بخش ۶۱ - صاحب‌دلي ديد سگ حامله در شكم آن سگ‌بچگان بانگ مي‌كردند

۳۷ بازديد
 


 دانلود فايل صوتي شعر ( ۱.۰۳ مگابايت )

آن يكي مي‌ديد خواب اندر چله
در رهي ماده سگي بد حامله
ناگهان آواز سگ‌بچگان شنيد
سگ‌بچه اندر شكم بد ناپديد
بس عجب آمد ورا آن بانگها
سگ‌بچه اندر شكم چون زد ندا
سگ‌بچه اندر شكم ناله كنان
هيچ‌كس ديدست اين اندر جهان
چون بجست از واقعه آمد به خويش
حيرت او دم به دم مي‌گشت بيش
در چله كس ني كه گردد عقده حل
جز كه درگاه خدا عز و جل
گفت يا رب زين شكال و گفت و گو
در چله وا مانده‌ام از ذكر تو
پر من بگشاي تا پران شوم
در حديقهٔ ذكر و سيبستان شوم
آمدش آواز هاتف در زمان
كه آن مثالي دان ز لاف جاهلان
كز حجاب و پرده بيرون نامده
چشم بسته بيهده گويان شده
بانگ سگ اندر شكم باشد زيان
نه شكارانگيز و نه شب پاسبان
گرگ ناديده كه منع او بود
دزد ناديده كه دفع او شود
از حريصي وز هواي سروري
در نظر كند و بلافيدن جري
از هواي مشتري و گرم‌دار
بي بصيرت پا نهاده در فشار
ماه ناديده نشانها مي‌دهد
روستايي را بدان كژ مي‌نهد
از براي مشتري در وصف ماه
صد نشان ناديده گويد بهر جاه
مشتري كو سود دارد خود يكيست
ليك ايشان را درو ريب و شكيست
از هواي مشتري بي‌شكوه
مشتري را باد دادند اين گروه
مشتري ماست الله اشتري
از غم هر مشتري هين برتر آ
مشتريي جو كه جويان توست
عالم آغاز و پايان توست
هين مكش هر مشتري را تو به دست
عشق‌بازي با دو معشوقه بدست
زو نيابي سود و مايه گر خرد
نبودش خود قيمت عقل و خرد
نيست او را خود بهاي نيم نعل
تو برو عرضه كني ياقوت و لعل
حرص كورت كرد و محرومت كند
ديو هم‌چون خويش مرجومت كند
هم‌چنانك اصحاب فيل و قوم لوط
كردشان مرجوم چون خود آن سخوط
مشتري را صابران در يافتند
چون سوي هر مشتري نشتافتند
آنك گردانيد رو زان مشتري
بخت و اقبال و بقا شد زو بري
ماند حسرت بر حريصان تا ابد
هم‌چو حال اهل ضروان در حسد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد