جنت زندگاني زايدت
طفل نو را از شراب و از كباب
چه حلاوت وز قصور و از قباب
حد ندارد اين مثل كم جو سخن
تو برو تحصيل استعداد كن
بهر استعداد تا اكنون نشست
شوق از حد رفت و آن نامد به دست
گفت استعداد هم از شه رسد
بي ز جان كي مستعد گردد جسد
لطف‌هاي شه غمش را در نوشت
شد كه صيد شه كند او صيد گشت
هر كه در اشكار چون تو صيد شد
صيد را ناكرده قيد او قيد شد
هركه جوياي اميري شد يقين
پيش از آن او در اسيري شد رهين
عكس مي‌دان نقش ديباجهٔ جهان
نام هر بندهٔ جهان خواجهٔ جهان
اي تن كژ فكرت معكوس‌رو
صد هزار آزاد را كرده گرو
مدتي بگذار اين حيلت پزي
چند دم پيش از اجل آزاد زي
ور در آزاديت چون خر راه نيست
هم‌چو دلوت سير جز در چاه نيست
مدتي رو ترك جان من بگو
رو حريف ديگري جز من بجو
نوبت من شد مرا آزاد كن
ديگري را غير من داماد كن
اي تن صدكاره ترك من بگو
عمر من بردي كسي ديگر بجو


بخش ۱۲۴ - بازگشتن آن شخص شادمان و مراد يافته

۳۴ بازديد


باز گشت از مصر تا بغداد او
ساجد و راكع ثناگر شكرگو
جمله ره حيران و مست او زين عجب
ز انعكاس روزي و راه طلب
كر كجا اوميدوارم كرده بود
وز كجا افشاند بر من سيم و سود
اين چه حكمت بود كه قبلهٔ مراد
كردم از خانه برون گمراه و شاد
تا شتابان در ضلالت مي‌شدم
هر دم از مطلب جداتر مي‌بدم
باز آن عين ضلالت را به جود
حق وسيلت كرد اندر رشد و سود
گمرهي را منهج ايمان كند
كژروي را محصد احسان كند
تا نباشد هيچ محسن بي‌وجا
تا نباشد هيچ خاين بي‌رجا
اندرون زهر ترياق آن حفي
كرد تا گويند ذواللطف الخفي
نيست مخفي در نماز آن مكرمت
در گنه خلعت نهد آن مغفرت
منكران را قصد اذلال ثقات
ذل شده عز و ظهور معجزات
قصدشان ز انكار ذل دين بده
عين ذل عز رسولان آمده
گر نه انكار آمدي از هر بدي
معجزه و برهان چرا نازل شدي
خصم منكر تا نشد مصداق‌خواه
كي كند قاضي تقاضاي گواه
معجزه هم‌چون گواه آمد زكي
بهر صدق مدعي در بي‌شكي
طعن چون مي‌آمد از هر ناشناخت
معجزه مي‌داد حق و مي‌نواخت
مكر آن فرعون سيصد تو بده
جمله ذل او و قمع او شده
ساحران آورده حاضر نيك و بد
تا كه جرح معجزهٔ موسي كند
تا عصا را باطل و رسوا كند
اعتبارش را ز دلها بر كند
عين آن مكر آيت موسي شود
اعتبار آن عصا بالا رود
لشكر آرد او پگه تا حول نيل
تا زند بر موسي و قومش سبيل
آمني امت موسي شود
او به تحت‌الارض و هامون در رود
گر به مصر اندر بدي او نامدي
وهم از سبطي كجا زايل شدي
آمد و در سبط افكند او گداز
كه بدانك امن در خوفست راز
آن بود لطف خفي كو را صمد
نار بنمايد خود آن نوري بود
نيست مخفي مزد دادن در تقي
ساحران را اجر بين بعد از خطا
نيست مخفي وصل اندر پرورش
ساحران را وصل داد او در برش
نيست مخفي سير با پاي روا
ساحران را سير بين در قطع پا
عارفان زانند دايم آمنون
كه گذر كردند از درياي خون
امنشان از عين خوف آمد پديد
لاجرم باشند هر دم در مزيد
امن ديدي گشته در خوفي خفي
خوف بين هم در اميدي اي حفي
آن امير از مكر بر عيسي تند
عيسي اندر خانه رو پنهان كند
اندر آيد تا شود او تاجدار
خود ز شبه عيسي آيد تاج‌دار
هي مي‌آويزيد من عيسي نيم
من اميرم بر جهودان خوش‌پيم
زوترش بردار آويزيد كو
عيسي است از دست ما تخليط‌جو
چند لشكر مي‌رود تا بر خورد
برگ او في گردد و بر سر خورد
چند در عالم بود برعكس اين
زهر پندارد بود آن انگبين
بس سپه بنهاده دل بر مرگ خويش
روشنيها و ظفر آيد به پيش
ابرهه با پيل بهر ذل بيت
آمده تا افكند حي را چو ميت
تا حريم كعبه را ويران كند
جمله را زان جاي سرگردان كند
تا همه زوار گرد او تنند
كعبهٔ او را همه قبله كنند
وز عرب كينه كشد اندر گزند
كه چرا در كعبه‌ام آتش زنند
عين سعيش عزت كعبه شده
موجب اعزاز آن بيت آمده
مكيان را عز يكي بد صد شده
تا قيامت عزشان ممتد شده
او و كعبهٔ او شده مخسوف‌تر
از چيست اين از عنايات قدر
از جهاز ابرهه هم‌چون دده
آن فقيران عرب توانگر شده
او گمان برده كه لشكر مي‌كشيد
بهر اهل بيت او زر مي‌كشيد
اندرين فسخ عزايم وين همم
در تماشا بود در ره هر قدم
خانه آمد گنج را او باز يافت
كارش از لطف خدايي ساز يافت


بخش ۱۲۸ - آمدن نايب قاضي ميان بازار و خريداري كردن صندوق را از جوحي الي آخره

۳۸ بازديد


نايب آمد گفت صندوقت به چند
گفت نهصد بيشتر زر مي‌دهند
من نمي‌آيم فروتر از هزار
گر خريداري گشا كيسه بيار
گفت شرمي دار اي كوته‌نمد
قيمت صندوق خود پيدا بود
گفت بي‌ريت شري خود فاسديست
بيع ما زير گليم اين راست نيست
بر گشايم گر نمي‌ارزد مخر
تا نباشد بر تو حيفي اي پدر
گفت اي ستار بر مگشاي راز
سرببسته مي‌خرم با من بساز
ستر كن تا بر تو ستاري كنند
تا نبيني آمني بر كس مخند
بس درين صندوق چون تو مانده‌اند
خوش را اندر بلا بنشانده‌اند
آنچ بر تو خواه آن باشد پسند
بر دگر كس آن كن از رنج و گزند
زانك بر مرصاد حق واندر كمين
مي‌دهد پاداش پيش از يوم دين
آن عظيم العرش عرش او محيط
تخت دادش بر همه جانها بسيط
گوشهٔ عرشش به تو پيوسته است
هين مجنبان جز بدين و داد دست
تو مراقب باش بر احوال خويش
نوش بين در داد و بعد از ظلم نيش
گفت آري اينچ كردم استم است
ليك هم مي‌دان كه بادي اظلم است
گفت نايب يك به يك ما بادييم
با سواد وجه اندر شادييم
هم‌چو زنگي كو بود شادان و خوش
او نبيند غير او بيند رخش
ماجرا بسيار شد در من يزيد
داد صد دينار و آن از وي خريد
هر دمي صندوقيي اي بدپسند
هاتفان و غيبيانت مي‌خرند


بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضي بر زن جوحي

۳۴ بازديد


جوحي هر سالي ز درويشي به فن
رو بزن كردي كاي دلخواه زن
چون سلاحت هست رو صيدي بگير
تا بدوشانيم از صيد تو شير
قوس ابرو تير غمزه دام كيد
بهر چه دادت خدا از بهر صيد
رو پي مرغي شگرفي دام نه
دانه بنما ليك در خوردش مده
كام بنما و كن او را تلخ‌كام
كي خورد دانه چو شد در حبس دام
شد زن او نزد قاضي در گله
كه مرا افغان ز شوي ده‌دله
قصه كوته كن كه قاضي شد شكار
از مقال و از جمال آن نگار
گفت اندر محكمه‌ست اين غلغله
من نتوانم فهم كردن اين گله
گر به خلوت آيي اي سرو سهي
از ستم‌كاري شو شرحم دهي
گفت خانهٔ تو ز هر نيك و بدي
باشد از بهر گله آمد شدي
خانهٔ سر جمله پر سودا بود
صدر پر وسواس و پر غوغا بود
باقي اعضا ز فكر آسوده‌اند
وآن صدور از صادران فرسوده‌اند
در خزان و باد خوف حق گريز
آن شقايق‌هاي پارين را بريز
اين شقايق منع نو اشكوفه‌هاست
كه درخت دل براي آن نماست
خويش را در خواب كن زين افتكار
سر ز زير خواب در يقظت بر آر
هم‌چو آن اصحاب كهف اي خواجه زود
رو به ايقاظا كه تحسبهم رقود
گفت قاضي اي صنم معمول چيست
گفت خانهٔ اين كنيزك بس تهيست
خصم در ده رفت و حارس نيز نيست
بهر خلوت سخت نيكو مسكنيست
امشب ار امكان بود آنجا بيا
كار شب بي سمعه است و بي‌ريا
جمله جاسوسان ز خمر خواب مست
زنگي شب جمله را گردن زدست
خواند بر قاضي فسون‌هاي عجب
آن شكرلب وانگهاني از چه لب
چند با آدم بليس افسانه كرد
چون حوا گفتش بخور آنگاه خورد
اولين خون در جهان ظلم و داد
از كف قابيل بهر زن فتاد
نوح چون بر تابه بريان ساختي
واهله بر تابه سنگ انداختي
مكر زن بر كار او چيره شدي
آب صاف وعظ او تيره شدي
قوم را پيغام كردي از نهان
كه نگه داريد دين زين گمرهان