دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۸ ۳۷ بازديد
دانلود فايل صوتي شعر ( 522 كيلوبايت )
قوم يونس را چو پيدا شد بلا
ابر پر آتش جدا شد از سما
برق ميانداخت ميسوزيد سنگ
ابر ميغريد رخ ميريخت رنگ
جملگان بر بامها بودند شب
كه پديد آمد ز بالا آن كرب
جملگان از بامها زير آمدند
سر برهنه جانب صحرا شدند
مادران بچگان برون انداختند
تا همه ناله و نفير افراختند
از نماز شام تا وقت سحر
خاك ميكردند بر سر آن نفر
جملگي آوازها بگرفته شد
رحم آمد بر سر آن قوم لد
بعد نوميدي و آه ناشكفت
اندكاندك ابر وا گشتن گرفت
قصهٔ يونس درازست و عريض
وقت خاكست و حديث مستفيض
چون تضرع را بر حق قدرهاست
وآن بها كه آنجاست زاري را كجاست
هين اميد اكنون ميان را چست بند
خيز اي گرينده و دايم بخند
كه برابر مينهد شاه مجيد
اشك را در فضل با خون شهيد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد