بخش ۱۳۳ - متوفي شدن بزرگين از شه‌زادگان و آمدن برادر ميانين به جنازهٔ برادر

۳۸ بازديد


كوچكين رنجور بود و آن وسط
بر جنازهٔ آن بزرگ آمد فقط
شاه ديدش گفت قاصد كين كيست
كه از آن بحرست و اين هم ماهيست
پس معرف گفت پور آن پدر
اين برادر زان برادر خردتر
شه نوازيدش كه هستي يادگار
كرد او را هم بدان پرسش شكار
از نواز شاه آن زار حنيذ
در تن خود غير جان جاني بديذ
در دل خود ديد عالي غلغله
كه نيابد صوفي آن در صد چله
عرصه و ديوار و كوه سنگ‌بافت
پيش او چون نار خندان مي‌شكافت
ذره ذره پيش او هم‌چون قباب
دم به دم مي‌كرد صدگون فتح باب
باب گه روزن شدي گاه شعاع
خاك گه گندم شدي و گاه صاع
در نظرها چرخ بس كهنه و قديد
پيش چشمش هر دمي خلق جديد
روح زيبا چونك وا رست از جسد
از قضا بي شك چنين چشمش رسد
صد هزاران غيب پيشش شد پديد
آنچ چشم محرمان بيند بديد
آنچ او اندر كتب بر خوانده بود
چشم را در صورت آن بر گشود
از غبار مركب آن شاه نر
يافت او كحل عزيزي در بصر
برچنين گلزار دامن مي‌كشيد
جزو جزوش نعره زن هل من مزيد
گلشني كز بقل رويد يك دمست
گلشني كز عقل رويد خرمست
گلشني كز گل دمد گردد تباه
گلشني كز دل دمد وافر حتاه
علم‌هاي با مزهٔ دانسته‌مان
زان گلستان يك دو سه گل‌دسته دان
زان زبون اين دو سه گل دسته‌ايم
كه در گلزار بر خود بسته‌ايم
آن‌چنان مفتاح‌ها هر دم بنان
مي‌فتد اي جان دريغا از بنان
ور دمي هم فارغ آرندت ز نان
گرد چارد گردي و عشق زنان
باز استسقات چون شد موج‌زن
ملك شهري بايدت پر نان و زن
مار بودي اژدها گشتي مگر
يك سرت بود اين زماني هفت‌سر
اژدهاي هفت‌سر دوزخ بود
حرص تو دانه‌ست و دوزخ فخ بود
دام را بدران بسوزان دانه را
باز كن درهاي نو اين خانه را
چون تو عاشق نيستي اي نرگدا
هم‌چو كوهي بي‌خبر داري صدا
كوه را گفتار كي باشد ز خود
عكس غيرست آن صدا اي معتمد
گفت تو زان سان كه عكس ديگريست
جمله احوالت به جز هم عكس نيست
خشم و ذوقت هر دو عكس ديگران
شادي قواده و خشم عوان
آن عوان را آن ضعيف آخر چه كرد
كه دهد او را به كينه زجر و درد
تا بكي عكس خيال لامعه
جهد كن تا گرددت اين واقعه
تا كه گفتارت ز حال تو بود
سير تو با پر و بال تو بود
صيد گيرد تير هم با پر غير
لاجرم بي‌بهره است از لحم طير
باز صيد آرد به خود از كوهسار
لاجرم شاهش خوراند كبك و سار
منطقي كز وحي نبود از هواست
هم‌چو خاكي در هوا و در هباست
گر نمايد خواجه را اين دم غلط
ز اول والنجم بر خوان چند خط
تا كه ما ينطق محمد عن هوي
ان هو الا بوحي احتوي
احمدا چون نيستت از وحي ياس
جسميان را ده تحري و قياس
كز ضرورت هست مرداري حلال
كه تحري نيست در كعبهٔ وصال
بي‌تحري و اجتهادات هدي
هر كه بدعت پيشه گيرد از هوي
هم‌چو عادش بر برد باد و كشد
نه سليمانست تا تختش كشد
عاد را با دست حمال خذول
هم‌چو بره در كف مردي اكول
هم‌چو فرزندش نهاده بر كنار
مي‌برد تا بكشدش قصاب‌وار
عاد را آن باد ز استكبار بود
يار خود پنداشتند اغيار بود
چون بگردانيد ناگه پوستين
خردشان بشكست آن بئس القرين
باد را بشكن كه بس فتنه‌ست باد
پيش از آن كت بشكند او هم‌چو عاد
هود دادي پند كه اي پر كبر خيل
بر كند از دستتان اين باد ذيل
لشكر حق است باد و از نفاق
چند روزي با شما كرد اعتناق
او به سر با خالق خود راستست
چون اجل آيد بر آرد باد دست
باد را اندر دهن بين ره‌گذر
هر نفس آيان روان در كر و فر
حلق و دندان‌ها ازو آمن بود
حق چو فرمايد به دندان در فتد
كوه گردد ذره‌اي باد و ثقيل
درد دندان داردش زار و عليل
اين همان بادست كه امن مي‌گذشت
بود جان كشت و گشت او مرگ كشت
دست آن كس كه بكردت دست‌بوس
وقت خشم آن دست مي‌گردد دبوس
يا رب و يا رب بر آرد او ز جان
كه ببر اين باد را اي مستعان
اي دهان غافل بدي زين باد رو
از بن دندان در استغفار شو
چشم سختش اشك‌ها باران كند
منكران را درد الله‌خوان كند
چون دم مردان نپذرفتي ز مرد
وحي حق را هين پذيرا شو ز درد
باد گويد پيكم از شاه بشر
گه خبر خير آورم گه شوم و شر
ز آنك مامورم امير خود نيم
من چو تو غافل ز شاه خود كيم
گر سليمان‌وار بودي حال تو
چون سليمان گشتمي حمال تو
عاريه‌ستم گشتمي ملك كفت
كردمي بر راز خود من واقفت
ليك چون تو ياغيي من مستعار
مي‌كنم خدمت ترا روزي سه چار
پس چو عادت سرنگوني‌ها دهم
ز اسپه تو ياغيانه بر جهم
تا به غيب ايمان تو محكم شود
آن زمان كه ايمانت مايهٔ غم شود
آن زمان خود جملگان مؤمن شوند
آن زمان خود سركشان بر سر دوند
آن زمان زاري كنند و افتقار
هم‌چو دزد و راه‌زن در زير دار
ليك گر در غيب گردي مستوي
مالك دارين و شحنهٔ خود توي
شحنگي و پادشاهي مقيم
نه دو روزه و مستعارست و سقيم
رستي از بيگار و كار خود كني
هم تو شاه و هم تو طبل خود زني
چون گلو تنگ آورد بر ما جهان
خاك خوردي كاشكي حلق و دهان
اين دهان خود خاك‌خواري آمدست
ليك خاكي را كه آن رنگين شدست
اين كباب و اين شراب و اين شكر
خاك رنگينست و نقشين اي پسر
چونك خوردي و شد آن لحم و پوست
رنگ لحمش داد و اين هم خاك كوست
هم ز خاكي بخيه بر گل مي‌زند
جمله را هم باز خاكي مي‌كند
هندو و قفچاق و رومي و حبش
جمله يك رنگ‌اند اندر گور خوش
تا بداني كان همه رنگ و نگار
جمله روپوشست و مكر و مستعار
رنگ باقي صبغة الله است و بس
غير آن بر بسته دان هم‌چون جرس
رنگ صدق و رنگ تقوي و يقين
تا ابد باقي بود بر عابدين
رنگ شك و رنگ كفران و نفاق
تا ابد باقي بود بر جان عاق
چون سيه‌رويي فرعون دغا
رنگ آن باقي و جسم او فنا
برق و فر روي خوب صادقين
تن فنا شد وان به جا تو يومن دين
زشت آن زشتست و خوب آن خوب و بس
دايم آن ضحاك و اين اندر عبس
خاك را رنگ و فن و سنگي دهد
طفل‌خويان را بر آن جنگي دهد
از خميري اشتر وشيري پزند
كودكان از حرص آن كف مي‌گزند
شير و اشتر نان شود اندر دهان
در نگيرد اين سخن با كودكان
كودك اندر جهل و پندار و شكيست
شكر باري قوت او اندكيست
طفل را استيزه و صد آفتست
شكر اين كه بي‌فن و بي‌قوتست
واي ازين پيران طفل نااديب
گشته از قوت بلاي هر رقيب
چون سلاح و جهل جمع آيد به هم
گشت فرعوني جهان‌سوز از ستم
شكر كن اي مرد درويش از قصور
كه ز فرعوني رهيدي وز كفور
شكر كه مظلومي و ظالم نه‌اي
آمن از فرعوني و هر فتنه‌اي
اشكم تي لاف اللهي نزد
كه آتشش را نيست از هيزم مدد
اشكم خالي بود زندان ديو
كش غم نان مانعست از مكر و ريو
اشكم پر لوت دان بازار ديو
تاجران ديو را در وي غريو
تاجران ساحر لاشي‌فروش
عقل‌ها را تيره كرده از خروش
خم روان كرده ز سحري چون فرس
كرده كرباسي ز مهتاب و غلس
چون بريشم خاك را برمي‌تنند
خاك در چشم مميز مي‌زنند
چندلي را رنگ عودي مي‌دهند
بر كلوخيمان حسودي مي‌دهند
پاك آنك خاك را رنگي دهد
هم‌چو كودكمان بر آن جنگي دهد
دامني پر خاك ما چون طفلكان
در نظرمان خاك هم‌چون زر كان
طفل را با بالغان نبود مجال
طفل را حق كي نشاند با رجال
ميوه گر كهنه شود تا هست خام
پخته نبود غوره گويندش به نام
گر شود صدساله آن خام ترش
طفل و غوره‌ست او بر هر تيزهش
گرچه باشد مو و ريش او سپيد
هم در آن طفلي خوفست و اميد
كه رسم يا نارسيده مانده‌ام
اي عجب با من كند كرم آن كرم
با چنين ناقابلي و دوريي
بخشد اين غورهٔ مرا انگوريي
نيستم اوميدوار از هيچ سو
وان كرم مي‌گويدم لا تياسوا
دايما خاقان ما كردست طو
گوشمان را مي‌كشد لا تقنطوا
گرچه ما زين نااميدي در گويم
چون صلا زد دست اندازان رويم
دست اندازيم چون اسپان سيس
در دويدن سوي مرعاي انيس
گام اندازيم و آن‌جا گام ني
جام پردازيم و آن‌جا جام ني
زانك آن‌جا جمله اشيا جانيست
معني اندر معني اندر معنيست
هست صورت سايه معني آفتاب
نور بي‌سايه بود اندر خراب
چونك آنجا خشت بر خشتي نماند
نور مه را سايهٔ زشتي نماند
خشت اگر زرين بود بر كندنيست
چون بهاي خشت وحي و روشنيست
كوه بهر دفع سايه مندكست
پاره گشتن بهر اين نور اندكست
بر برون كه چو زد نور صمد
پاره شد تا در درونش هم زند
گرسنه چون بر كفش زد قرص نان
وا شكافد از هوس چشم و دهان
صد هزاران پاره گشتن ارزد اين
از ميان چرخ برخيز اي زمين
تا كه نور چرخ گردد سايه‌سوز
شب ز سايهٔ تست اي ياغي روز
اين زمين چون گاهوارهٔ طفلكان
بالغان را تنگ مي‌دارد مكان
بهر طفلان حق زمين را مهد خواند
شير در گهواره بر طفلان فشاند
خانه تنگ آمد ازين گهواره‌ها
طفلكان را زود بالغ كن شها
اي گواره خانه را ضيق مدار
تا تواند كرد بالغ انتشار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد