بخش ۵۸ - مريدي در آمد به خدمت شيخ

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۸ - مريدي در آمد به خدمت شيخ

۳۴ بازديد


يك مريدي اندر آمد پيش پير
پير اندر گريه بود و در نفير
شيخ را چون ديد گريان آن مريد
گشت گريان آب از چشمش دويد
گوشور يك‌بار خندد كر دو بار
چونك لاغ املي كند ياري بيار
بار اول از ره تقليد و سوم
كه همي‌بيند كه مي‌خندند قوم
كر بخندد هم‌چو ايشان آن زمان
بيخبر از حالت خندندگان
باز وا پرسد كه خنده بر چه بود
پس دوم كرت بخندد چون شنود
پس مقلد نيز مانند كرست
اندر آن شادي كه او را در سرست
پرتو شيخ آمد و منهل ز شيخ
فيض شادي نه از مريدان بل ز شيخ
چون سبد در آب و نوري بر زجاج
گر ز خود دانند آن باشد خداج
چون جدا گردد ز جو داند عنود
كه اندرو آن آب خوش از جوي بود
آبگينه هم بداند از غروب
كه آن لمع بود از مه تابان خوب
چونك چشمش را گشايد امر قم
پس بخندد چون سحر بار دوم
خنده‌ش آيد هم بر آن خندهٔ خودش
كه در آن تقليد بر مي‌آمدش
گويد از چندين ره دور و دراز
كين حقيقت بود و اين اسرار و راز
من در آن وادي چگونه خود ز دور
شاديي مي‌كردم از عميا و شور
من چه مي‌بستم خيال و آن چه بود
درك سستم سست نقشي مي‌نمود
طفل راه را فكرت مردان كجاست
كو خيال او و كو تحقيق راست
فكر طفلان دايه باشد يا كه شير
يا مويز و جوز يا گريه و نفير
آن مقلد هست چون طفل عليل
گر چه دارد بحث باريك و دليل
آن تعمق در دليل و در شكال
از بصيرت مي‌كند او را گسيل
مايه‌اي كو سرمهٔ سر ويست
برد و در اشكال گفتن كار بست
اي مقلد از بخارا باز گرد
رو به خواري تا شوي تو شيرمرد
تا بخاراي دگر بيني درون
صفدران در محفلش لا يفقهون
پيك اگر چه در زمين چابك‌تگيست
چون به دريا رفت بسكسته رگيست
او حملناهم بود في‌البر و بس
آنك محمولست در بحر اوست كس
بخشش بسيار دارد شه بدو
اي شده در وهم و تصويري گرو
آن مريد ساده از تقليد نيز
گريه‌اي مي‌كرد وفق آن عزيز
او مقلدوار هم‌چون مرد كر
گريه مي‌ديد و ز موجب بي‌خبر
چون بسي بگريست خدمت كرد و رفت
از پيش آمد مريد خاص تفت
گفت اي گريان چو ابر بي‌خبر
بر وفاق گريهٔ شيخ نظر
الله الله الله اي وافي مريد
گر چه درتقليد هستي مستفيد
تا نگويي ديدم آن شه مي‌گريست
من چو او بگريستم كه آن منكريست
گريهٔ پر جهل و پر تقليد و ظن
نيست هم‌چون گريهٔ آن متمن
تو قياس گريه بر گريه مساز
هست زين گريه بدان راه دراز
هست آن از بعد سي‌ساله جهاد
عقل آنجا هيچ نتواند فتاد
هست زان سوي خرد صد مرحله
عقل را واقف مدان زان قافله
گريهٔ او نه از غمست و نه از فرح
روح داند گريهٔ عين الملح
گريهٔ او خندهٔ او آن سريست
زانچ وهم عقل باشد آن بريست
آب ديدهٔ او چو ديدهٔ او بود
ديدهٔ ناديده ديده كي شود
آنچ او بيند نتان كردن مساس
نه از قياس عقل و نه از راه حواس
شب گريزد چونك نور آيد ز دور
پس چه داند ظلمت شب حال نور
پشه بگريزد ز باد با دها
پس چه داند پشه ذوق بادها
چون قديم آيد حدث گردد عبث
پس كجا داند قديمي را حدث
بر حدث چون زد قدم دنگش كند
چونك كردش نيست هم‌رنگش كند
گر بخواهي تو بيايي صد نظير
ليك من پروا ندارم اي فقير
اين الم و حم اين حروف
چون عصاي موسي آمد در وقوف
حرفها ماند بدين حرف از برون
ليك باشد در صفات اين زبون
هر كه گيرد او عصايي ز امتحان
كي بود چون آن عصا وقت بيان
عيسويست اين دم نه هر باد و دمي
كه برآيد از فرح يا از غمي
اين الم است و حم اي پدر
آمدست از حضرت مولي البشر
هر الف لامي چه مي‌ماند بدين
گر تو جان داري بدين چشمش مبين
گر چه تركيبش حروفست اي همام
مي‌بماند هم به تركيب عوام
هست تركيب محمد لحم و پوست
گرچه در تركيب هر تن جنس اوست
گوشت دارد پوست دارد استخوان
هيچ اين تركيب را باشد همان
كه اندر آن تركيب آمد معجزات
كه همه تركيبها گشتند مات
هم‌چنان تركيب حم كتاب
هست بس بالا و ديگرها نشيب
زانك زين تركيب آيد زندگي
هم‌چو نفخ صور در درماندگي
اژدها گردد شكافد بحر را
چون عصا حم از داد خدا
ظاهرش ماند به ظاهرها وليك
قرص نان از قرص مه دورست نيك
گريهٔ او خندهٔ او نطق او
نيست از وي هست محض خلق هو
چونك ظاهرها گرفتند احمقان
وآن دقايق شد ازيشان بس نهان
لاجرم محجوب گشتند از غرض
كه دقيقه فوت شد در معترض


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد