من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

من امشب روزه مي گيرم

۳۳ بازديد

 

من امشب شهر معشوقم مهمانم...

من امشب تا سحر بيدار مي مانم

كه از ثانيه هاي شهر دلبر خاطره گيرم

از اينجا بوي ياس و نسترن

از كوچه باغ عشق بر گيرم

در اينجا آسمانش عشق مي بارد

در اينجا گريه از بي رحمي جانان

شيرين است

در اينجا خنده ها با اشك همراه است

من امشب تا سحر بيدار مي مانم

مگر يكدم دل سنگ از دل زارم خبر گيرد

مگر معشوق بي رحمم

خبر از رهگذر گيرد

من اينجا شهر دلبر آمدم دلبر خبر دارد

نمي داند سكوت شهر قلبم را ميازرد

من اينجا بي كسم تنهام

من اينجا پشت درب خانه ي دلبر

به خاك كوچه افتادم

من آن خاكي كه پاي دلبرم

هردم نوازش مي كند

تا جان مي بويم

من امشب از بر روزه

اذان صبح مي گويم

از امشب روزه مي گيرم

زماني روزه ام افطار مي گردد


مي روم

۳۱ بازديد

 

مي روم

تا تو باورت شود

مي آيم

وقتي تو باورم كني


شعله هاي نفرت

۳۴ بازديد

 

امشب تو بوم زندگي

يه شعله آتيش ميارم

تموم خاطراتمو

تو شعله ي اون مي ذارم

تو آسمون زندگي

رنگ سياهي مي كشم

هر جا كه تو يادم مياي

از سينه آهي مي كشم

صفحه ي زندگيمو هم

با خون دل تر ميكنم

گلهايي كه به من دادي

با گريه پر پر ميكنم

اونجايي كه ستاره نيست

ابرهاي تيره مي كشم

ابرهاي تيره اي كه ماه

دستتش اسيره مي كشم

كمي از اون گريه هامو

تو دل ابرها مي كارم

تو سرزمين نفرتم

طوفان گريه مي بارم

مي خوام بگم تو سينه ام

يه ذره هم جاي تو نيست

تو جاده ي دلواپسي

هيچ ردي از پاي تو نيست

ديگه كسي نيست كه منو

اينجوري تحقير بكنه

اين دل صاف و ساده رو

در غل و زنجير بكنه

امشب مي خوام دو ركعت از

نماز نفرت بخونم

تو شعله هاي نفرتم

عكس تو رو بسوزونم.....


نسيم سحر

۳۲ بازديد

 

اي نسيم سحر از يار چه داري خبرم

كه دعايت بكنم وقت نماز سحرم

نفحه اي از ختن يار نشاني فرما

ور نه در كوي وبيابان زپيت در به درم

ترك كاشانه به رسم تو چه آسان باشد

از ازل در پي سكناي سراي دگرم

صبر كن چون به بر سرو رسيدي اي داد

ياد آن سرو سهي سوخت تمام جگرم

رقص نرگس همه وهم است چه حاجت باشد

كه نخوابد به دو صد شعبده اين شور و شرم

سرخي دور لب لاله نوازش فرما

كه كنون بوسه ي آن گم شده آمد نظرم


ني سوخته

۳۲ بازديد

 

من امشب درد خود

بر گوش ني خواندم

مگر او راز من گويد

مگر اسرار من

بر خلق بي احساس

دمي با آه دل خواند

دمي با ناي ني گويد

ولي افسوس اين ني را

لهيب شعله ي عشقم

بسوزاند و دو مشتي

خاك و خاكستر

نمودش

عشق باز هم

در دل بيچاره پنهان ماند

بلي اسرار دل

در سينه ام جا ماند


آرش كمانگير

۳۷ بازديد

 

برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ ...
 
بر نمي شد گر ز بام خانه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
رد پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، رو به روي من ...
 
در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز:
 
«... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و نا گفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛
دشت هاي بي در و پيكر؛
 
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛
 
كار كردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن؛
 
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شير دادن؛
نيم روزخستگي را در پناه دره ماندن؛
 
گاه گاهي،
زير سقف اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره ي رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛
 
يا، شب برفي،
پيش آتش ها نشستن،
دل به روياهاي دامن گير و گرم شعله بستن...
 
آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»
 
پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد؛
زير لب آهسته با خود گفت و گو مي كرد:
 
«زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
 
جنگل هستي تو، اي انسان!
 
جنگل، اي روييده ي آزاد،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش ...
سر بلند و سبز باش، اي جنگل انسان!
 
«زندگاني شعله مي خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.
 
روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان بر جان ما چيره.
شهر سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روز بد نامي،
روزگار ننگ.
 
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بيجان.
 
فصل ها فصل زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي.
 
ترس بود و بال هاي مرگ؛
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پر جوش.
 
مرزهاي ملك،
همچو سر حدات دامن گستر انديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو بارو هاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ...
 
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.
 
باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پر بار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نا مردمان در كار...
 
انجمن ها كرد دشمن،
رايزن ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكست ما بر انديشند.
نازك انديشانشان، بي شرم، -
كه مباداشان دگر روز بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...
 
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست و جو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد.
 
آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
تا كجا؟...تا چند؟...
آه!... كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ي ايمان؟»
 
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛
چشم ها، بي گفت و گويي، هرطرف را جستجو مي كرد.»
 
پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد.
 
«صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، -
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...
 
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست.
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.
 
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنار در.
 
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به خروش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.
 
«منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.
 
مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.
 
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
 
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كين پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ ...
 
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
كه تا كوبم به جام قلبتان در رزم؛
كه جام كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.
 
در اين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي ست در مشتم؛
اميد مردمي خاموش هم پشتم.
 
كمان كهكشان در دست،
كمانداري كمانگيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مآوايم؛
 
به چشم آفتاب تاره رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.
 
وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»
 
پس آن گه سر به سوي آسمان بر كرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:
 
“درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آن گه بي درنگي خواهدش افكند.
 
زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»
 
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.
 
«ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهر خندش را،
و بازش باز مي گيرد.
 
دلم از مرگ بي زار است؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه زاندوهان روان زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.
 
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.
 
پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»
 
نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان زهم بگشاد:
“بر آ، اي آفتاب، اي توشه ي اميد!
بر آ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سر ريز كن، تا جان شود سيراب.
 
چو پا در كام مرگي تند خو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جودارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گلبرگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.
 
شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»
 
زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرين به چشم آسمان پاشيد.
 
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي، با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟
 
دشمنانش، در سكوتي ريش خند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند.
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بند ها در مشت،
هم او قدرت عشق و وفا كردند.
 
آرش، اما همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي درپي فرود آمد.»
 
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رويا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.
 
“شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
باز گرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
 
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.
 
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ايران شهر و توران باز ناميدند.
 
آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.
 
ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
 
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذر هايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.
 
با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»
 
 در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ ...
 
كودكان ديري ست در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا مي رود پر سوز ...


آوازي از پنجره ماه

۳۵ بازديد
 

آدم
اي رفته از بهشت
اي مانده در زمين
عريان و پك و بكره و تفته مانده ام
هانم برشو و ببين
تا اوج قله هاش همه خواهش است و بس
اين سينه ها در آرزوي باروز شدن
وين ساقه هاي سنگ ستم مي كشند سخت
از جان خشك خويش و غم بي ثمر شدن
ديري است ياوه مانده و بي تاب و بي قرار
نه خنده مي زنم
نه گريه مي كنم
بگرفته در گلوي من آواز چشمه سار
بي ككل گياه هوس بي نسيم عشق
بي حاصل است مزرعه سبز ماهتاب
بيهوده است جنبش گهواره هاي موج
بي رونق است جلوه ايينه هاي آب
بر گونه هاي من
شط گيسوان خويش پريشان نمي كند
وين آسمان خشك
بسته است در نگاهم و باران نمي كند
در هر كران من
خالي است جاي تو
اينجا نشان معجزه دستهات نيست
اينجا نشان معجزه دستهات نيست
اينجا نشانه نيست هم از جاي پاي تو
تنها نمي تپد دل من از جدايي ات
شب را ستاره هاست
زين زردگونه ها
آدم
كوته مكن نوازش دست خدايي ات
شبها در آسمان
در اين حرمسراي نه سلطانش از ازل
چشم هزار اختر ديگر به سوي توست
وين پچ پچ هميشگي دختران بام
در هر كنارگوشه همه گفتگوي توست
آدم
بيرون شو از زمين
چونان كه از بهشت
تو دستكار رنجي و پرورده اميد
راحت بنه! گريز دگر كن ز سرنوشت
حوا هووي پكدل آفرينش است
با او بيا به راه
با او بيا كه عشق دهان وكند به شعر
كاو از او ز پنجره ماه دلكش است


موج

۳۳ بازديد
 

شناور سوي ساحل هاي ناپيدا
دو موج رهگذر بوديم
دو موج همسفر بوديم
گريز ما
نياز ما
نشيب ما
فراز ما
شتاب شاد ما با هم
تلاش پك ما توام
چه جنبش ها كه ما را بود روي پرده دريا
شبي در گردبادي تند روي قله خيزاب
رها شد او ز آغوشم
جدا ماندم ز دامانش
گسست و ريخت مرواريد بي پيوند مان بر آب
از آن پس در پي همزاد ناپيدا
بر اين درياي بي خورشيد
كه روزي شب چراغش بود و مي تابيد
به هر ره مي دوم نالان به هر سو مي دوم تنها


اشعار فخرالدين عراقي

۳۶ بازديد

فخرالدين عراقي

لينك ورود به اشعار فخرالدين عراقي

فخرالدين عراقي - عراقي - فخرالدين - اشعار فخرالدين عراقي - اشعارفخرالدين عراقي - اشعار عراقي - اشعارعراقي - اشعار فخرالدين - اشعارفخرالدين - وبلاگ فخرالدين عراقي - وبلاگ عراقي - وبلاگ فخرالدين - وبلاگ شعر - وبلاگ شاعر - وبلاگ شعر شاعر - وبلاگ اشعار شاعر - وبلاگ اشعار شعرا - وبلاگ اشعار كامل شعرا - قصايد فخرالدين عراقي - قصايد عراقي - رباعيات فخرالدين عراقي - رباعيات عراقي - مقطعات فخرالدين عراقي - مقطعات عراقي - ترجيعات عراقي - ترجيعات فخرالدين عراقي - اشعار كامل فخرالدين عراقي - اشعار كامل عراقي - تصاوير فخرالدين عراقي - زندگينامه فخرالدين عراقي - تركيبات فخرالدين عراقي - تركيبات عراقي - عشاق نامه - اشعار عشاق نامه - عشاق نامه فخرالدين عراقي - اشعار عشاق نامه فخرالدين عراقي - تمام اشعار فخرالدين عراقي

لينك ورود به اشعار فخرالدين عراقي


باور

۳۴ بازديد
 

باور نمي كند دل من مرگ خويش را
نه نه من اين يقين را باور نمي كنم
تا همدم من است نفسهاي زندگي
من با خيال مرگ دمي سر نمي كنم
آخر چگونه گل خس و خاشك مي شود ؟
آخر چگونه اين همه روياي نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
مي پژمرد به جان من و خك مي شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اينها چه مي شود ؟
آخر چگونه اين همه عشاق بي شمار
آواره از ديار
يك روز بي صدا
در كوره راه ها همه خاموش مي شوند ؟
باور كنم كه دختركان سفيد بخت
بي وصل و نامراد
بالاي بامها و كنار درياچه ها
چشم انتظار يار سيه پوش مي شوند ؟
باور نمي كنم كه عشق نهان مي شود به گور
بي آنكه سر كشد گل عصياني اش ز خك
باور كنم كه دل
روزي نمي تپد
نفرين برين دروغ دروغ هراسنك
پل مي كشد به ساحل اينده شعر من
تا رهروان سرخوشي از آن گذر كنند
پيغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز مي كند
باشد كه عاشقان به چنين پيك آشتي
يك ره نظر كننند
در كاوش پياپي لبها و دستهاست
كاين نقش آدمي
بر لوحه زمان
جاويد مي شود
اين ذره ذره گرمي خاموش وار ما
يك روز بي گمان
سر مي زند جايي و خورشيد مي شود
تا دوست داري ام
تا دوست دارمت
تا اشك ما به گونه هم مي چكد ز مهر
تا هست در زمانه يكي جان دوستدار
كي مرگ مي تواند
نام مرا بروبد از ياد روزگار ؟
بسيار گل كه از كف من برده است باد
اما من غمين
گلهاي ياد كس را پرپر نمي كنم
من مرگ هيچ عزيزي را
باور نمي كنم
مي ريزد عاقبت
يك روز برگ من
يك روز چشم من هم در خواب مي شود
زين خواب چشم هيچ كسي را گريز نيست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است