بخش ۵۹ - داستان آن كنيزك

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۹ - داستان آن كنيزك

۳۶ بازديد


يك كنيزك يك خري بر خود فكند
از وفور شهوت و فرط گزند
آن خر نر را بگان خو كرده بود
خر جماع آدمي پي برده بود
يك كدويي بود حيلت‌سازه را
در نرش كردي پي اندازه را
در ذكر كردي كدو را آن عجوز
تا رود نيم ذكر وقت سپوز
گر همه كير خر اندر وي رود
آن رحم و آن روده‌ها ويران شود
خر همي شد لاغر و خاتون او
مانده عاجز كز چه شد اين خر چو مو
نعل‌بندان را نمود آن خر كه چيست
علت او كه نتيجه‌ش لاغريست
هيچ علت اندرو ظاهر نشد
هيچ كس از سر او مخبر نشد
در تفحص اندر افتاد او به جد
شد تفحص را دمادم مستعد
جد را بايد كه جان بنده بود
زانك جد جوينده يابنده بود
چون تفحص كرد از حال اشك
ديد خفته زير خر آن نرگسك
از شكاف در بديد آن حال را
بس عجب آمد از آن آن زال را
خر همي‌گايد كنيزك را چنان
كه به عقل و رسم مردان با زنان
در حسد شد گفت چون اين ممكنست
پس من اوليتر كه خر ملك منست
خر مهذب گشته و آموخته
خوان نهادست و چراغ افروخته
كرد ناديده و در خانه بكوفت
كاي كنيزك چند خواهي خانه روفت
از پي روپوش مي‌گفت اين سخن
كاي كنيزك آمدم در باز كن
كرد خاموش و كنيزك را نگفت
راز را از بهر طمع خود نهفت
پس كنيزك جمله آلات فساد
كرد پنهان پيش شد در را گشاد
رو ترش كرد و دو ديده پر ز نم
لب فرو ماليد يعني صايمم
در كف او نرمه جاروبي كه من
خانه را مي‌روفتم بهر عطن
چونك باع جاروب در را وا گشاد
گفت خاتون زير لب كاي اوستاد
رو ترش كردي و جاروبي به كف
چيست آن خر برگسسته از علف
نيم كاره و خشمگين جنبان ذكر
ز انتظار تو دو چشمش سوي در
زير لب گفت اين نهان كرد از كنيز
داشتش آن دم چو بي‌جرمان عزيز
بعد از آن گفتش كه چادر نه به سر
رو فلان خانه ز من پيغام بر
اين چنين گو وين چنين كن وآنچنان
مختصر كردم من افسانهٔ زنان
آنچ مقصودست مغز آن بگير
چون براهش كرد آن زال ستير
بود از مستي شهوت شادمان
در فرو بست و همي‌گفت آن زمان
يافتم خلوت زنم از شكر بانگ
رسته‌ام از چار دانگ و از دو دانگ
از طرب گشته بزان زن هزار
در شرار شهوت خر بي‌قرار
چه بزان كه آن شهوت او را بز گرفت
بز گرفتن گيج را نبود شگفت
ميل شهوت كر كند دل را و كور
تا نمايد خر چو يوسف نار نور
اي بسا سرمست نار و نارجو
خويشتن را نور مطلق داند او
جز مگر بندهٔ خدا يا جذب حق
با رهش آرد بگرداند ورق
تا بداند كه آن خيال ناريه
در طريقت نيست الا عاريه
زشتها را خوب بنمايد شره
نيست چون شهوت بتر ز آفتاب ره
صد هزاران نام خوش را كرد ننگ
صد هزاران زيركان را كرد دنگ
چون خري را يوسف مصري نمود
يوسفي را چون نمايد آن جهود
بر تو سرگين را فسونش شهد كرد
شهد را خود چون كند وقت نبرد
شهوت از خوردن بود كم كن ز خور
يا نكاحي كن گريزان شو ز شر
چون بخوردي مي‌كشد سوي حرم
دخل را خرجي ببايد لاجرم
پس نكاح آمد چو لاحول و لا
تا كه ديوت نفكند اندر بلا
چون حريص خوردني زن خواه زود
ورنه آمد گربه و دنبه ربود
بار سنگي بر خري كه مي‌جهد
زود بر نه پيش از آن كو بر نهد
فعل آتش را نمي‌داني تو برد
گرد آتش با چنين دانش مگرد
علم ديگ و آتش ار نبود ترا
از شرر نه ديگ ماند نه ابا
آب حاضر بايد و فرهنگ نيز
تا پزد آب ديگ سالم در ازيز
چون نداني دانش آهنگري
ريش و مو سوزد چو آنجا بگذري
در فرو بست آن زن و خر را كشيد
شادمانه لاجرم كيفر چشيد
در ميان خانه آوردش كشان
خفت اندر زير آن نر خر ستان
هم بر آن كرسي كه ديد او از كنيز
تا رسد در كام خود آن قحبه نيز
پا بر آورد و خر اندر ويي سپوخت
آتشي از كير خر در وي فروخت
خر مؤدب گشته در خاتون فشرد
تا بخايه در زمان خاتون بمرد
بر دريد از زخم كير خر جگر
روده‌ها بسكسته شد از همدگر
دم نزد در حال آن زن جان بداد
كرسي از يك‌سو زن از يك‌سو فتاد
صحن خانه پر ز خون شد زن نگون
مرد او و برد جان ريب المنون
مرگ بد با صد فضيحت اي پدر
تو شهيدي ديده‌اي از كير خر
تو عذاب الخزي بشنو از نبي
در چنين ننگي مكن جان را فدي
دانك اين نفس بهيمي نر خرست
زير او بودن از آن ننگين‌ترست
در ره نفس ار بميري در مني
تو حقيقت دان كه مثل آن زني
نفس ما را صورت خر بدهد او
زانك صورتها كند بر وفق خو
اين بود اظهار سر در رستخيز
الله الله از تن چون خر گريز
كافران را بيم كرد ايزد ز نار
كافران گفتند نار اولي ز عار
گفت ني آن نار اصل عارهاست
هم‌چو اين ناري كه اين زن را بكاست
لقمه اندازه نخورد از حرص خود
در گلو بگرفت لقمه مرگ بد
لقمه اندازه خور اي مرد حريص
گرچه باشد لقمه حلوا و خبيص
حق تعالي داد ميزان را زبان
هين ز قرآن سورهٔ رحمن بخوان
هين ز حرص خويش ميزان را مهل
آز و حرص آمد ترا خصم مضل
حرص جويد كل بر آيد او ز كل
حرص مپرست اي فجل ابن الفجل
آن كنيزك مي‌شد و مي‌گفت آه
كردي اي خاتون تو استا را به راه
كار بي‌استاد خواهي ساختن
جاهلانه جان بخواهي باختن
اي ز من دزديده علمي ناتمام
ننگ آمد كه بپرسي حال دام
هم بچيدي دانه مرغ از خرمنش
هم نيفتادي رسن در گردنش
دانه كمتر خور مكن چندين رفو
چون كلوا خواندي بخوان لا تسرفوا
تا خوري دانه نيفتي تو به دام
اين كند علم و قناعت والسلام
نعمت از دنيا خورد عاقل نه غم
جاهلان محروم مانده در ندم
چون در افتد در گلوشان حبل دام
دانه خوردن گشت بر جمله حرام
مرغ اندر دام دانه كي خورد
دانه چون زهرست در دام ار چرد
مرغ غافل مي‌خورد دانه ز دام
هم‌چو اندر دام دنيا اين عوام
باز مرغان خبير هوشمند
كرده‌اند از دانه خود را خشك‌بند
كه اندرون دام دانه زهرباست
كور آن مرغي كه در فخ دانه خواست
صاحب دام ابلهان را سر بريد
وآن ظريفان را به مجلسها كشيد
كه از آنها گوشت مي‌آيد به كار
وز ظريفان بانگ و نالهٔ زير و زار
پس كنيزك آمد از اشكاف در
ديد خاتون را به مرده زير خر
گفت اي خاتون احمق اين چه بود
گر ترا استاد خود نقشي نمود
ظاهرش ديدي سرش از تو نهان
اوستا ناگشته بگشادي دكان
كير ديدي هم‌چو شهد و چون خبيص
آن كدو را چون نديدي اي حريص
يا چون مستغرق شدي در عشق خر
آن كدو پنهان بماندت از نظر
ظاهر صنعت بديدي زوستاد
اوستادي برگرفتي شاد شاد
اي بسا زراق گول بي‌وقوف
از ره مردان نديده غير صوف
اي بسا شوخان ز اندك احتراف
از شهان ناموخته جز گفت و لاف
هر يكي در كف عصا كه موسي‌ام
مي‌دمد بر ابلهان كه عيسي‌ام
آه از آن روزي كه صدق صادقان
باز خواهد از تو سنگ امتحان
آخر از استاد باقي را بپرس
يا حريصان جمله كورانند و خرس
جمله جستي باز ماندي از همه
صيد گرگانند اين ابله رمه
صورتي بنشينده گشتي ترجمان
بي‌خبر از گفت خود چون طوطيان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد