بخش ۱۳۴ - وسوسه‌اي كي پادشاه‌زاده را پيدا شد

۳۶ بازديد


چون مسلم گشت بي‌بيع و شري
از درون شاه در جانش جري
قوت مي‌خوردي ز نور جان شاه
ماه جانش هم‌چو از خورشيد ماه
راتبهٔ جاني ز شاه بي‌نديد
دم به دم در جان مستش مي‌رسيد
آن نه كه ترسا و مشرك مي‌خورند
زان غذايي كه ملايك مي‌خورند
اندرون خويش استغنا بديد
گشت طغياني ز استغنا پديد
كه نه من هم شاه و هم شه‌زاده‌ام
چون عنان خود بدين شه داده‌ام
چون مرا ماهي بر آمد با لمع
من چرا باشم غباري را تبع
آب در جوي منست و وقت ناز
ناز غير از چه كشم من بي‌نياز
سر چرا بندم چو درد سر نماند
وقت روي زرد و چشم تر نماند
چون شكرلب گشته‌ام عارض قمر
باز بايد كرد دكان دگر
زين مني چون نفس زاييدن گرفت
صد هزاران ژاژ خاييدن گرفت
صد بيابان زان سوي حرص و حسد
تا بدان‌جا چشم بد هم مي‌رسد
بحر شه كه مرجع هر آب اوست
چون نداند آنچ اندر سيل و جوست
شاه را دل درد كرد از فكر او
ناسپاسي عطاي بكر او
گفت آخر اي خس واهي‌ادب
اين سزاي داد من بود اي عجب
من چه كردم با تو زين گنج نفيس
تو چه كردي با من از خوي خسيس
من ترا ماهي نهادم در كنار
كه غروبش نيست تا روز شمار
در جزاي آن عطاي نور پاك
تو زدي در ديدهٔ من خار و خاك
من ترا بر چرخ گشته نردبان
تو شده در حرب من تير و كمان
درد غيرت آمد اندر شه پديد
عكس درد شاه اندر وي رسيد
مرغ دولت در عتابش بر طپيد
پردهٔ آن گوشه گشته بر دريد
چون درون خود بديد آن خوش‌پسر
از سيه‌كاري خود گرد و اثر
از وظيفهٔ لطف و نعمت كم شده
خانهٔ شادي او پر غم شده
با خود آمد او ز مستي عقار
زان گنه گشته سرش خانهٔ خمار
خورده گندم حله زو بيرون شده
خلد بر وي باديه و هامون شده
ديد كان شربت ورا بيمار كرد
زهر آن ما و منيها كار كرد
جان چون طاوس در گل‌زار ناز
هم‌چو چغدي شد به ويرانهٔ مجاز
هم‌چو آدم دور ماند او از بهشت
در زمين مي‌راند گاوي بهر كشت
اشك مي‌راند او كاي هندوي زاو
شير را كردي اسير دم گاو
كردي اي نفس بد بارد نفس
بي‌حفاظي با شه فريادرس
دام بگزيدي ز حرص گندمي
بر تو شد هر گندم او كزدمي
در سرت آمد هواي ما و من
قيد بين بر پاي خود پنجاه من
نوحه مي‌كرد اين نمط بر جان خويش
كه چرا گشتم ضد سلطان خويش
آمد او با خويش و استغفار كرد
با انابت چيز ديگر يار كرد
درد كان از وحشت ايمان بود
رحم كن كان درد بي‌درمان بود
مر بشر را خود مبا جامهٔ درست
چون رهيد از صبر در حين صدر جست
مر بشر را پنجه و ناخن مباد
كه نه دين انديشد آنگه نه سداد
آدمي اندر بلا كشته بهست
نفس كافر نعمتست و گمرهست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد