بخش ۱۳۵ - خطاب حق تعالي به عزرائيل عليه‌السلام

۳۴ بازديد


حق به عزرائيل مي‌گفت اي نقيب
بر كي رحم آمد ترا از هر كئيب
گفت بر جمله دلم سوزد به درد
ليك ترسم امر را اهمال كرد
تا بگويم كاشكي يزدان مرا
در عوض قربان كند بهر فتي
گفت بر كي بيشتر رحم آمدت
از كي دل پر سوز و بريان‌تر شدت
گفت روزي كشتيي بر موج تيز
من شكستم ز امر تا شد ريز ريز
پس بگفتي قبض كن جان همه
جز زني و غير طفلي زان رمه
هر دو بر يك تخته‌اي در ماندند
تخته را آن موج‌ها مي‌راندند
باز گفتي جان مادر قبض كن
طفل را بگذار تنها ز امر كن
چون ز مادر بسكليدم طفل را
خود تو مي‌داني چه تلخ آمد مرا
بس بديدم دود ماتم‌هاي زفت
تلخي آن طفل از فكرم نرفت
گفت حق آن طفل را از فضل خويش
موج را گفتم فكن در بيشه‌ايش
بيشه‌اي پر سوسن و ريحان و گل
پر درخت ميوه‌دار خوش‌اكل
چشمه‌هاي آب شيرين زلال
پروريدم طفل را با صد دلال
صد هزاران مرغ مطرب خوش‌صدا
اندر آن روضه فكنده صد نوا
پسترش كردم ز برگ نسترن
كرده او را آمن از صدمهٔ فتن
گفته من خورشيد را كو را مگز
باد را گفته برو آهسته وز
ابر را گفته برو باران مريز
برق را گفته برو مگراي تيز
زين چمن اي دي مبران اعتدال
پنجه اي بهمن برين روضه ممال


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد